گاهی در زندگی

گاهی در زندگی
حس زیبایی را تجربه می‌کنی
که هیچگاه آن را نداشته ای
حسی که آرا مت می کند
مر همی می گردد
بر زخم ها ودرد هایت
تلخی قصه های پر غصه ات
را کم می کند
جای امنی می شود
که همیشه آرزو یش را داشتی
و تو دوست می داری در کنارش
باشی
و هر آنچه وابسته به اوست
را دوست می داری
شاید این حس
شمعی کنارش باشد
که با نورش تاریکی ذهنت را
روشن سازد
و شاید اتاقی کوچک که فضایش
عطر و بوی خاصی دارد
که تو مست آن عطر وبوی خواهی شد
و شاید ساعتی بر روی میزی باشد
ساعتی شنی
که با تمام کهنگی اش برایت زیباست
این ساعت به تو با زبان بی زبانی
می گوید وقت طا است
و یا حتی دست کسی که گه گاه
آن را جابجا می کند
دستی می تواند باشد
که متعلق به یک دوست خواهد
بود
آری تنها یک دوست

نمی دانم
ولی می دانم این حس زیبایی
خاصی دارد
آشیانش تن وجان می گردد
و تو هرگز هرگز
نمی خواهی فراموشش کنی
حتی اگر رویایی
در آسمان خیالت باشد
ولی نه رویا حس و حالی ندارد
دلتنگی ای هم نخواهد داشت
هرگز
پس این حس واقعی خواهد بود
باید این حس را تجربه کرد
و آن شمع ها را دید
مستی خویش را در آن اتاق کوچک
باید دید
و آن میز با مردی با ساعت شنی را
که همیشه در دل و جانت خواهد بود
آری آری این حس را باید تجربه کرد
آنگاه است که نامش عیان خواهد شد
و تو خواهی فهمید
که این حس زیبا
رویایی نبود ه است هرگز
عشقی ایست
عشق یک دوست
که آغا زش
حس خاصی به همراهیش بود رفیق

شیدا جوادیان

در سایه سارِ حضور وقضاوت صحرا

در سایه سارِ حضور وقضاوت صحرا
اندوهِ سرخِ شقایق از عشق می گوید
از سایه های سپید وشراره ی خورشید
در خاکِ سردِ حجاز و دمشق می گوید


از سایه ها که به آهنگِ باد می رقصند
غرقِ تلاطم و دلشوره ای پُر از تردید
از آن نگاهِ پُر از شور و نافذ مهتاب
از غربتی که دمادم به دشت می تابید


به کاروانِ پُر از عشق وزائران حجاز
بگو که جان نروَد رو بسویِ وادی درد
بگو که خاکِ زمین از فراق لرزان است
میانِ غربت و اندوه و رَدی از تبِ سرد



از اشکِ نیمه شبِ آب و ناله های زمین
غمی نهان به هوایِ غمِ نهانِ خدا
به دل نشست و نوشتم زِ صبرِ خاطره ها
که عشق را بسُرایم قسم به جانِ خدا


صدایِ زنجره ها در گلو شکست و دگر
نخوانْد قمری عاشق به عشقِ روی نسیم
شب از طلوعِ دگر باره اش هراسان شد
که نگْذرد شبِ دیدار و برگی از تقویم


سحر رسیده خدایا، چه عالمی دارد
میانِ عاشق ومعشوق، عشق بازی هاست
ز گوشه گوشه ی صحرا صدایِ عشق آید
که روز واقعه هر گوشه آه و واویلاست


دمی که غنچه ی یاسِ حسین پرپر گشت
صدایِ ناله ی خورشید در زمین پیچید
زِ شرمِ آن لبِ خُشکیده آبها مُردند
دمی که خونِ شقایق به آسمان پاشید


کجا روَم که رها گردم از غمِ فردا
وجودِمن همه سرشارِ دردو احساس است
حقیقتی که در این لحظه های بی تابیست
حکایتِ من و عشق و دو دستِ عباس است


حکایتی که تمامِ من است و منْ بی تاب
برای بودنِ با تو چه ناله ها کردم
شبم زِ نیمه گذشت و هنوز بیدارم
تو دانی و منِ تنها، که کوهی از دردم


ارادتِ شب و شعر و شروعِ هر غزلم
به حقِ خالق دلها، فقط به نام تو بود
نمانده نور و نشانی، دگر از این شبتاب
تمامِ بودنِ من بسته بر تمامِ تو بود


تمامِ خاطره هایم بدونِ او پوچ است
دلم سراچه ی درد است و در عزایِ حسین
میانِ عاشق ومعشوق که گفته حائل نیست
خدا کند که بمیرم، شوم فدایِ حسین

معصومه یزدی

دل تنگ تو گشته ام آیا دل تنگ من گشته ای

دل تنگ تو گشته ام آیا دل تنگ من گشته ای
همسنگ تو گشته ام آیا همسنگ من گشته ای
همرنگ  تو گشته ام آیا  همرنگ من گشته ای
هفترنگ توگشته ام آیا هفترنگ من گشته ای
سر بند تو گشته ام  آیا سر بند من گشته ای
در قلب تو گشته ام آیا در قلب من گشته ای
در هنگ تو گشته ام آیا در هنگ من گشته ای
سرهنگ تو گشته ام آیا سر هنگ من گشته ای
در جنگ تو گشته ام آیا در جنگ من گشته ای
در تنگ تو گشته ام  آیا  در تنگ من  گشته ای
فرهنگ تو گشته ام  آیا فرهنگ  من گشته ای
فرسنگ  تو گشته ام آیا فرسنگ من گشته ای
از جعفری گر مقامات عشق را هم خواسته ای
در چنگ تو گشته ام  آیا در چنگ من گشته ای
خوشقرار باش ای سپیده خوش بحال زندگی
هم قرار تو گشته ام آیا هم قرار من گشته ای

علی جعفری

حرکت کردم؛ روز تاسوا وعاشورا محل باشم؛ خونه پدرم

حرکت کردم؛ روز تاسوا وعاشورا محل باشم؛ خونه پدرم
روستا؛ خونه بابا؛ همونجایی روحمون آرام بود

از سرراه زاغمرز؛گذر کردم تا محل پدرم دیدم
این همه دارو خانه تو این جاده نداشت

توی خانه‌ها این همه بیمار و مریضی نبود
عشق که زخم و زندگی شون تار وپود نبود


توی جاده‌ها به هرچه گذشتم؛ گرانی و کمبود بود
پستر جز مرگ مرحوم اول روستا‌ها؛خبری تازه نبود

چقدر بغص واشک برای خودت ذخیره کنی و
محبوب من؛ چقدر جهان ودنیا بی وجودبود

مغزم از تنظیم افتاده؛اختلاف پیش آمد
ای یار؛ دکمه‌های پیراهنت؛را نامرتب بسته‌ای

علی نیک افکار

رفتیم به هوای دل دست بسته شدیم

رفتیم به هوای دل دست بسته شدیم
از عقل بری واز ورای دل آشفته شدیم
ماندیم در این دایره بازیچه پرگار وجود
غافل که میان این وآن پاک باخته شدیم
بودیم چو سرو آزاده همدم جوی زندگی
از خشم خزان خمیده ، بشکسته شدیم
با بازی چرخ روزگار فراز رفتیم وفرود
چون برگ خزان زده به راه انداخته شدیم


عبدالمجید پرهیز کار

کاج مناره ایست برای کلاغ که از

کاج مناره ایست برای کلاغ که از
بلندای آن فریاد همبستگی سر میدهد...

و کلاغ از سر کاج
به فغان با دلِ پُر
رسمِ همبستگیِ ملّتِ خود می خواند

آی کاجِ تنهاییِ من
به کلاغان تو بگو؛

هرچه را که به پندارِ وفا یاد کنند
بیهوده است...
گوشِ ما آدمها سنگین است...

آی کاجِ تنهاییِ من
به کلاغی تو بگو؛

درسِ گفتارِ تو، عِبرت نَپذیرد هرگز
بنشین چون طوطی، و نَظر بر دِگری
درسِ تقلیدِ زمان را تو بخوان

جان آدمها شده آغشته یِ تفسیرِ به نفس
گوشِ ما آدمها سنگین است...
آدمی رنگِ زمان را به خودش میگیرد...

آرش خزاعی فریمانی، میرزا

من از انبوه بی خیال این کوچه

من از انبوه بی خیال این کوچه
با سوت ساده ای خواهم گذشت ؛
تنها با مریم آخرین سطر این حکایت همیشگی؛
راز دار قله های جل
جتا ؛
به انتظار سقاهک پیر هفته خاکستری
بال رود قدم می زنم
تازه
عابر واگویه های خواب انار
باز گشته از پشت کو ه های سه شنبه هم می گفت
جمعه حرف تاز ه ای
خواهد داشت.


بیژن شیخ زاده

یا حسین روی نکویت بوسه گاه مصطفاست

یا حسین روی نکویت بوسه گاه مصطفاست
خاک پایت توتیای چشم هر شاه و گداست
بر غلامان درت مولا نظر کن لحظه ای
ای عزیز فاطمه درگاه تو دار الشفاست


علی اکبر نشوه