هشتاد و یکسال اینحا،

هشتاد و یکسال اینحا،
بر زمین،
گنجینه ای از یادها،
در قاب کهنه یک عکس.

سایه هائی،
که هرگز نمی روند،
چشمانی که هنوز،
در آئینه شب می درخشند،
و عطرشان،
بر سنگفرش زمان مانده است.

با جامی پر از نور و امید
هر سال که رفت،
قصه ای تازه نوشت.

همیشه آسان نبود،
رنج و شادی،
جنگ و سازندگی،
گهی سبز و شاداب،
گهی درماندگی.

می نگرم اکنون به حال،
خورشید هنوز می تابد،
نسیم فردا جاریست،
اینجا با تو،
زندگی با عشق می تپد.

در دل این خاک،
کاشته ام دانه ای از امید،
پشت سر قصه ای دیرین،
پیش رو جاده ای بی پایان،
و من در میان ی نور و امید


دکتر محمد گروکان

درمیان اینهمه کرمهای خاکی

درمیان اینهمه کرمهای خاکی ،
امسال وضع مان وخیم شد ،
کارمان افتاده به مار
با اینهمه معتادِ به سرقت ،
حتماً سرقت ، بیشترمیشود به ،
استناد آمار
حتماً ، بیش از پیش ،
حس میشود روو دوشِ همه بار
با اینهمه نالوطیِ بسیارلت وپار

راستی فکرش را کردید ؟
مدتهاست که روشنی ندیدیم ،
میان این مِهِ تار
به روی خودمان نمی آوریم
بدجور، حالمان گرفته ست
بازهم گُلپونه ای بخوان !
بسطامی !
ای نغمه خوانِ وادیِ بسطام
بخوان از پونه که میگویند تنها ،
ز پونه بدش می آید ، هرمار
شیرین کن دقایق را ،
ازاینهمه تلخیِ زهرمار

زَهر، تووی رگ تک تکمان بس نفوذ کرده
ای طبیب آسمانها !
برس به احوالِ اینهمه ، بیمار

ما بیماریم ازنیشهای هرمار
هرکدامشان رسید به ما نیشی زد و بُرد ،
همه ی دار و ندارمان را ، ای وای
تازه بس شان نبود ،
چقدرمیشنویم زآنها لیچار
اما امسال ،
بهرِهرتحولی ، بسان دعای خوبِ یا محول الاحوال ،
همه هستیم امیدوار

بهمن بیدقی

صبح یعنی

صبح یعنی:طلوع خورشید نگاه تو،ازوَرایِ جنگل انبوه مژگانت
صبح یعنی:تشعشعِ خورشیدنگاه تو،برگندمزارنگاه من
صبح یعنی:سلام برمزرعه ی سبزنگاهت
صبح یعنی:آب شود،دلم،باقندِنگاهت
صبح یعنی:من،غرق شوم،دراقیانوس آرا مِ نگاهت
صبح یعنی:سلام برمزرعه ی خشخاشی ِچشمانت
صبح یعنی:پارومیزنم،دردریای خاطراتت،قایق خیالم را
صبح یعنی:آفتابگردان نگاهم،بازشود باخورشید چشمانت

صبح یعنی:تشعشع خورشید نگاهت،گرم کند،باغچه ی دلم را
صبح یعنی:برگلبرگ احساسم،بنشیند،شبنمِ نگاهِ تو
سلام:صبحتون گرم واِستوایی

نسیم منصوری نژاد

با خودم گفتم اگر آید برم گویم که نه

با خودم گفتم اگر آید برم گویم که نه
چشم میبندم بگردانم سرم گویم که نه
آمد او سر بر نگرداندم نبستم چشم را
بی وفا پرسد گرم خواهی روم گویم‌ که نه

غلامرضا خجسته

مانده بودم وسط معرکه با لشکر دشمن اما

مانده بودم وسط معرکه با لشکر دشمن اما
دلم از خنجر زهر آلوده ی یاران گرفت

باغبانی خسته در آن فصل باغ خزانی بودم
تکیه بر غم زده بودم که باران گرفت..

مثل یک صخره ی سرسخت لب آن ساحل
موجی آمد و تنم را در آغوش خود آرام گرفت

من مغرور به آغوشی از آن موج چه عادت کردم ..
تن به دریا زد و تنها شدنم را چقدر آسان گرفت..

گرم دستان تو بودم من آبان زده ی پاییزی
برف نفرین شده بارید و .. زمستان گرفت

نفسم بسته و پیوست نفس هایت بود..
رفتی و بعد تو ..این سینه فراوان گرفت..


عباس جدی

رخسار تو چون ماه، به ناز آینه‌دار

رخسار تو چون ماه، به ناز آینه‌دار
لب‌های تو چون لاله، شکفته به بهار

با یک نگهت آبروی دل می‌بَری
چون موج شراب از لب سرخت، بی‌قرار


اسلم رییسی

میان دوست داشتن

میان دوست داشتن
_ و
_ دوستت داشتن ......!
گاه ...گودالی ست
به حیله مرداب .
تو پا می فشاری
او پا سست میکند .

محمود رضا فقیه نصیری

آسمانِ نیلگون، پشتِ آن کوهِ بلند،

آسمانِ نیلگون، پشتِ آن کوهِ بلند،
آبی اش را به نارنجی می آمیزد،
و سرخیِ غروب را چون شرابی در جامِ افق میریزد.
شبیه زنی که عشق را به سوگ نشسته
هر لحظه، زیباتر و بی‌پناه تر میشود...

و رنگها ژرف تر میگردند،
روشنایی وداع گویان به آرامی دور میشود،
و تاریکی، پرده‌های شب را می‌گشاید.
جهان، در رقص با گرگمیش،
خود را می‌آراید برای زخمهایی که تازه میشوند:
ناگفته ها...
حسرت‌ها...
دلتنگیهای...
نشدن ها...
و خیالات نافرجام...

و اما تاریکی، خاموش و چابک،
بر پیکرِ کوه خزیده،
آن را یکسر می‌بلعد.
از سرخیِ داغِ آفتاب،
از نارنجیِ شرمگینِ غروب،
از آبیِ نیلگون آسمان...
هیچ نمی‌ماند.

ستارگان
نقاب از چهره برمیدارند؛
چشمکهایی سرد،
همچو رویاهای کمرنگ...
اما کوه، با تمام هیبتش،
در ژرفنای سیاهی گم میشود...
گویی هرگز نبوده است؛

تا سپیده،
جهان را از خواب بیدار کند،
و کوه، دگربار،
از پسِ تاریکی سر برکشد،
و قامتِش را،
طلوع بگستراند.


سینا علیمرادی