چشمای نازت
آهنگ و سازت
من عاشق تو و
راز و نیازت
طرز نگاهت
صورت ماهت
دلباخته ی آن
چشم سیاهت
ورد زبانم، هر لحظه نامت
دنیا به کامت
من شربت عشق
نوشم ز جامت
مریم درزاده
قسمتی از قلب من در نزد تو جامانده است
روح سرگردان من یک گوشه تنها مانده است
ناگهان یک لحظه رفتی گیج و حیرانم هنوز
چشم غم آلوده ام در راه تو وامانده است
با نگاهت گرم عشقی آتشین بودم ولی....
بعد تو این قلب عاشق زیر سرما مانده است
ظاهرم زین غم که دارم گرچه ویران گشته است
باطنم چون کودکی همواره زیبا مانده است
غیر این هرگز نباشد انتظاری زین جهان
عاشقان بی عشق خود رفتند و دنیا مانده است
شک ندارم اینکه می پرسی ز خود آخر شبی...
عشق دیرینم چرا اینگونه رسوا مانده است!!!
سید امیر نجفی
چیزی که از روی تمام بودنم رد میشود
خوبِ خوب با من و با بـدی بد میشود
مرهم بهار جـای نیـش زمستان میبندد
پـادزهرش بوسه خندانی که زد میشود
او پیداترین نشان روی تن جادهی ترس
میزان باور به مسیر بیش از حد میشود
آرامتـرین لحظه در شلوغی زمانها جـانا
پلهای قلبم تا ســحر برَسد سد میشود
چنـان سخت آغاز که باید رفت تا تداوم
مـاه مگر خسته از کار جزر و مد میشود
او شروع من آن سوی تنهایی تا نرسیدن
رسیـدن همان کـاری که میکُنـد میشود
هدیهمان به دنیا دختری پگاه خدایا نگاه
سرنوشت برای نشدن بس مُـردد میشود
او مروارید سیاه من صدفِ چشم روشن
گـران گوهری در دلم مانا تا ابـد میشود
مجتبی سلیمانی پور
در عشق تو هر لحظه مرا عیش مهیّاست
چشمِ تو بلا خیز ترین نقطه یِ دنیاست
در موجِ نگاهت به تبی سخت گرفتار
میسوزم و این سوختنم ، اوجِ تمنّاست
از قامت معشوقه سرودن، هنرِ عشق
اندامِ تو خوش رقص ترین قامت رعناست
لبهایِ غزلسازِ تو چون لعلِ شکر پاش
گلچهره یِ زیبایِ تو خود جلوه یِ میناست
یک بوسه ز لبهای تَرت قسمت ما نیست
هر بوسه یِ دزدانه ز لبهایِ تو زیباست
آغوشِ تو دامیست به اندازه یِ دنیا
بی تابم و هر واژه یِ تو حرفِ معماست
زیبایی چشمانِ تو در شعر نگنجد
فریادِ تو در هق هقِ مستانه هویداست
معصومه حیدرپور
تو جای خوبی بودی از آن آرزوی دلخواه
تو آن یوتوپیایی بودی از دیرگاهی درنگاه
اکنون اما نمیدانیم هستی کجا ای ناکجا
خرابی از شراب توتالیتاریست تمامیت خواه
مهدی سیف
کاش میان من و تو
هزاران کیلومتر
جنگل
صحرا
دریا
کوه
و دشت
نبود!
کاش مرزها بین ما نبودند!
کشورها
شهرها
و آبادیها!
کاش فرهنگها
بین ما فاصله نمیانداختند!
یک مرد مسلمان شرقی
از سرزمین خسروان
و یک زن نصرانی غربی
از سرزمین ژرمن!
کاش زبانمان
بین یکدیگر
مفهوم بود!
یکی خو گرفته با فردوسی و سعدی
و دیگری …
نمیدانم!
هلندی!
کاش میشد
یک بار
تنها یک بار
ملاقاتت نصیبم میشد!
و تنها میدیدمت!
بیهیچ سخنی
تنها میدیدمت!
فرشید ربانی
چون که ایزد بزد بر خلق دست
عشق شد سرمنشأ هر آنچه هست
این جهان را عاشقی باشد نیاز
شرح حال عاشقی باشد به راز
گر بخواهی تا بدانی عاشقی
مکتبی گویم تو را، دیوانگی
عاشقی را قلبِ صافی بایدی
بذرِ نابی خاکِ پاکی بایدی
چون بسان کوه باشد این جهان
عشق را بر قلهی آن بین عیان
زندگی را چون نباشد غایتی
گر بباشد خلقِ عشقی بایدی
علی توکلی
یه روز برای تو مُردن
شده بود همه آرزوم
اما پاییز بهم یاد داد
عشق اگه عشق باشه
تو همه فصل است
دکتر محمد کیا
عشق
آشفته نگاهی ست
به طوفان درون سینه
زهر خندی ست
به خنداندن عقل
بار سنگین
گناهی ست به دوش
تو که دیوانه نه ای
پس خاموش .....!
محمود رضا فقیه نصیری