حجاب گشته بازیچه ای بر دست دشمنان واین وآن
خونها برزمین ریزندوآخرش گویندبانومویَت بپوشان
حجاب بر هر دین آمده و اثباتش آسان
لیک بر اجباری نیامده در هیچ دین و ادیان
نماز بر هر دین طبق آیین خودش اثبات باشد
اجبار بر خواندن و انجام فرائض بر دین نباشد
آن دین که بر اجبار تو را بر خداپرستی کشاند
از همان آغاز مشخص،حیله وحربه بر تو رساند
کجای دین و آیینِ پیامبر بر ضرب و شتم دستاورد
کدام سال حکومت علی مرتضی توهین برنامی آورد
این حجاب حربه وحیله دشمنانست ای خداپرست
ز فشار بر دین گیرد عقیده وآیین هر دین پاکدست
ای دشمن پستِ بی همه چیز،که هستی در پس پرده
اسلام محمد و عدالت علی وقیام حسَین نگردد حربه
خداپرستان هم نماز خوانند و هم حجاب دارند
بدان نماز وحجابشان نه از بر تو وامثال تو دارند
یا خود خَری یاخداپرستان همچو خود فرض کردی
ابلیس نمازش ازبرحیله در محضر وفرشتگان کردی
شاید مدتی جوان و کم صبر هر دین، به کفر آری
بدان لعنتی،تا ابد سِرشتِ پاک،نتوانی بر بُطلان آری
محمد هادی آبیوَر
مشغول مرور گذشتهام
برای امتحان آینده
و اما حال
حالی نمانده
با هر نفس مردود میشوم
هومن نظیفی
خدای مهربانی ها ، به دی در شام می آید
در این شب مرغ آمینی ز عرش و بام می آید
اگر چه تلخ و دشوار است بر ما زندگی دائم
ز جمع اهل دل این شب ، عسل در کام می آید
نه ما خرسند و خشنودیم ، نه خلق بینوا دیگر
به لطف همدلی جانا ، شراب جام می آید
شب اسطوره خوانی ها، شب دستان سرایی هاست
کزین دستان و آن قصه ، یکی پرهام می آید
شب شهنامه ی فردوسی ، و ایران و ایرانی ست
شب آیین ایرانی ست ، به شعر الهام می آید
نگردد نخ نما هرگز ، گذشت و سرگذشت ما
به هر نسلی به هر سالی ، شب اعلام می آید
شب یلدا گواه ظلم و بیداد است در تعبیر..
که از زندان و تاریکی سحر آرام می آید
به جشن نور بعد ظلمت و تاری خوش است مردم
ز نور صبحدم بر جان ، خوشی احرام می آید
صدیقه فرخنده
سپیده به دی همچو گشتی پدید
خزان کوچ کرد و زمستان رسید
به یلدا که جشنی بپا کرده ایم
رسید از نیاکان ما این نوید
انار است وآجیل ریز و درشت
زمادر بزرگی سخنها شنید
شبی جمع یاران و گفتار شد
پس از آن پگاه آمد و شب پرید
سپهر ابرسنگین به خاور کشد
درختان به سرکرده چتری سپید
دگر گونی آمد به روز و به شب
چوچشمک به گیتی زد آن چشم شید
چهل روز چله پدیدار گشت
زمین یخ زد وجامه برتن درید
به گیتی گیاهان به خوابی گران
سه ماهی به سر جامه را برکشید
چو آهو که پنهان شد ازکوه و دشت
شکاری که در گوشه ای آرمید
برفته زکوه و کمر قوچ نر
از این دره تا دره ای می پرید
گلوگاه چشمه چو خشکیده است
تگرک آمدو ژاله چکه چکید
بهاری دل انگیز دارد به راه
زمین گاهگاهی نفس می کشید
شگفتی شد از کردگار ستُرگ
چکامه سرا هم شگفتی بدید
ماشاءالله پوردامغان اعمی
از کوچـههایِ غـمْ شبی آهسته پیـدا میشوی
در وادیِ عشق وُ جنـون مجنونِ لیلا میشوی
با یک غـزلْ یا خاطره، با ناز وُ ساز وُ بوسهای
در ایـن بهــارِ آرزو، شـاد و شـکوفا میشوی
زخـمیِّ دردِ خنـجری از نارفیقــانِ دَغَـــل؟
دل را به دریا میزنی با من به دریـا میشوی
چشمم بهدیدارت شده روشنتر از صد کهکشان
خوشحالم از اینکه شبی با من تو تنها میشوی
راهـیِ دشـتِ آسـمانْ پَرمیکِشـم بـر بـامِ تو
بـا بیقـراریهایِ مـن غـرقِ تمنّـــا میشوی
چشمانِ من چشمانِ تو مستِ میِ نابِ سَـحَر
در دامنِ عشقم شبی مهمانِ گُـلها میشوی
قلبـم بـرای هر تَپش، از سینه بیرون میزَنَد
وقتی صدایم میزنی، وقتی که شیدا میشوی
میمیرَم از هُرمِ تنت، از اینِ تبِ پُروسوسه
با بوسههای آتشین، مستانه اِغـوا میشوی
در پـرتوِ فانوسِ غـم، غـرقِ سـکوتِ پنجـره
از خوابِ من پرَمیکِشی شَهزادهی ما میشوی
بنفشه انصاری پرتو
نفرین به خودم که از خودم دورم کرد
بر قصه پوچ عشق مجبورم کرد
نفرین به دلم که دلبری یاد نداشت
در پیله سرد خویش محصور م کرد
نفرین به دو پا تا رسیدم به قرار
از لحظه شیرین وفا دورم کرد
نفرین به دو چشم من که دید و نشناخت
انقدر گریست تا که چنین کور م کرد
نفرین به دو دست بر تو حلقه نشدند
بر حلقه ئ زانو ان مجبورم کرد
نفرین به زبان که نیش عقرب می شد
از درگه عشق راند و مقهورم
نفرین به هر آن عضو که این غفلت او
چون خفته بی تحرک گور م کرد
احمد صحرایی کاش
عاشقی، جز عشقبازی با تو در کوی تو نیست
هیچ جایی در جهان همسانِ پهلوی تو نیست
دیده ام بسیار زیبا درجهان و عاقبت دریافتم
هیچ چیز زیباتر از چشمان جادوی تو نیست
درد ما بسیار و پیدا نیست درمان در جهان
چون تویی علت دوا هم غیر داروی تو نیست
این دل سرگشته از هجران تو خونین شده
این قفس شایستهِ مرغ سخنگوی تو نیست
میزند هر لحظه نقشی تازه دل در راه عشق
میشود نقشِ برآب و هیچیک سوی تو نیست
دل در این بحر بلا از نای و جان افتاده است
چشم امیدی بغیر از لطف و پاروی تو نیست
این همه نیش و دریغ از لذتی در نوش عشق
لب گشا، آن شهد جایی غیر کندوی تو نیست
پندِ عشقم داد پیری رسته زین عالم که گفت
عشق چیزی غیر از آن پندار نیکوی تو نیست
شعله میسوزد ز هجرانِ تو گرچه روز و شب
یک نفس غافل ز تو و جز دعاگوی تو نیست
پژند محرر صفایی
گویمت پندی اگر داری مجال
کوته است ظاهر ولی سنگین مقال
آنکه خفته است را شود بیدار کرد
آنکه خود بر خواب گیرد را محال
کاظم بیدگلی گازار