پنجره باز است

پنجره باز است
مهتاب نور افشان
مثل رنگین کمان
ولی دل همیشه نگران
برای دیدار جانان
در جستجوی توام به هر کوی و خیابان
از عشق تو شبها غم جهان
ریخته بر تار و پودمان
فاصله ها نشسته در کمینمان
بیا و بگو از عاشقانه هایمان

از سر بر شانه ها تا سر بر زانوان
انگار دلم چرخی می زند بر باغ و بوستان
بیا تا ببینی چقدر دوستت دارم آرامش جان..

بهنوش میرزایی

و من منتظر تو خواهم ماند

و من منتظر تو خواهم ماند
همچون کلبه ای تنها
تا دوباره مرا ببینی و
در من زندگی کنی
و تا آن زمان پنجره هایم
درد خواهند کشید


‌پابلو_نرودا

گیرم که بهارمان زمستان بشود

گیرم که بهارمان زمستان بشود
سرما بزند به باغ و ویران بشود
با بودن آفتاب ، قرص‌است دلم
این باغ خزان‌دیده گلستان بشود


نعمت الله احسانی

وقتی جهل و خرافات بر ذهن مستولی می‌شود

وقتی جهل و خرافات بر ذهن مستولی می‌شود
علم واندیشه از مغز تهی می‌شود

آنگاه که چشمها در دیدن خطا می زنند
هر زشت رویی به دیده حور و پری می‌شود

آنزمان که سقف آسمان کوتاه آید در نظر
هر کوتاه قامتی سرو سهی می‌شود


هر زمان که دین پناهگاه سیاست شود
هر باوری از جان ودل بری می‌شود

آنگاه که نا اهلان بر قدرت تکیه می زنند
وضعیت آشفته و نالایقی نماد برتری می‌شود

وفتی تهی مغزان علامه ی دهر می شوند
هر نابلدی رهنما و سبب فتنه گری می‌شود

هر سخن بیهوده ای که جای سخندانی گیرد
اراجیف و پرت گوئی رسم سخنوری می‌شود

آنجا که دل از مهر و محبت خالی گردد
عشق رنگ باخته و نفرت گزینه ی بهتری می‌شود

دریغا که با این همه چلچراغ آویخته به سقف مساجد
هیچ چراغی روشنی بخش کلبه ی محقری نمی شود

مانده‌ام که در این جهان خراب چرا
هیچ کسی همدم و همراز دیگری نمی شود

احمد پویان فر

دانه ای از شاخسارش شد جدا

دانه ای از شاخسارش شد جدا
در دل خاک سیه ،خوش یافت جا

ناگهان بادی وزان و پر خروش
گفت با دانه، چرا گشتی خموش؟

خیز و با من همسفر شو بی نوا
تا کنم از تیره ی خاکت  رها

دیده بگشا چرخ گردون را ببین
آفتاب ،سرخ و هامون را ببین

دانه آن باد را چنین پاسخ گفت
چند صباحی صبر باید، پس شکفت

ای رفیق بی قرار و ره نورد
عافیت در، ماندن هست ای اهل درد

رفتن تو ،در هوا گم گشتن است
ماندن من ریشه و گل کردن است

ریشه در ژرفای این خاکم خوش است
غنچه امید بر تاکم خوش است

باد خندید و گذشتند ،سالها
رفت طی شد آن هوا و حالها

روزی آن باد سبک سر بی قرار
بر همان منزل، دوباره زد گذار

دید آنجا سایبانی سر بلند
قامتش چون کوه محکم ،بی گزند

لاجرم بر شاخسارش آرمید
وز میان برگهایش می وزید

با زبان بی زبانی این سرود
اوج در ،ماندن،، نه در رفتن بود

پرویز حاجی باقری

زمان از من جا مانده بود،

زمان
از من جا مانده بود،
مثل مسافری
که در ایستگاهِ اشتباه
پیاده شود.

من
میان سؤال‌هایی
قدم می‌زدم،
با دلی که
هنوز از خبرِ رفتنِ ناگهانیِ کسی
می‌لرزید.

دو روز،
فقط دو روز فاصله بود
میان مرگ و امتحان،
و من
نیمی در اتاق آزمون بودم،
نیمی در سوگواری
برای انسانی
که بی‌هشدار
خاموش شد.

در لحظه‌های آخر
نفسم تند بود؛
نه از کم‌خواندن،
نه از ندانستن
از بی‌زمانیِ فشرده‌ای
که از روزهایی
بی‌وقفه و سنگین
بر من گذشته بود،
بی‌آن‌که کسی ببیند.

آن روز
کوتاه‌تر از همیشه بود؛
انگار عقربه‌ها
عجله داشتند
زودتر
به پایان برسند.

و من
میان پرسشی و پرسشی دیگر
قدم می‌زدم
با خبری از جنسِ نبودن.

در من
چیزی خاموش شده بود
و در تاریکیِ درون
آهسته
گُر می‌گرفت.

سایه‌ای
هنوز روی شانه‌هایم بود
وقتی می‌خواستم
به جهانِ کوچکِ سؤال‌ها
فکر کنم.

من نوشتم
تا جایی که روز
اجازه داد،
تا جایی که دستم
از بارِ سوگ
آهسته نشد.

و پایان
زودتر از آن‌که بفهمم
رسید
مثل دری
که بی‌صدا
در برابرِ باد
بسته شود.

من آن امتحان را
با تمام ترک‌هایی
که بر جانم بود
نوشتم،
و شاید همین
تمامِ آن چیزی بود
که می‌توانستم
در آن روزِ کوتاه
به زندگی
تقدیم کنم.


زهره ارشد

چون نور سحر رویت بر بام شب تارم

چون نور سحر رویت بر بام شب تارم
هر نقش خموشِ دل گردد غزل یارم

ای آتشِ جان برخیز از خوابگه غم ها
از خلوت شب برکن آن پرده ی پندارم

چون زمزمه‌ی باران افتاده به رؤیاها
هر لحظه پریشان‌تر در نغمه‌ی گلزارم

ای ساقیِ شورانگیز، در باده‌ی میخانه
چون باد رها باشی بر شاخ سپیدارم

خورشید نظر افکند، بر سایه‌ی بی‌پایان
ای محرم اسرارم، ای نور شب تارم

از دست طلب افتاد هر نقشِ فنا در باد
چون جلوه‌ی تو آمد از خویش خبر دارم

در آتش عشق افتد هر ذره‌ی شورانگیز
از سوز نگاهت مست از زمزمه‌ی یارم

چون روشنی فردا از سایه‌ی شب رَستَم
در نغمه‌ی ناپیدا، بر خویش نظر دارم

دل در تب عشقت سوخت، بی‌تاب و پریشان شد
ای جلوه‌ی جاویدان، در سینه‌ی آوارم

بگذار حضور تو ، افسون سخن باشد
در آینه پیدا کن، راز دل افکارم


محمدرضا گلی احمدگورابی

لب باز می‌کنی به دلبری

لب باز می‌کنی به دلبری
کوله بار غمم
از تکلم می‌افتد...


عادله ملائکه

از تمامِ زندگی، بر غم قناعت داشتی

از تمامِ زندگی، بر غم قناعت داشتی
غصّه‌‌ی آییـنه را از شانه‌اش برداشـتی

خونِ دل می‌خوردی از اندیشه‌های کاغذی
در عمل امّا، خیالی غرقِ رویا داشتی

روز و شب آواره‌ی صحرای بی‌لیلا شدی
بر لبِ مجنون سکوتی تلخ‌ و تنها کاشتی

روزگار آیینه‌ای روشن‌دل‌ و خندان نداشت
عاشقی را حرفه‌ای بی دردسر پنداشتی!؟

نقد را آتش زدی دل‌خوش به عهدِ نسیه‌ها
داغِ خود را بر دلِ سیمین‌تنان بگذاشتی

روزهای عمرِ خود را آتش از غفلت زدی
سال‌ها اندوه و غم در قلبِ خود انباشتی

آن‌قَدر خون خوردی‌از جامِ سیاهِ نحسِ بخت
تا که دست از شانه‌‌های آرزو برداشتی

بشکن این خسته سکوت بی‌خود و بیهوده را
قهر هستی با دلِ من عاقبت یا آشتی...



حسن کریم‌زاده اردکانی