سکوت سحرگاه، عالم تجلای از نور خداست
دل شب شکوفا ز ذکر و دعای یکتا پادشاست
ز چشمهی توحید جاری شود نَفَسهای صبح
جهان غرق نوری که از آسمان بیمنتهاست
به گوش سحر نغمهی عاشقان طنینانداز
که هر دل به شوق حضورش چو آیینههاست
زمین لحظهای غرق در نور سرمدی گشته
ملک در تحیّر، که این جلوه از کِی و کجاست؟
طلوعی دگر میرسد با بشارت امید
که خورشید مهر از دل شب همیشه پیداست
حاذق هاشمی
به نام حضرت دوست
که زندگانی از اوست
نداده او عذابم
که داده است نجاتم
نگو دلا چه خواهی
بگو خدا چه خواهی
خدا مگر چه خواهد، هوای خود نگهدار
خدای من چه خواهد، خدای خود نگهدار
خدا کجای هستی
مرا چگونه بستی
به نیک و شادمانی
به ذلت و شبانی
آهای خدای منان
چه شد که من شد عنان
بیا خدای پر جان
به نزد یار بی جان
شبی به نزد شهرزاد، بیا تو یار بی یار
بگو خدا به شهرزاد، تویی تو زار بیکار
به نزد ماه آسمان
درون ملک آرام
بیا خدا دوباره
بخوان خدا شبانه
که خالق شما است
مرا نگاه خدایت
درونتان نشستم
برایتان شکستم
خدا فقط خدا است
مگر خدا جدا است
ز شعر و شاعری ها
ز عشق و عاشقی ها
خدای من خداست
ولی ز چی جداست؟
جدا درون فِطرَت
درون عِطرِ عِطرَت
خدای من نهان است
عنان درونمان است
درون عاشقی ها
به عشق شاعری ها
خدا فقط بخواند سرود عاشقی ها
نوای سرخِ عشق و درود وُ شاعری ها
مرضیه خوئی
خدایا به فرق شکافته اقام علی(ع)
عجل لولیک الفرج
خدایا به پهلوی شکسته صاحب عالمین حضرت زهرا (س)
عجل لولیک الفرج
خدایا به غم دل امام حسن(ع)
عجل لولیک الفرج
خدایا به سر بریده ارباب عالمین امام حسین(ع)
عجل لولیک الفرج
خدایا به دستهای بریده اقام ابوالفضل(ع)
عجل لولیک الفرج
خدایا به حق اقا علی اکبر (ع)
عجل لولیک الفرج
خدایا به حنجر پاره علی اصغر (ع)
عجل لولیک الفرج
خدایا به قد کشیده شده قاسم ابن الحسن(ع)
عجل لولیک الفرج
خدایا به دست بریده عبدالله ابن الحسن(ع)
عجل لولیک الفرج
خدایا به ابله های پاهای رقیه خاتون (س)
عجل لولیک الفرج
خدایا به اسارت زینب(س)
عجل لولیک الفرج
خدایا به گریه های زین العابدین(ع)
عجل لولیک الفرج
خدایا به حق امام محمد باقر (ع)
عجل لولیک الفرج
خدایا به حق امام جعفر صادق (ع)
عجل لولیک الفرج
خدایا به غربت امام موسی ابن الجعفر(ع)
عجل لولیک الفرج
خدایا به حق امام رضا(ع) عجل الولیک الفرج
خدایا به حق اقا جواد الئمه(ع)
عجل لولیک الفرج
خدایا به حق امام هادی(ع)
عجل لولیک الفرج
خدایا به حق امام حسن عسگری(ع)
عجل لولیک الفرج
خدایا به حق امام زمان عجل لولیک الفرج
خدایا! قد تموم کهکشان های دنیا دوسِت دارم
از اسمت من چه عشق و انرژی میگیرم
چه حال خوبیه وقتی تا صبح بهت فکر میکنم
چقد زیبا میشی وقتی بهت فکر میکنم
عشق بی پایان من
بهم بگو من عاشق ترم یا تو؟؟!...
فقط می دونم عاشقی من و تو
قبل از آدم و حوا بود
دکتر محمد کیا
ز برزن، محلّه همی رَد شدم
دل افسرده گفتم که من بَد شدم
شد از خاطرم رَد همه خاطرات
یکی مسجد و خنده ی کائنات
من آن پاک کودک بُدم بر زمین
سزایم ز نیکی بهشت برین
اذانگو که الله و اکبر بگفت
گل از صد گلم خنده ها می شکفت
ز شوق خداوند مهر و کریم
به پس کوچه های محلْ می زدیم
چه شد آن همه شوق و ذوق نماز
نبود آن مگر امر پیر حجاز
چو شیری شدم در کمین شکار
بیابم دلیل و کنم آشکار
به ناگه خیالم سه دَه پرکشید
به ماضی دوید و ز زَهرش چشید
بدیدم خودم را به مسجد شبی
ز روزه رُخَم زرد و تشنه لبی
نشسته صف اول آن بهتران
سران، مومنان و هَمی مهتران
من و چون خودم آخر صف بُدیم
به حرمت همی زآخر اول شدیم
مشامم پر از بوی نون و کباب
دل کودک اما پر از آب و تاب
صدای جماعت برید آن نفر
چو شمشیر بُرّان که کوبی به سر
به بانگ مُکَّبر همه پا شدند
بزرگان ما صاحب جا شدند
دل اندر دل کودک اما نبود
ز محراب مسجد صدایی شِنود
والضا و لین را چو محکم کشید
که اِشکم چو غوک و صدایش شنید
چو مغرب به پایان رسید عاقبت
به ضعفی بداد آن پسر عافیت
همی وقت افطار و خوردن رسید
وزین لقمه در دست دیگر بدید
چو آهوی در بندِ فرتوتِ گرگ
غذا دست پیران گردن سِتُرگ
صف اولی لقمه آسان گرفت
دو چشم پسر را که باران گرفت
به پایان رسید سفره و سیر شد
غنی خورده و کودکی پیر شد
تو ای بر صف اول و مدعی
جواب خدا را چه سان می دهی؟
تو ای صاحب منصب و صد مقام
ز آخر گزیند خدایم، تمام
غلامرضا خجسته
احسنت که دل دادی و دل برده ای از من
احسنت که جان دادی و جان کنده ای از تن
احسنت به نامت که همه حسن و جمال است
احسنت که دل کندنم از یار محال است
احسنت ، ولی گر روی از دل چه کنم من ؟
ای جان بگو بی تو حیاتم ، چه کند تن ؟!
گر حیله کنی جان مرا گیری و رفتی ؟؟
گر راست نباشد که چه گفتی چه نگفتی ؟
احسنت که دل دادن تو راهِ عجیبی است
عاشق شدنم بر تو مجازات نجیبی است
احسنت برین خالق تو ، وصله به جانی
احسنت که جانی و تنی و ضربانی
احسنت که حسنت به جمالت شده لایق
احسنت برین خُلق و برین خَلق و به خالق
احسنت که خورشید به مهرت شده سوزان
احسنت، که پاییز ز شرمت شده ریزان
احسنت که احسن شده ای از همه دنیا
احسنت که خوابم شده زیبا شده رویا
احسنت برین حال بدم از تو که باشد
احسنت زیانی ز تو، این سود چه باشد؟!
احسنت به شعری که نوشتم تو بخوانی
احسنت اگر خواندی و احسنت بدانی
احسنت که یادت همه شب گشت فریبا
احسنت جهانم به مثالی شده دیبا
احسنت شود گر چه برانی چه بخوانی
احسنت تویی ، سود کنم ، گر چه زیانی!
احسنت شوم ، با تو که مطلوب جهانی
من طالبِ تو روحِ منی ، صد ضربانی . . .
احسنت کنم گرچه خبر دار نبودی
احساس دلم را که خریدار نبودی
احسنت به راهت که شده راهِ امیدم
احسنت پسندیدمش این حال عجیبم
احسنت که حمدت شده حلوای نوشته
احسنت که برتر شدی از حور و فرشته
احسنت که تو نور شدی دیده ی ما را
احسنت خدا را ، احسنت، خدا را . . . .
نازنین راضی
من صبورم اما
از تَرَکهای لبِ طفل یتیم
عجز آن پیر زنِ فاقد نان
سفرهِ خالی همسایه ی زَر
سردیِ رنگِ غمِ رویِ پدر
ته دل می رنجم
ساکنم غربت کاشانه ی غم
تلخ تر از بزکِ سایهِ شب
از بزک های بدون احساس
دایماً می ترسم
گریه هایم مخفی ست
چو غریبانه ای در بندِ سیاه
مثلِ دل سردی آن وعده چاه
که ندارد آبی
تَر شود مردابی
وقت رقاصی رقاصِ کهن
لبِ خود میبندم
گر چه اندازه اقیانوسِ هند
عاشقِ فریادم
دولتِ حبسِ گلوگاه زمان
وقتِ خوابیدن در تختِ روان
به جهان میخندم
من صبورم اما
بی دلیل از نفسِ باد بهار
گریه خلوتِ افرادِ دیار
همچو باردار گرفتار ویار
اندرون می لرزم
حرصِ نامردی مردانِ سیاه
رویشِ جلفِ سفیران تباه
همه را میبینم
گر چه لب می بندم
همچو دیوانه ی مست
بی هدف می رقصم
کرکسان می تازند
در غیاب شیران
چون خدا بیدار است
غیرتش را دیدم
قامتم رعنایست
شادمان از رحمت
بی دریغ از زحمت
در دلم می خندم
حافظ کریمی
تا یاد شدش نام خدا از سر آن عرش
آرام گرفت این دل آشفته و جانم
در سایهی رحمتش، دلها شاداب گشت
هر غم و اندوهی ز دلها برفت و رفت
چشمانم به نورش روشن شد، ای نور امید
در دل تاریکیها، تویی نور و روشنی
با یاد تو ای خالق، ز غمها دور شدم
در آغوش محبتت، ز هر درد رها شدم
تا یاد شدش نام خدا، جانم در امان
در این دنیای پر از غم، تویی مونس جان
هر لحظه که میگذرد، یاد تو در دل است
با نام تو زندگی، پر از عشق و شادابی است
ای خالق بینظیر، بر دلها بگشای در
تا در سایهی رحمتت،بگیرم بال و پر
ریحانه عاشوری
چ بگویم ز خدا
دل ز من برد و شیدایش شدم
جان خود را من فدای نام زیبایش کنم
بندبند وجودم ازعشق او پربار شد
ریشه ام با نام او با یاد او آوار شد
چه بگویم زخدا
من عاجز چه بگویم ز خدا
وصف نامش وصف حالش
نیست بر لب وزبانم کافی
کلثوم براهوئی شهری