در زد و خورد شدیدم امروز

در زد و خورد شدیدم امروز
زخم بر دل زدم و زخم شنیدم امروز
مُشت خورشید به فک و سر و من خورد ولی
نور از پوست من می جوشد
مادری کودک خود طاق زده
نیش دندان به زبان چاک زده
تسبیح از دست کهن مرد بگیر
که نمازش جلوه آفاق زده
از برِ خنده اش ابلیس همی
سیر ها جبهه بر این خاک زده


سودا شهریاری

وای که چشات ناز داره

وای که چشات ناز داره
شراب شیراز داره
قد بلند ، ابرو کمون
اون موهای باز داره

چرا هی ناز می کنی
بدجوری بی تاب تواَم
موهاتو باز می کنی
کشته ی مهتاب تواَم


(تو، تو عشقِ دلِ من مسئولی
پر پروازمی دختر شیرازمی
عشــقمـــــو بـــغــل بکن
تـــو خـــــــــودت رازمـــی)

تو خودت دریایی و
من که دارم آب میشم
بس به تو فک(ر) می کنم
داغون و بی خواب میشم

قصه ی عشق تو هم
هم آبِ و هم آتیشه
شبا هی می سوزمو
فردا دلم آب میشه

(تو، تو عشقِ دلِ من مسئولی
پر پروازمی دختر شیرازمی
عشقـــمــو بـــغــــل بکن
تو خـــــودت رازمـــــی)


زهرا گودرزی فرد

آخرین خانه در بلندی

آخرین خانه در بلندی
پنجره ای دارد رو به خورشید
آفتاب  بر کتابهاو نگاره هایش میتابد
هرگاه پناه میبرم ، آغوش میگشاید
از هوایش
        بوی واژهُ
                نگارهُ
                   نگار می آید


علی چشم براه

سالهاست که هر صبح

سالهاست که هر صبح هنگام طلوع خورشید از خواب برمی خیزم و به دوردستها خیره می شوم
بی گمان از طلوع صبح تو را میخواهم و تو را می جویم
که هر بار با یک پرتو نگاهت رستاخیزی بر پا کرده و مرا برمی انگیزی
و در ازدحام وهم انگیز سکوتی سرد به سوی خود می کشانی

یعقوب بهمنی

روزی می رَهَم از خویش

روزی
می رَهَم از خویش
و می روم
از بی رحمیِ روزگاران

لیک..
با بی جوابیِ پرسش های
فراوان

تهی خواهم شد
از فریادِ درد
درمیانِ طعنه های بیهوده ی
یاران

و در آخر
می ماند
گمنامیِ گوری از من
در یادتان

منی که
نداشتم یک ستاره
در سرابِ آسمان

می رسم
به بیکرانگیِ دنیایی
جاودان

اگر نداری باورم...
این خط
این هم نشان
.

فریبا صادق زاده

با خودت کن خلوتی

با خودت کن خلوتی
ببین در خود چند منی
همه در قضا خوانی و قدر
خود را کجا بسته ای
گر به میلت بچرخد روزگار
جز خود نبینی خدا را
چوب گر به چرخت فتاد
جز خدا مقصر نبینی کسی را
دروغ نمی گوید خدا
از او بر نمی آید
خدا با دلت نجوا می کند
دلت را ز بیگانه ها جدا میکند
تو خود با دلت قهری
گر با دلت ، آشتی کنی
دانی هر آنچه نمی‌دانی
چشم بسته ای و قدم میزنی
غافل از خویش و در جستجوی خودی
چو دریابی دلت را
فارغ از جهانی و خود همه عالمی
چون تو با دل و دل با خدا یکی شد
چشم دل بگشا و بار سفر ببند
آنچه تورا خوش آید
خدا در کفت می نهد
دروغ نمی گوید خدا
گر بجایش نیایی به صدا

شهریار یاوری

گذشته ها

گذشته ها
گذشته
خاطره هاش
گذشته
اما
این گذشته ها
هنوز
از یادها
نگذشته
نرفت از یادمان
این گذشته

سعید علیزاده

جانا به چشم‌‌های من از نو نگاه کن

جانا به چشم‌‌های من از نو نگاه کن
از راه عشق بگذر و گاه اشتباه کن

در قیل و قال حادثه‌، آشوب و فال بد
قدری بخند و چهره‌ی غم را سیاه کن

هی لن ترانی گفتی وُ آتش زدی مرا
مهرت به سر گذار و مرا پادشاه کن


بنشین به بر بگو سخنی نغز و پُر شرر
دلشوره را در حد یک سوزن به کاه کن

پنجاه رفته عمرم وُ هفت آمد از کنار
آن شانه‌های عاشقی را تکیه گاه کن

ای عمر پاپتی پُرَم از قصه‌های خوب
گو شاعرانه، همره ِ من، زاد ِ راه کن

فریما محمودی