دستانم را به دار بکشید

دستانم را به دار بکشید
تا رویاهای نهفته در قلمم
بیرقی شوند به این بیداد ظلمانی
برای ستیز با بادهای خزان
از چشمانم رنگین کمانی بکشید
برای اشتیاقِ ابرها به باریدن
زبانم را حرف به حرف بچشانید
به خیابانهای خفته ، به کوچه های کساد
و...... مرا بِکُشید آنچنانکه

نفسهای واپسینم
صور شوند در سینهٔ باد
حک کنند در گوش دهر
کابوسِ سحرگاهی که
عاقبت خواهد خاست به فنایِ شب

علیزمان خانمحمدی

برکه آرام و شب با ترانه

برکه آرام و شب با ترانه
عطر تو پر شده توی خانه

ساحل چشم هایت مرا برد
رو به دریای تا بی کرانه

قول دادی کنارم بمانی
روی قولت بگو هستی یا نه

ذکرِ القاب و چشمان تر نیست
از زمستان زیبا اثر نیست

توی این دشت سوزان بی روح
یکنفر جز منِ دربدر نیست

گم شده نقطه ی اتصالم
ای خدا پس چرا یکنفر نیست

با توام نازنین دلبر خوب
آسمان ؛ برف و باران بهانه

خسته از کوه و دریا گذشتم
بی تو از خیرِ دنیا گذشتم

از خداوندگارِ غزل؛ آه
تا بهشتِ مصفا گذشتم

با همه خاطرات قشنگت
خسته تنهای تنها گذشتم

یادِ آن لحظه ی با تو بودن
دست در دست و سر روی شانه

محمد منصوری بروجنی

در دلم هستی و

در دلم هستی و
افسوس
که خود بی‌خبری
چشم بگشاو ببین
با تو مومن شده‌ام
هوس پاک نگاهی شده‌ام
بی وقفه هستی
در خواب و خیالم
نمیدانم تو عشقی
یا سرابی

در دل شب‌های من
مرا بیدار کن
از خواب و خیال
ای هستی من

زهرا نمازخواجو،بیتا

چه منظری که بهت را، و چشم‌های گود را

چه منظری   که بهت را،  و چشم‌های گود را
صعودِ بغض می‌‌دهد، شکستهِ نقضِ رود را

و سهل‌ و گاه ممتنع، چکامه‌‌وار  پیکرت
ترادفت تسلسلِ، الاهه‌ای عمود را

ترانه‌ای ز گاتها، وزینِ درکِ ناب‌ها...
مداد عاشقانه‌ای، کهن ترین سرود را

عبور اتفاقی‌ات، به سنگهای محتمل
دقیق پرسه میزنی، تفاهمی کبود را

زبانِ انضباط تو، به نظمِ عاشقانه‌ای
به رقصِ کوچه می‌کشد، هجایِ در غنود را

هنوز پنجه میزند، پلنگ‌خامِ منزوی
صعودِ پر غرور و این تعفنِ فرود را

نه قامتی به ارتفاع. نه همتی به ارتقاء
به انبساط می‌برم. هجای بی‌نمود را

محمد مهدی قاسمی

ای که می گویی بیا مرا در خانه ات جا بکن

ای که می گویی بیا مرا در خانه ات جا بکن
سینه ام حرف ها باتو دارد سینه ات را وا بکن

گوهرم از کُنج عالم روزها فروغ اش شد فزون
بی نهایت پا نهادی چون انیس هم پاسبون

شکر بی پایان ز مونس عاشق همچو نون
رفت ولی افسوس خاطرات اش مانده با عشق و جون


زیر باران زیر ایوان زیر چتر حیف ز نون
عشق نه پیچان گردن احساس بی دست نشون

کشتی ما را شکستن گر طوفان آمد به قصد جون
بهتر از چرخ گردون بچرخد سایه سایه دنبال مون

خستگی در روح وجان اش حمله ور شد برروانم نیمه جون
می گذردباعشق نادیده هر روز این عمر گرون

راد دست نگه دار نرو تو از پیشمون
باتو هستم قد اعلم می کنم با نیمه جون


منوچهر فتیان پور

اگر روزی به تو گفتم تورا با قلبم دوست دارم،مرا ترکم کن

اگر روزی به تو گفتم تورا با قلبم دوست دارم،مرا ترکم کن
چرا که من تورا با روحم دوست دارم
با روحی که نمیمیرد نه با قلبی که ممکن است ثانیه ای دیگر به ایستد


یلدا خستو

دل دست کسی ده که خریدار تو باشد

دل دست کسی ده که خریدار تو باشد
در هر دو جهان حافظ و دلدار تو باشد

اینان که به یک مرگ تماما برهانند
دل دست کسی ده که نگهدار تو باشد


سانیا علی نژاد

حکایت تلخی ست ..

حکایت تلخی ست ...
عاشقانی که تو را می‌خواهند
چشمانی که تو را می‌ طلبند
لب هایی که از تو سخن می‌گویند
و واژگانی که به حرمت مُحَرَم
برایت ،
جرعه چکانِ  چکامه ها می‌شوند
اما  تو را کم دارند...


مریم کرمی