هر شب دلم هوای پیام تو میکند
قبلم تپش برای کلام تو میکند
ای دلبری که مهر تو ماندست در دلم
سلطان عشق سّکه به نام تو میکند
با من بمان که مست شرابم کنی مُدام
ساقی دَهر باده به جام تو میکند
میسوزم از فراق ،ندانی تو حال من
چشمت مرا اسیر و غلام تو میکند
از من میگر لذت یک نامه و پیام
زیرا دلم هوای پیام تو میکند
«سینا» به شوق آمدنت چشم بَردر است
باجان و دل وَ عشق،سلام تو میکند
رحیم سینایی
تمامش کن وگرنه پشیمان خواهی شد
دلی که برای من نتپد نمیخواهم
دیوانه بودی و با حسادت اشتباه گرفتم
دور شو آنقدر که انگار وبا گرفتم
من از اول تا آخر این قصه را بلدم
گفتی عاشقمی منم رو هوا گرفتم
از من چه مانده جز روحی دردسرساز
تصمیمی که من در انزوا گرفتم
ثریا امانیان
شاید میان این روزهای پر دود
تنها بتوان زیر درختان توت رنگی یافت
رنگ سبز و سرخ و خنده
رنگ بهار و بیداری
و آیا این هوای شکفتن جز شاخسار خشک درخت
انسان را هم بیدار میکند؟
بیداری آدمی در سرمستی اوست.
تنها وقتی هشیارست که از شکوفه های انار جام میگیرد چشم بسته از بوی یاس سرمست میشود و دیوانه
عقل می خواهد چه کار؟
آدم به زمین آمده که عاشق شود.
آدم به زمین آمده که خدا را از دور بهتر ببیند.
آمده که بهشت را خود بسازد.
گل را خود بکارد.
توت را خود بچیند
آدم خاکی آمده با خاک زندگی کند
و بر خاک بمیرد.
سانیا دریس سلمانی
خدا میداند چه اقیانوسی در موهایت پنهان است
که کشتی وجودم، همیشه تشنه ی لنگر انداختن در آن است
تن تو باغی از رمز و راز است
و من، باغبانی که شیفته ی هر گلِ آنم
حسین گودرزی
شیرین تو چه میدانی؟ فرهاد، کمی غم داشت
با بوسه زدن بر کوه، جایِ لب تو، نم داشت
دادم به هوایَت دَم، گفتی که نفس تنگ است
من مستِ همین حالت، بویِ نفست، دَم داشت
از پیچ و خمِ مویَت، یک راه بلد بودم
راهی که به پیچِ تو، این بار کمی، خَم داشت
می دید شبی معشوق، آوازِ تو سَر می رفت
کرد حنجره را عاشق، با زیرِ صدا، بَم داشت
از عشقِ تو ای بانو، آنقدر زِ تو سَر رفتم
این جامِ لب سُرخت، ای کاش کمی سَم داشت
تا چند طلبَ از یارت، سیمین تو چرا باید؟
بانویِ غزل هایم، امشب تو را کم داشت
عرفان قائدرحمت
چند سالیست، ذهن من درگیر توست
ذهن من آشفته و پاگیر توست
چند سالیست در پی یک همنفس
میسرایم شعر از قوس غزل
چند سالیست نقش رویت میکشم
نقش ابروی کمونت میکشم
چند سالیست عشق تو در دامنم
آتش انداخته بر پیراهنم
چند سال عمر من پایان گرفت
در وصال تو، دلم آرام گرفت
مهدی صارمی نژاد
شده دودی همه راهم ز آهم
چراغ روشنی باید به راهم
جوانی بود و من در اوج قدرت
کنون پیرم، حبابم، همچو کاهم
فرازی بود و شوق و شادمانی
کنون بنبست و من در قعر چاهم
تو خورشید رخ هفت آسمانی
بتابی گر به من سوزی گناهم
تو زیبا فصل سبز نور عشقی
ز دیدار تو امشب همچو ماهم
تو هستی دادی و هم خود بگیری
چه گویم گر تو خواهی من تباهم
منم ذرّه در این دنیای هستی
به جز تو ای همه هستی نخواهم
فروغ قاسمی
نمیبینید؟
هی بی انصافها،
گوش به درد دلش که بدهید
می فهمید چقدر خسته است...
سپس رو به زندگان
به آنسوی پرده اشاره کرد:
جهان جایی ست برای آزمودن آدمی...
نه دانا میماند
نه دروغ
نه ابله میماند
نه بی بنیاد
زندگی،
زمستان سردی ست...
از من بشنوید:
شما خسته اید و هنوز خیال میکنید
فردا روز دیگریست...!
مصطفی ولیعبدی
عشق
نه شکفتن است و نه سوختن
بلکه سکوتی است گویا
در فاصله ی دو نفس
که جهان را میآفریند
و زمان را میرُباید
"دوستت دارم"
فقط نقطهای ست در حاشیه ی کتابِ بیکران
که با هر ورق زدن
میمیریم و زاده میشویم
در آیینهای از نفسهای مشترک..
من
"تشنه"
در کرانه ی چشمانت
دریا را در"صدف" وجودت جستجو کردم
و دریافتم
عشق
ریشه در خاکِ نگاهت دارد
و از بارانِ وجودت
گُلِ بودن میروید..
چه دانیم که عشق رازِکیست؟
شاید در کششِ ماه روییات
در نیمشبِ تنهایی
یا در خطِ خندهات
که از حافظه ی زمان فراتر میرود..
و من
جامِ هستی را به نامت مینوشم
در این باغِ گذرا
با حسی از رازِ لمس
پردهای از ابر بر اندام شب
و تو
در روشناییِ نیمه شب
با هر نگاه
رازِ رویش را در جانم میکاری
و هستی
در آستانه ی شکفتن
معنا مییابد...
حسین گودرزی