دلم ز درد پیاپی مجالِ آه نداشت

دلم ز درد پیاپی مجالِ آه نداشت
غمی که در دلِ من زد، شبِ سیاه نداشت

هرآنکه خنجر من زد بگو که می‌بخشم
که غیر خنجر دنیا کسی گناه نداشت

دریغ و درد که آن دم که رفت دانستم
که بوس و شانه‌ی هرکس چو او پناه نداشت

نگاه کردم و دیدم که محو رقص منند
بلی! که رقص جنونم مگر نگاه نداشت؟!

دوباره توبه شکستم وَ ریختم مِی ناب
که مِی ز حسرتِ مِی بیشتر گناه نداشت!

قسم به ماه ـ که می‌دانم او چه تنهایی ست ـ
که انزوای مرا دست‌های ماه نداشت!

دوباره گشتم و گشتم، ندیدم اما، نه!
کسی چنین که تو کردی مرا تباه نداشت ...

امیررضا نجفی زاده

یارا، چو مه در آسمان، مهرت به دل انداز کن

یارا، چو مه در آسمان، مهرت به دل انداز کن
این عاشقِ درمانده را با نازِ خود دمساز کن

من بی‌قرارم در غمت، آشفته از پیمانِ تو
یک‌بار دیگر سویِ من، با عشوه‌ای آغاز کن

دل با تو دارد ماجرا، چشمم تو را می‌جویدت
ای آفتابِ آرزو، بر شامِ من آواز کن

آغوشِ من بگشاده است، در خلوتِ شب‌های دور
ای رازِ مستیِ ازل، آغوش خود را باز کن

ای روحِ من در شورِ تو، ای شعرِ من در نورِ تو
در باغِ دل گل می‌دمد، با بوسه‌ای احراز کن

ای ساقیِ لبخندها، بگذار در جانِ صبا
از بویِ زلفت، مستی‌ام را بارِ دیگر ساز کن

من تا ابد در سایه‌ات، چون شمعِ دل در روشنی
سوزان مرا اما به عشق، از سوز، سراَفراز کن

ای سرخطِ دیوانِ من، ای مایهِ ایمانِ من،
این عاشقی را با نظر، از سوی خود ممتاز کن

من لایقِ آن لحظه‌ام، کز چشم تو جان می‌چکد
با بوسه‌ای از رازِ دل، مهرت به من ابراز کن

سید طالب ذکی

سوختم اما دلم یک لحظه بارانی نشد

سوختم اما دلم یک لحظه بارانی نشد
آتشی بر جان بیفکندم طوفانی نشد

ای دریغا خنده ای از جان، غمی تا استخوان
هیچ گشتم من، ولی احساسم انسانی نشد

با خدا یک عمر همچون یک رفیق مهربان
میزبان عشقم اما خانه عرفانی نشد

سال ها مقصد تو بودی ای بهار آرزو
بوسه بر لب های تو دادم، درمانی نشد

آرزوها دور یا نزدیک حاصل هیچ و پوچ
در رسیدن ها دلم آنی که خواست، آنی نشد

داده ای اما چه دادن ای عزیز مهربان
هر چه دادی دیر هنگام و به آسانی نشد

صد هزاران گل به دامانم ز باغ آرزو
کاشتم گل های حسرت را، گلستانی نشد

خوب میدانم بهاری بود گل های مرا
گل بیامد در زمستان و بهارانی نشد

رضا حقی

راه خود را رود خیلی زود پیدا می کند

راه خود را رود خیلی زود پیدا می کند
هر زمان آغوش دریا را تمنا می کند

آب وقتی فی البداهه ساز رفتن می زند
چک چک یکریز او در دشت غوغا می کند

سنگ ها را سخت و سرمستانه از جا می کند
همچنان سنگر به سنگر راه را وا می کند

زنده و توفنده وقتی دل به راهی می زند
با کدامین صخرۀ خارا مدارا می کند

اشتیاق دیدن نادیده های زندگی
قطره های آب را این گونه شیدا می کند

هیچ آبی بدتر از یک آب خواب آلوده نیست
آب را ادراک و بیداری گوارا می کند

مهدی احمدی

نمی‌دانم صدای ترانه بلند بود؟

نمی‌دانم
صدای ترانه بلند بود؟
یا خواننده‌ای
که او را می‌خواند؟
تمامِ شهر
گوش شده بود
آنقدر بلند
که شب
ناشنوا شد
و روز
از روزنه‌ی نور رمید
نمی‌دانم
صدای ترانه بلند بود؟
یا خواننده‌ای
که او را می‌خواند؟!


ناهید ساداتی

آخرین نگاهت

آخرین نگاهت
ریسمانی‌ست
که
جهان را
به ماندن می‌بندد

طیبه ایرانیان

خون دل پُر کرده امشب قامتِ جامِ مرا

خون دل پُر کرده امشب قامتِ جامِ مرا
برده درد و رنج دوری صبر و آرام مرا

حسرت دیدار رویَت مثل زخمی بر دلم
تلخ تر از زهر کرده یکسره کام مرا

غصه هایم را غزل کردم که شاید بشنوی
یاد تو پر کرده است هر روز و هر شام مرا


وقت رفتن گفته بودی که فراموشت کنم
بی گمان از یاد خود بُردی من و نام مرا

سالها در بند عشق تو چنین زندانی ام
عاقبت دادی به دستت حکم اعدام مرا

قَدر عشقم را ندانستی و شِکوه می کنی
شِکوه را کم کن، ببین آخر سرانجام مرا

مینا مدیر صانعی

با نرگس خرمایی و با صورت بورت

با نرگس خرمایی و با صورت بورت
مرغ  ِ دل ِ دیوانه ام  افتاد به تورت

مبعوث شدم  از طرف عشق بسازم
دیوار فرو ریخته ی کاخ غرورت

ای کاش که از کوچه ی دلتنگی من نیز
گهگاه می افتاد پریچهره عبورت

تو‌ ماه غزل های منی بی برو برگرد
زیباست غزل  با مدد گنج حضورت

نازل شده ام  حضرت معشوق که باشم
یک عمر هوا خواه  تو و سنگ صبورت

آورده لب سرخ تو در رقص سماعم
شوریدگی ام هست رهین ِ شر و شورت

ممنون خدایم که چنین قسمت من کرد
تو ماهی من باشی و‌ من تنگ بلورت

محمد علی شیردل

تو نیامدی که فقط خودت زیبا باشی

تو نیامدی
که فقط خودت زیبا باشی

تو آمدی
تا زیبایی را از نو اختراع کنی

ناگهان
پوست خیس پنجره
نور شکسته‌ی غروب روی لیوان آب
خطوط دستِ کسی که دارد موهایش را می‌بندد
حتی صدای چرخیدن قاشق در فنجان چای تلخ
همه‌شان شروع کردند به نفس کشیدن

تو رفتی و زیبایی هم با تو نرفت
او ماند
اما دیگر خودش نبود
او شد سایه‌ی تو
شد انعکاسِ تو در چیزهایی که قبلاً فقط چیز بودند

حالا هر گلِ بازشده
هر ابرِ سفیدِ تنبل
هر آهنگِ قدیمی که تصادفی پخش می‌شود
اول اسم تو را زمزمه می‌کند
بعد تازه جرأت می‌کند زیبا باشد

تو منبع نبودی
تو خودِ چشمه بودی
و دنیا
تا وقتی تو نگاهش می‌کردی
جرأت داشت
زیبا بماند

حتی حالا که نیستی
هنوز یادش مانده
چطور باید زیبا باشد
چون تو یک بار
بهش آموختی


سامر حمیدی