باز در دالانِ ذهنم نفس غوغا میکند
میبَرد با خود خیالم، غرقِ رویا میکند
چشم را میبندم و دستم به دستش میدهم
از پلیدیها برایم جشن برپا میکند
پیشِ چشمانم چو یک مَشّاطه با صد آب و رنگ
چهرهی زشتِ هوس را خوب و زیبا میکند
در مسیرِ تیرگیها مثلِ دزدی چیرهدست
میرباید عقل و هوشم را و اغوا میکند
عاقبت با اینکه میدانم کجا خواهم رسید
او مرا با زیرکی راهی به صحرا میکند
در میانِ نعرههای سرکشِ این اژدها
نالهای در گوشِ من آرام نجوا میکند
در وجودم کشمکش بارِ دگر آغاز شد
خیر و شر در باطنم بیوقفه دعوا میکند
باز هم پیروزِ این میدان شده ابلیسِ نفس
سخت و محکم بندِ پایم را به دنیا میکند
تن به صحرا میدهم آخر ز صحبتهای او
ناگهان ترکِ منِ حیرانِ تنها میکند
بارِ سنگینِ گناهم شد دوچندان و دلم
بهرِ توبه باز هم امروز و فردا میکند
حمید گیوه چیان
چون که دریا بلبلی بود به منقارش هوس
جامه بدرید که این جامه هزار اسرار داشت
سیاوش دریابار
رستمِ چشم های تو
امروز در آغوش دلگیر پاییز
سهرابِ دلم را کشت
با خنجرش مرا
از عشق تهی
روحم را خالی
و از زندگی عاجز کرد
داستان من از جنگی نابرابر
برای دل های شکسته است
غم این روزگارم فقط برای
رنج کشیدن پدر مانده
عاقبت چشم های تو امروز
مرا در جوانی پیر کرد
و مرا در گور تنهایی ام
کشان کشان بر دوش کشید
ای رستم مغرور زمانه
اشک های آخر داستانم
نصیب چشم های
خسته ی پدر است
تو چه میدانی
عشق را
زندگی را
شکست را
وقتی که خنجر به دستان
خون آلود رستم است
وقتی که در تنهایی
مرگ بر بالین احساس
تمام مرا می بلعد
و آن هنگام پشیمانی
جایی در دور دست هاست
که فایده ایی برای
این کالبد پوچ ندارد
علیرضا پورکریمی
ای شیعه مشو غافل ازین لطف و برات
تسبیح خدا بگو که دارد حسنات
خاموش نما ، تو شعله خشم و غضب
با ذکر قشنگ و دل پسند صلوات
محمدحسن مداحی
من که مُردم از غمت مردن مگر اجباری است؟
این چه رسم عاشقی کردن و یا دلداری است
دل به چشمان تو بستم بی کس و یارم کنی
ای به قربان نگاهت این چه نوع بیماری است
گیرم اصلا این مَثل را گفته باشند از قدیم
نقش ما در این مَثَل فعلا فقط دشواری است
من که از کار تو اصلا سر نیاوردم ولی
پس دهانت را چرا بستی عجایب کاری است
جان من دیگر بکن کاری..کمی هم یار باش
بین ما آخر بگو کی جان من دیداری است
جان اگر خواهی نمی گویم نه، باور کن مرا
عشق تو در جان من مانند خونی جاری است
هر چه خواهی می کنم اصلا بیاور می خورم
امتحان عشق اگر یک قهوه قاجاری است
سعید غمخوار
گر هیچ نَبُد زمان نمی آغازید
در جا شده بود و جا نمی پردازید
در، باره ی آغاز جهان حلقه این هیچ
با هستی خود به هم نمی هم سازید
محمد فاطمی
گاه نیمهشب در تختخواب
چون کودکی از شوق یک پندار شاد
لب فردا را میبوسم
و گاه
وسط کلی رؤیا و شوق پرواز
از شنیدن فریاد تعصب و تحکم
و اخمی ظالمانه
روزم شلوغ میشود از دغدغه
و استرس فرداهای دگر
و چون زن هستم و محبوس
در باورهای نردانه مشتی خشک مغز عبوس
قند ترسم بالا میرود
و نفس امیدم در کما
دست و پا میزند
قرنهاست
عصیان مردان در درون زنهای این جغرافیا
هر روز ادامه دارد
و گاه شکوه میکنم
چرا باید جسمم ابزار لذت باشد
و روحم چون پرندهای محبوس
آیا مردی هست در اینجا
شبیه زندگی یک زن فکر کند
لعنت بر جهل و شهوت تعصب
همانان که
شادی را از یاد دختران بردهاند
و زندگی زنان را سرگردان کردهاند.
عبدالله خسروی
عشقِ تو مانند می وُ چشمانِ زیبایت سَبوست
از قندِ لب هایِ توام یک بوسه تنها آرِزوست
وقتی که در تنهایی اَم تو می شوی مهمانِ دل
گویی دلم مهتابیُ رویت چو ماهی روبروست
هرگه به خود می آیم و مستی زِ چشمم میرود
می بینم از فقدانِ تو بغضی غمینم در گلوست
گر چه تو پنهانی ولی عکس اَت به دیوارِ دلم
در باره ی اوصافِ تو دائم به حالِ گفتگوست
آغوش بگشا ای صنم عاشق تراز مجنون منم
دلداده ی مهرِ تواَم دل آشِنا کی چون عدوست
گاهی به قلبت سر بزن احساس را نُشتر بزن
شاید ببینی ذرّه ای ازعشقِ فرهادی در اوست
در جستجویِ چیستی، با من نه ای، با کیستی
وقتی که راهم دائماً، ردِّ تو را در جستجوست
ظلم است دلداری چنین از عشق رانی نازنین
وانگه تو دلبر باشی وُ، امّا ندانی کِی نکوست
دلخوش به دنیایِ تواَم گرچه نه مقصودت منم
تا دلبرم زیبا صفت زیبا سخن، پروانه خوست
امیر ابراهیم مقصودی فرد