بی تو چگونه سر کُنم ، با دِلِ بی قرار من
گو چه کنم ز غصّ ات ، رفته ای از کنار من
منکه ندارم ای صنم،جزتوکسی دراین جهان
از همه دل بُریده ام ، بهر تو ای نگار من
چون توگلی کجا بُوَد ، درهمه عالم ای صنم
بهر دلم تو بوده ای ، تک گُلِ گلعذار من
دردِلِ هر شبی منم ، ناله کنان چو مرغ شب
بی تو نمی شود سحر ، ای مَهِ شامِ تار من
گر چه نگه نمی کنی ، بر دِلِ من تو یک نظر
دل به تو بسته ام فقط ، دلبَرِ با وقار من
من که بجز وفا صنم ، بر تو جفا نکرده ام
کی تو وفا نموده ای ، با دِلِ غصّه دار من
گر چه جفا نموده ای ، با دِلِ من تو بی وفا
از تو جدا نمی شَوَد ، این دِلِ غمگسار من
گر زَ(خزان)بُریده ای ، آن دِلِ همچوسنگ را
گو چه کنم در این جهان ، باغَمِ بی شمارِمن
علی اصغر تقی پور تمیجانی
مات چشمان توأم؛ اما دلم درگیر نیست
از تو ای یوسف دلم سیر است و چشمم سیر نیست
این شکاف پشت پیراهن شهادت می دهد
هیچ کس در ماجرای عشق بی تقصیر نیست
از تو پرسیدم برایت کیستم؟ گفتی: رفیق !
آنچه در «تعریف» ما گفتی کم از تحقیر نیست !
هر زمانی روبروی آینه رفتی بدان
در پریشان بودنت این «آه» بی تاثیر نیست
قلب من! با یک تپش برگشت گاهی ممکن است
آنقدر ها هم که می گویند گاهی دیر نیست
#حسین_زحمتکش
اگر در خاموشیات،
دستهایم
چون پرندهای گمشده
در مه
به سوی تو کشیده میشوند،
بیصدا،
بیپناه،
مرا ببخش.
نامم فرو ریخته است؛
نخِ گمشدهای
در بافتِ خاطره،
که هر شب
از تاریکی عبور میکند
بیآنکه دوخته شود.
در آینهای
که هر صبح از غبار میرهانی،
این منم،
آهی کمرنگ
بر لطافت انگشتانت.
بر سکوتِ شیشه،
در صدای ساعت
که هر شب
بیتو میگذرد،
من نبودنم را
با ریتم نفسهای تو
مینویسم.
در گلدانی
که برگهایش را نمیچینی،
من خمیدهام،
اما هنوز
در خاکِ نگاهت
ریشه دارم.
مرا ببخش
اگر نبودنم
چون چتری خاموش
در بادِ بیپناهی
لرزید،
نه باز شد،
نه پناه داد،
فقط
از کنار بارانِ تو
گذشت…
اگر حضوریام
چنان نزدیک است
که نبودنم را
باور نمیکنی،
مرا ببخش.
وقتی بیدلیل
به پنجره خیره میشوی،
آنجا منم؛
نه رویا،
نسیمیام
که پرده را میجنباند
بیآنکه دیده شود.
گاهی
در حافظهی باد
نامم را گم میکنی،
و من
در برگِ افتادهای
که زیر پا خرد میشود،
به تو میاندیشم،
مرا ببخش.
در انتهای سکوت،
تمام نبودنم
با تو نفس میکشد.
آنجا که باد
نام مرا در تاریکی
آرام میلرزاند،
و تو، بیآنکه بمانی،
هر شب
از کنار خاطرهام
عبور میکنی…
تورج آریا
هوای روی تو دارم نمیگذارندم
مگر به کوی تو این ابرها ببارندم
مرا که مست توام این خمار خواهد کشت
نگاه کن که به دست که میسپارندم
مگر در این شب دیر انتظارِ عاشقکش
به وعدههای وصال تو زنده دارندم
غمم نمیخورد ایام و جای رنجش نیست
هزار شکر که بی غم نمیگذارندم
سری به سینه فرو بردهام مگر روزی
چو گنج گمشده زین کنج غم برآرندم
چه باک اگر به دل بیغمان نبردم راه
غم شکستهدلانم که میگسارندم
من آن ستاره شب زندهدار امّیدم
که عاشقان تو تا روز میشمارندم
چه جای خواب که هر شب محصّلان فراق
خیال روی تو بر دیده میگمارندم
هنوز دست نَشستهست غم ز خون دلم
چه نقشها که ازین دست مینگارندم
کدام مست، می از خون سایه خواهد کرد
که همچو خوشۀ انگور میفشارندم
#امیر_هوشنگ_ابتهاج
چشمها – پنجرههای تو – تأمل دارند
فصل پاییز هم آن منظرهها گل دارند
ابر و باد و مه و خورشید و فلک مطمئنم
همه در گردش چشم تو تعادل دارند
تا غمت خار گلو هست، گلوبند چرا
کشته هایت چه نیازی به تجمل دارند
همه جا مرتع گرگ است، به امید که اند
میش هایم که ته چشم تو آغل دارند
برگ با ریزش بیوقفه به من میگوید
در زمین خوردن عشاق تسلسل دارند
هر که در عشق سر از قله برآرد هنر است
همه تا دامنه ی کوه تحمل دارند
#مژگان_عباسلو
جنگل همه ی شب سوخت در صاعقه ی پاییز
از آتش دامن گیر ای سبز جوان بر خیز!
برگ است که می بارد! چشم تو نبیند کاش
این منظره را هرگز در عالم رویا نیز
هیهات... نمی دانم این شعله که بر من زد
از آتش «تائیس» است یا بارقه ی «چنگیز»!
خاکستر من دیگر ققنوس نخواهد زاد؟
و آن هلهله پایان یافت این گونه ملال انگیز!
تا نیمه چرا ای دوست! لاجرعه مرا سرکش
من فلسفه ای دارم یا خالی و یا لبریز
مگذار به طوفانم چون دانه به خاکم بخش
شاید که بهاری باز صور تو دمد برخیز
#محمد_علی_بهمنی
من خودم را
در آینهی چشم تو
خُرد کردم.
آواز پنهانم را،
به سکوتِ سنگینِ تو
بخشیدم.
آتشی شدم،
تا شاید
در نگاهت دیده شوم؛
نور شدم،
تا مسیر زیرِ قدمهایت
خاموش نماند.
پلی لرزان شدم،
در میانِ ویرانهی قلبم،
تا پناهِ چشمهایت.
خانهها،
زیرِ تنهاییِ من،
فرو ریختند.
دیوارها
سوختنِ مرا
به یاد دارند.
آینهها،
اندوهم را
به نور سپردند.
رهگذران،
صدای شکستنِ مرا
در عبورشان شنیدند.
اما تو؛
تنها مخاطبِ این نمایش بودی،
که پشتِ دیوارِ غرورت،
پشتِ پنجرهی سردِ سکوت،
سایهی مرا دیدی
و صدایِ عشق مرا
نشنیدی.
تو،
بیش از آنان
که مرا خواندهاند،
کمتر خواندی،
و بیش از همه،
مچالهام کردی.
تو،
افقی دروغین بودی،
که نور مرا دید،
اما مرا ندید.
تو،
سرابی بودی
در ویرانهی زندگیام،
که مرا از من دور کرد،
و همان دوری،
مرا دوباره
به من رساند.
ابوالفضل پارچه بافی