پارک خلوت ..

پارک
خلوت ..
دل من
خلوت ..
نمی خواهی بیایی کمی شلوغ کنی ؟!
{ عاطفه زینلی }

اگر چه بین من و تو هنوز دیوار است

اگر چه بین من و تو هنوز دیوار است
ولی برای رسیدن بهانه بسیار است
بر آن سریم کز این قصه دست برداریم
مگر عزیز من! این عشق دست بردار است؟
کسی به جز خودم ای خوب من، چه می داند
که از تو، از تو بریدن چقدر دشوار است
مخواه مصلحت اندیش و منطقی باشم
نمی شود به خدا، پای عشق در کار است
در آستانه ی رفتن، در امتداد غروب
دعای من به تو تنها خدانگهدار است
کسی پس از تو خودش را به دار خواهد زد
که در گزینش این انتخاب ناچار است
همان غروب غریبانه گریه خواهی کرد
برای خاطره هایی که زیر آوار است ...

"محمد سلمانی"

تورا چند بار دوست دارم

تورا چند بار دوست دارم 

ولی هربار

بسیار تر

 

| حمید رها |

 

ناخوش شده ام، درد تو افتاده به جانم

ناخوش شده ام، درد تو افتاده به جانم

باید چه بگویم به پرستار جوانم؟

باید چه بگویم؟ تو بگو. ها؟ چه بگویم،

وقتی که ندارد خبر از درد نهانم؟

تب کرده ام، اما نه به تعبیر طبیبان

آن تب که گل انداخته بر گونه جانم

بیماری من عامل بیگانه ندارد

عشق تو بهم ریخته اعصاب و روانم

آخر چه کند با دل من علم پزشکی،

وقتی که به دیدار تو بسته ضربانم؟

لب بسته ام از هر چه سؤال ست و جواب ست

می ترسم اگر باز شود قفل دهانم

این گرگ پرستار به تلبیس دماسنج

امشب بکشد نام تو از زیر زبانم

می پرسد و خاموشم و می پرسد و خاموش

"چیزی که عیان ست، چه حاجت به بیانم؟!"

"بهروزیاسمی"

من شانه های تو را می خواهم

من شانه های تو را می خواهم

و خیابان های خواب هایم را.

 

از: مهدیه لطیفی

تنها در خلوت اتاق

تنها در خلوت اتاق

با هر چیزی می شود حرف زد

با میز

با گل های شمعدانی

با هرچه که هست...

اما من دیوانه ام !

میان این همه هست

با تو حرف می زنم که نیستی...

 

| مهتاب یغما |

 

آغوش ات

آغوش ات

تنها سرزمین من شد،

نگران نباش

جیبم را از بوسه هایت پر کرده ام

دیگر برایم فرقی نمی کند

جهنم

بهشت

یا میدان جنگ!

 

"سابیر هاکا"

نه اینکه فکر کنی مرهم احتیاج نداشت

نه اینکه فکر کنی مرهم احتیاج نداشت
که زخم های دل خون من علاج نداشت
تو سبز ماندی و من برگ برگ خشکیدم
که آنچه داشت شقایق به سینه کاج نداشت
منم! خلیفۀ تنهای رانده از فردوس
خلیفه ای که از آغاز تخت و تاج نداشت
تفاوت من و اصحاب کهف در این بود
که سکه های من از ابتدا رواج نداشت
نخواست شیخ بیاید مرا که یافتنم
چراغ نه! که به گشتن هم احتیاج نداشت


«فاضل نظری»

من تصمیم گرفته ام ،

من تصمیم گرفته ام ،
به عشق بپیوندم ...
تنفر سنگین تر از آن است ،
که بتوان تحملش کرد ... !
مارتین لوترکینگ