به هر کس گر دهی نیکی، رسد آزار بر جانت
که هر گلبرگِ زیبایی، نهان دارد پریشانت
مزن فریاد بر لبها، که رسمِ عهدِ این دنیاست
سزد گر دشمنان بینی، ز خوانِ مهربانت
مکن بر دردِ دل فخری، که این بازیِ زمانهست
که نیش آید ز لبخندی، که خود دادی به جانت
در این بازارِ بیرحمی، وفا چون بوی گل بگذشت
به هر کس مهربانتر باشی، آید تیرِ پنهانت
در این دنیا اگر خوبی، ز خود بینی پریشانت
ولی خوبی بمان ای دل، که زیباییست نشانت
نبندد چشمِ حق بر درد، نمیماند جفا باقی
خدا داند، خدا بیند، خدا مرهم به جانت
الینا سادات شریعتی
شفا ز اوست همانی، که بخشش است طریقت
به مدح باش همانی، که خود نکوست به غایت
هزار قافیه باید، ز نوگلان و غرایب
حصار جمله برون رو بشو ورای حکایت
دلا تو گرچه اسیری به سیم و نافه خوش بوی
به بندگی همو مان، همان که شاه قیامت
ز شمع جمع مریدان، بگیر آنچه نصیب است
سوار بادیه خوشتر، ز جمع کاخ و ضیافت
به روز وصل حبایب، تو گر ز باده شدی مست
به سرخوشی ز همو مان، همان که راز طبیعت
به دور از نفَس آن، که یار، بنده نباشد
صفای دل تو بجوی و بمان به راه حقیقت
ز مُفتیان و مدایح بهوش و نیک نظر کن
وفای خرقه بپرور، مرائیان به صیانت
دلا تو گرچه طبیبی، هموست آنکه طبیب است
رقیبِ دار ندارد، تو رو به ثنا و ارادت
نوگلان و غرایب : الفاظ و و توصیفات بدیع و جدید
سوار بادیه: اسب سواری کردن در صحرا
حسین گودرزی
دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم
از چه با دشمن خود دوست شدم من که ندانم
میکنم عرض ارادت بر آن یار جفاکار
او گریزان ز من و من عقبش سخت دوانم
زجرها دیدهام از دوری آن یار فراری
گشت کاهیده تن و خسته شده روح و روانم
من که از عشق نگارم شب و روزم به فغان است
بس که نازش بکشیدم شده است ورد زبانم
من جوان بودم عشوهاش نموده است مرا پیر
غم عشقش بسوخت آنچه منم، حال من آنم
ز رَهِ صدق بُدم عاشق آن دلبر طناز
ولی سخره گرفت عشق و فزود ظن و گمانم
دل من برد ز کف لیلی، آن یار جفاکار
من ز عشقش شده مجنون و هم بدتر از آنم
من به او مهر ببستم او گسستهست ز من دل
از جفاکاری و بیمهری او سیر ز جانم
میرود نزد رقیبم سرزنده و دلشاد
من به یادش پریشانم و در آه و فغانم
دوست دارم به وصالش بکشم بال و پر امشب
گر رسم من به وصالش بدان در طیرانم
من ندارم دریغ جان بدهم بهر نگارم
او ز من سخت فراریست و من در حیرانم
من چو فرهاد غم یار نمودم تحمل
سالها صبر نمودم و دگر بیش نتانم
میرباید ز کفم دل و منم واله و شیدا
رخت بر بست برفت نزد رقیب، من نگرانم
تو حسین از غم دلدار جفاپیشه حذر کن
دوست دشمن شد و من رفت ز تن تاب و توانم
حسین خلیقی
نگاه کن که از تمام بودنم یه باغ سوخته از غمم
که حسرت نگاه تو به انتها رساندهام
من آخرین فریاد را در تو سکوت میکنم
این بغضهای مانده. را با مرگ همسو میکنم
آرام بخوان آواز خوان این نوحه مرگ مرا
معشوقهام خواب است عزیز با نوحه بیدارش نکن
در باور خیال من او عاشق من بوده است
این باور پوشالی رو با نوحه ویرانش نکن
از غصه ام دق میکند شاید کلاغ خانشان
چون سالهاست در خانهاش مهمان ناخوانده شدم
از لحظهای که دیدمش هر لحظه عاشقتر شدم
از روی زیبایی چو ماه از قد کمند و دلربا
با چشم بر هم میزنی. امروز تا آینده را
همچون منی که فاتحی بودم به عصر خویشتن چون صید سر بریدهای ناگه فتادییام به چاه
هم ز اسب انداختیم
هم ز اصل خویش دورم ساختی
با که گویم شرح این بخت سیاهی را
که بر من تاختی
این عشق هیچ حاصلی جز مرگ افسوس بر لبان من نداشت
یک نگاه اشتباهی در نگاهت
این همه زجر نداشت
این صید به دامت فتاده را دیگر رها مکن هر جور میخواهد دلت
مرگ را به جانش هدیه کن
هادی سلامی قهدریجانی
مُرغِ جان پَر میکشد در آسمانِ مهرِ یار
تابِ هجران تا کِیام؟ خستهدلم از روزگار
حاصلِ عمرم در این هجرانِ بیپایان بسوخت
لیک دارم چشمِ وصلش، جان فشانم بیشمار
خُرّمی اندر فراقِ حُسنِ جانان دادم
تا مگر دل، در غریبستان، دمی گیرد قرار
همچو مجنونی پیِ لیلای مَهرویی شدم
تا دَمی بالین نهد سَر آن نگار غمگسار
شورِ مستی در وجودم، گو جوان ماندست هنوز
کی شود دستم رسد بر آستینِ دوستدار؟
ما ز تن افکندهایم این جامهٔ زهد و ریا
طعنه زد بر آینه، آن عابدِ شبزندهدار
بلبلِ غم دیده در طَرفِ چمن آواز کرد
سبزه کوچید از زمین، کی بازگردد نوبهار؟
زرد و پژمردهام از سودای آن سَروِ خرام
عیب آن باشد اگر، دارد مرا چشمانتظار
هر که در وادیِ عشق آمد، به حیرانی رسید
ره نمود اول فسون، آخر نیامد گلعذار
دفترِ دل هر غزل با مهر او آغاز شد
در خیالم، مشقِ نامش را بدارم یادگار
مژده آورد دوش با خود کآن صبا پیغام دوست
شاهدا آسوده خاطر باش، آید شهسوار
شاهد روحانی
باید ایستاد
در برابرِ بادهای دروغ
که از هر سو می وزند
و برگهای خشک را
به جای شکوفه
بر شاخسارِ پندار می نشانند.
باید ایستاد
حتا اگر قامتت
تنها باشد
در برابرِ جنگلِ تاریکِ فریب.
آنان
با نقابِ تقدس
در قابهای طلایی
خورشید را پنهان می کنند
و بجای آن
شمعی کم جان می افروزند.
کلامشان
همچون عسل
در گلو می چسبد
و وعده هایشان
قفسی است برای پرواز .
از آنان بگریز
آنگاه که زنجیرِ سردِ واژههای آسمانی
بر ذهن های جستجوگر
می پیچد.
از آنان بگریز
آنگاه که دعا
دامی می شود
برای پرنده ی آزادی.
با نگاهی دوخته به افق
در انتظارِ سپیده
بایست
و قدمهایت را
بر قلبِ زمین حک کن
تا تپشِ آتشِ عدالت را
در جانِ این خاکِ سرد
و
رویشِ جوانههای حقیقت را
بر ویرانههای دروغ
ببینی.
پروانه دلداده
شوره زاریست دلم ،دشت غزل خیز که نیست
بی حضورت غزلم شعر دل انگیز که نیست
شده دنیا قفسم می گذرد عمر ولی
زندگی کنج قفس خاطره آمیز که نیست
شهریاری دگرم هر غزلش شرح من است
حال من خوشتر از آن شاعر تبریز که نیست
یا هم آغوش گلی یا تنت از جنس گل است
مثل عطر خوش تو (بوی دلاویز) که نیست
بیقرار تو ام و بی خبر از حال منی
مثل پیمانه ی من صبر تو لبریز که نیست
کرده خون چشم تو هر بار دلم را بس نیست؟
خم ابروست بر آن خنجر چنگیز که نیست
سعید_اصلانی
دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام؟
سهراب_سپهری
در نگاهِ تو
معنایِ تماس، بیکلام میشکَفت
چون نخستین نور
بر پیکرِ خیسِ پنجره
من
تشنه ی آن نَفَسِ بودم
که بر شیشه نقش میبَست
و تو بیخبر
طلوعِ گرمِ مژههایت را
بر پوستِ سردِ فَصل میریختی
دوستت دارم
گِردِیِ یک سیبِ ناتمام است
در کفِ باغِ خیال
و من
در هر گاز
طعمِ قُطبی را میچشیدم
که تو
نقشهاش را هرگز نکشیدی
حسین گودرزی