-
چشمای نازت
پنجشنبه 7 فروردین 1404 12:58
چشمای نازت آهنگ و سازت من عاشق تو و راز و نیازت طرز نگاهت صورت ماهت دلباخته ی آن چشم سیاهت ورد زبانم، هر لحظه نامت دنیا به کامت من شربت عشق نوشم ز جامت مریم درزاده
-
قسمتی از قلب من در نزد تو جامانده است
پنجشنبه 7 فروردین 1404 12:57
قسمتی از قلب من در نزد تو جامانده است روح سرگردان من یک گوشه تنها مانده است ناگهان یک لحظه رفتی گیج و حیرانم هنوز چشم غم آلوده ام در راه تو وامانده است با نگاهت گرم عشقی آتشین بودم ولی.... بعد تو این قلب عاشق زیر سرما مانده است ظاهرم زین غم که دارم گرچه ویران گشته است باطنم چون کودکی همواره زیبا مانده است غیر این هرگز...
-
چیزی که از روی تمام بودنم رد میشود
پنجشنبه 7 فروردین 1404 12:55
چیزی که از روی تمام بودنم رد میشود خوبِ خوب با من و با بـدی بد میشود مرهم بهار جـای نیـش زمستان میبندد پـادزهرش بوسه خندانی که زد میشود او پیداترین نشان روی تن جادهی ترس میزان باور به مسیر بیش از حد میشود آرامتـرین لحظه در شلوغی زمانها جـانا پلهای قلبم تا ســحر برَسد سد میشود چنـان سخت آغاز که باید رفت تا...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 7 فروردین 1404 12:54
-
در عشق تو هر لحظه مرا عیش مهیّاست
پنجشنبه 7 فروردین 1404 12:50
در عشق تو هر لحظه مرا عیش مهیّاست چشمِ تو بلا خیز ترین نقطه یِ دنیاست در موجِ نگاهت به تبی سخت گرفتار میسوزم و این سوختنم ، اوجِ تمنّاست از قامت معشوقه سرودن، هنرِ عشق اندامِ تو خوش رقص ترین قامت رعناست لبهایِ غزلسازِ تو چون لعلِ شکر پاش گلچهره یِ زیبایِ تو خود جلوه یِ میناست یک بوسه ز لبهای تَرت قسمت ما نیست هر بوسه...
-
تو جای خوبی بودی از آن آرزوی دلخواه
پنجشنبه 7 فروردین 1404 12:49
تو جای خوبی بودی از آن آرزوی دلخواه تو آن یوتوپیایی بودی از دیرگاهی درنگاه اکنون اما نمیدانیم هستی کجا ای ناکجا خرابی از شراب توتالیتاریست تمامیت خواه مهدی سیف
-
کاش میان من و تو
پنجشنبه 7 فروردین 1404 12:47
کاش میان من و تو هزاران کیلومتر جنگل صحرا دریا کوه و دشت نبود! کاش مرزها بین ما نبودند! کشورها شهرها و آبادیها! کاش فرهنگها بین ما فاصله نمیانداختند! یک مرد مسلمان شرقی از سرزمین خسروان و یک زن نصرانی غربی از سرزمین ژرمن! کاش زبانمان بین یکدیگر مفهوم بود! یکی خو گرفته با فردوسی و سعدی و دیگری … نمیدانم! هلندی! کاش...
-
چون که ایزد بزد بر خلق دست
پنجشنبه 7 فروردین 1404 12:45
چون که ایزد بزد بر خلق دست عشق شد سرمنشأ هر آنچه هست این جهان را عاشقی باشد نیاز شرح حال عاشقی باشد به راز گر بخواهی تا بدانی عاشقی مکتبی گویم تو را، دیوانگی عاشقی را قلبِ صافی بایدی بذرِ نابی خاکِ پاکی بایدی چون بسان کوه باشد این جهان عشق را بر قلهی آن بین عیان زندگی را چون نباشد غایتی گر بباشد خلقِ عشقی بایدی علی...
-
یه روز برای تو مُردن
پنجشنبه 7 فروردین 1404 12:43
یه روز برای تو مُردن شده بود همه آرزوم اما پاییز بهم یاد داد عشق اگه عشق باشه تو همه فصل است دکتر محمد کیا
-
عشق آشفته نگاهی ست
پنجشنبه 7 فروردین 1404 12:42
عشق آشفته نگاهی ست به طوفان درون سینه زهر خندی ست به خنداندن عقل بار سنگین گناهی ست به دوش تو که دیوانه نه ای پس خاموش .....! محمود رضا فقیه نصیری
-
برخیز، که خورشید ز کهسار برآمد
چهارشنبه 6 فروردین 1404 12:47
برخیز، که خورشید ز کهسار برآمد چون جامِ زرین ز لبِ یار برآمد گل، پرده ز رخ برکشَد و باغ بخندد کز پردهنشین، نغمهی گلزار برآمد مرغانِ سحر نغمهسرایانِ وصالند گویی ز سماوات، یکی تار برآمد ابرِ سحری، اشک فرو ریخت و در دشت چون عود، شمیمی ز دلِ نار برآمد آیینه ز لبخندِ صبا رنگ پذیرفت تصویرِ بهاران ز دلِ باغ برآمد هر سبزه...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 6 فروردین 1404 12:46
-
شب، با گلوی دودزدهاش
چهارشنبه 6 فروردین 1404 12:45
شب، با گلوی دودزدهاش تکیه داده به آخرین چهارشنبه، و آتش، با زبانی از شراره و شور، در کوچههای بستهی سکوت انارهای ترک دار سوخته را از خاکستر بیرون میکشد. ما، از تبار جرقه و طغیان، چشم در چشم شعلهها روی آذرها میپریم، نه از ترس، که از خونی که در رگهای آتش میدود، از شرارههایی که در مشتمان مشتعل شدهاند. زمین، با...
-
گیر کرده در گلویم بغض بی پایان تو
چهارشنبه 6 فروردین 1404 12:43
گیر کرده در گلویم بغض بی پایان تو تو نشانم کرده بودی آه از چشمان تو م ن برایت گریه کردم باز حالیت نشد کفر من بازم شرف داشت از مسلمانی تو از تمام شهر بوی نا می آید جناب گوشه ای پوسیده ای هیهات از مرداب تو دست من را پس زدی بعدش تنها مانده ای هر چه هستم بهترم از قلب بی وجدان تو ثریا امانیان
-
سبز
چهارشنبه 6 فروردین 1404 12:42
-
یک سال دیگر هم گذشت
چهارشنبه 6 فروردین 1404 12:41
یک سال دیگر هم گذشت و رنج تو با ما بماند و درد تو در تو بماند یک سال دیگر هم گذشت و درد تو درمان نشد امسال هم دردی دگر افسوس و هرمانی دگر در رنج و اشک و درد تو در رنج و اشک و درد او در رنج و اشک و درد ما افسوس تغییری نشد افسوس از عمری که رفت افسوس از رویای خام شاید حریفت می شدم شاید حریفم می شدی این رنج ،این رنگ رخت...
-
تاریخ را خوانده ام که مراهم بتاریخ سپرده ای
چهارشنبه 6 فروردین 1404 12:40
تاریخ را خوانده ام که مراهم بتاریخ سپرده ای از ذهن خود در آوردی و مرا هم مرده گفته ای خوشحال بودم آن روز را که با تو پرواز کرده ام در باغ عدن بودیم و شقایق ها را هم رُفته ای با یک بنفشه و باران هم خاطری عزیز داشتیم آنجا مکانی بودکه ما را هم تو به سودا برده ای قلبی را تو سوختی و چاره ای نمانده جز بعشق آرامشی را...
-
گمرهی در طلب عافیت از پیر حکیمی پرسید .
چهارشنبه 6 فروردین 1404 12:38
گمرهی در طلب عافیت از پیر حکیمی پرسید . چه کند تا که جوابی زبخشش برایش برسید . پیر دانا به نگاهی از سر لطف براو گفت توبه کن ، توبه بدل ، هرروزه بگو . گر شکستی توبه خود رابه ره گمراهی . چو کویر تشنه بمانی به سرابی،نیابی راهی مگر آن توبه نگهدار شوی بر راه درست . آنزمان پرسش تو ،جواب خود خواهد جُست . احمدرضاآزاد
-
در سرم چلچله ای میرقصد
چهارشنبه 6 فروردین 1404 12:37
در سرم چلچله ای میرقصد دلم از حسرتِ پرواز پُراست وتنم بیزار است از زمین، هرچه در آن رنگِ تعلق دارد چه کسی می آید؟ حجمه ی مبهم را،کولهبار غم را، درد خوش صورتِ وسنگینِ قوی بودن را از سرِ شانه ی من بردارد و سبک حال و رها، اوج بگیرد بامنِ... فرزانه فرحزاد
-
بی هیچ نشانی، پیِ دیدارِ تو بودم
چهارشنبه 6 فروردین 1404 12:36
بی هیچ نشانی، پیِ دیدارِ تو بودم در گیرِ تو وسخت، گرفتارِ تو بودم آنجا که تو را بَخت، نشانَد به عزیزی با قیمت جان، کاش خریدار تو بودم در وادیِ مجنون شدگان، نیست بهاری باغِ گل اگر بود، فقط خار تو بودم تن مانده کجایی، که شفا از تو بگیرد از دردِ جنون، لیلیِ بیمار تو بودم پلکی نزدم هیچ، که شاید خبری شد چشمانِ سحر دید، که...
-
پیراهنم را چلاندهام
سهشنبه 5 فروردین 1404 13:02
پیراهنم را چلاندهام پاک نمیشوند لکهها و چروکهایش به هیچ صراطی صاف... پاک نمیشود رنج یکسالهام نه با هیچ برفی و نه حرفی! حرفی ندارم. رنجی که حرف نتوانستمش برف شده است رویِ سرم برف شده است روی بهاری که هرگز نزیستهامش و دفن شدهام زیر کولاک در منفی هزار و یک گریه اشک نشده. قندیلها پاره کردهاند گلویم را، سرد است...
-
بهار
سهشنبه 5 فروردین 1404 13:01
-
بگو که جنون و عشق چه اشتباه بود
سهشنبه 5 فروردین 1404 12:58
بگو که جنون و عشق چه اشتباه بود که مرا همه عمر زان نهی و گناه بود ندانی که دار المجانین است دنیا؟ دنیایی که از خطا به عاقلی پناه بود بیندیش که این همه میوهی بهشتی از ابتدا پوچ شدن در مسیر و راه بود این همه مسیرِ قدم زدن گذاشت انتخابت ز ابتدایْ راهِ تباه بود بیمتم نباشد همچو عزیز مصر شو کز قعر چاه چشم او به سوی ماه...
-
از عشق تو دیوانه منمدل به تو بستم
سهشنبه 5 فروردین 1404 12:57
از عشق تو دیوانه منمدل به تو بستم فهمیده همه شهر که از عشق تو مستم در عشق تو رسوای جهان گشته ام ای یار تا یک نظری کردی و من توبه شکستم چون نیست مرا تاب تماشای زوالت زان روز که دیدم رخ زیبای تو مستم تا مست شدم از میعشق تو چو مجنون دیوانه ی زیبایی بی حد تو هستم تا دل به تو بستم زجهان هیچ ندیدم در هر دو جهان یک دل...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 5 فروردین 1404 12:55
-
الا ای غنچه ی خاموش * تو از بلبل گریزانی
سهشنبه 5 فروردین 1404 12:54
الا ای غنچه ی خاموش * تو از بلبل گریزانی بیا من خاک و بارانم * تو از بهر چه گریانی؟ اگر بر جان شیرینت * هزاران خار بنشسته... بیا ای نغمه ی محزون * به دل این نار بنشسته اگر افسون آن شبنم * ملالی بر دلت دارد بدان چون صبح میآید * وجودش او کجا دارد؟ اگر گلبرگی از جانت * به دریای دلم گیری تو این دریای جوشان را * به همراه...
-
( نوروز بمانید که نوروز شمایید )
سهشنبه 5 فروردین 1404 12:53
اهای نگار نازنین نوروز اومد دنیا رو ببین این همه نعمت خدا جاری شده روی زمین باغ ودرودشت همه جا پرشده از گل های قشنگ گردیده زیبا هم چون سر زمین پریا پرستوها از آشیان پر میزنند دور زمین هان جان من فریاد کن از دل خوشی آغاز کن اینک بهار جان فزا بخشیده جان بر کوه دشت عطر گل وریحان و سرو هرسو شده جاری وپخش برخیز وروز آغاز...
-
سکوت سحرگاه، عالم تجلای از نور خداست
سهشنبه 5 فروردین 1404 12:50
سکوت سحرگاه، عالم تجلای از نور خداست دل شب شکوفا ز ذکر و دعای یکتا پادشاست ز چشمهی توحید جاری شود نَفَسهای صبح جهان غرق نوری که از آسمان بیمنتهاست به گوش سحر نغمهی عاشقان طنینانداز که هر دل به شوق حضورش چو آیینههاست زمین لحظهای غرق در نور سرمدی گشته ملک در تحیّر، که این جلوه از کِی و کجاست؟ طلوعی دگر میرسد با...
-
پس بمان، ای مهر هستی، تا بگیرم از تو جان
سهشنبه 5 فروردین 1404 12:49
تو هستی، ای جانِ جان، ای که در هر نفسم نورعشقت جاری است، همچو مهری در قسـم تو که باشی، غم نماند، دل نگیرد زین جهان چونکه از لطف حضورت، گل کند صبحی جوان چون تو هستی، من نترسم از شکست و از زوال سایهات آرامشی شد در هجوم ماه و سال چون تو هستی، عشق جاری، دل رها از هر غمین در حضورت، هر چه تار است، میشود نوری متین تو که...
-
عشق دیدم به چشمات
سهشنبه 5 فروردین 1404 12:47
ع ش ق دیدم به چشمات به رنگ تو رنگ بهار به گذشتن از هرچه تو بخوای به بخشیدن داشته ها اگر تو بخوای به ترسیدن و لرزیدن اگر تو پیشم نیای به نم نم بارون ازاشکات میریزه بر سینه هات اگر ببینی من غمهام آرزو هام شد خنده هات آسمونم شد در آنجا که تو کنی پرواز پر میکنم به شب برات ستاره ها زمینم شد در آنجا من ببینم قدمهات بشنوم...