چون بادبادک رهایم کرده‌ای،

چون بادبادک
رهایم کرده‌ای،
به رقص آورده‌ای.
من آسمان ندیده‌ام
اما
از این حال
لذت می‌برم.
همه آدم‌ها پای‌بندِ زمین‌اند
و من
اینجا بالا
چه حالِ خوبی دارم
وقتی حس می‌کنم
دستم را
محکم گرفته‌ای.
از آن می‌ترسم
دستت
سست شود
و من
در این لاجوردِ آسمان
رها شوم؛
تنها،
تنها.
و من
از این نهایی،
از این سقوطِ بی‌صدا،
از این وحشت
می‌ترسم


سیاوش دریابار

شب از میانه آغاز شد

شب از میانه آغاز شد
و ماتا طلوع خورشید
گریستیم
در روز روشن
به خواب رفتیم
در حالیکه دستهایمان
تاریک بود
و چون برخاستیم

شب شده بودیم.

مجتبی نورانی

بدتر از فقر ندانم

بدتر از فقر ندانم
ولی بدتر از آن را
تظاهر می دانم
تظاهر به عشق و وفاداری


بهمن نوری قاضی کن

می گریزم از تو من شاید فراموشت کنم

می گریزم از تو من شاید فراموشت کنم
آتشی در دل فتادی . بلکه خاموشت کنم
گوش من آکنده است از نغمه ی ناسازگار
دلبری کن با دل شوریده تا گوشت کنم
عاشقی کار نه هر بی منطق سودا گر است
گر توانی کن فراموشم . فراموشت کنم
قلب ما را طاقت هجر تو ای معشوقه نیست
کن عیان رخساره تا من غرق آغوشت کنم
بخت اگر یابد مجال و فرصت عشقم دهد
از لبت نوشم شراب و مست و مدهوشت کنم
کرده ام من سالها با تلخی هجر تو سر
کام خود شیرین کنون از باده ی نوشت کنم
نه قدم بر دیدگانم دلبر آشفته مو
جامه ی اطلس بپوشم بر تو گلپوشت کنم
آنچنان در دل برفتی پاره ی جانم شدی
کی توانم دیگر ای جانا فراموشت کنم
می کشی هر لحظه ما را جان جانانم ز پی
گو چه سان تا با دل شیدای باهوشت کنم
در شب هجران بیا ای کوکب رخشان من
همدمت سازم نهم سر گریه بر دوشت کنم
دیشب از پیشم گذشتی با هزاران جلوه ناز
امشب این جان را فدای ناز خود جوشت کنم
خون جگر کردی مرا ای ماه تابانم بیا
جان نا قابل فدای زلف مغشو شت کنم
آب و جارو کرده ام این سینه ی آشفته را
کی ز ره گل می رسی تا من در آغوشت کنم


نادر خدابنده لویی

خداوندا تو بر من آنچه دانی گناهم را نگیر برمن نشانی

خداوندا تو بر من آنچه دانی گناهم را نگیر برمن نشانی

خداوندا تو هر علم را بدانی، هم آن امروز آن فردا بخوانی

ز هیچ پوشش تو پوشیده نمانی، که کوشش‌ را تو بر کوشا رسانی

من ان دانم که تو خود آن جهانی، به یک آن جان دهی آن جان ستانی

نخواهم بعد آن دریای نعمت، نخواهم این من آن بی مروت گذر را بی پناهت

نخواهم یک دم از دم بی هوایت نخواهم گر دمی باشد نباشم من بیادت

به جای خنده غم بر دل نشانم، به جای شکر نعمت کفر آن را من بخوانم

که گر خواهم به غیرت را بخوانم من اینک آن بدانم که غیر را هم تو خوانم

گر از بی راهه ها پی جوی راهم گر که پیدا خواهم آن گم کرده ام دانم

شود در گناه در آن فقر و مستی شود در زنا گر از دید دل ببینی تو بینی خدا

گر عمر گران ببخشد خدای عبادت به صدسال گذشت در خفا

تو دانی بیرزد به یک دست کشیدن به سر بر آن کودک بی پناه


هادی رمضانی

به دورها...

به دورها...
نه امیدی،
ونه عمری ست
بوی پیراهنت،
شکوفه بارعطرِ تنت
هجوم هوای خواستنت
همین نزدیکی ست

کریم شاهسون

نگاهم مبتلای چشم‌هایت

نگاهم مبتلای چشم‌هایت
جنونم  ردِّ پای چشم‌هایت

تمامِ هستی و جانم، فدای
حیای دل‌ربای چشم‌هایت

غزل‌خوانِ  تپش‌های امید‌ است
صفای جان‌فزای چشم‌هایت

تمنّای دلِ اندوه‌بارم
لبِ لبخند‌زای چشم‌هایت

دوای نبضِ بی‌تابِ قرارم
فقط دارالشفای چشم‌هایت

قلم میراث‌دارِ واژه‌های
طلسمِ کیمیای چشم‌هایت

غرورِ شعر را از غم تکانده
حدیثِ بی‌ریای چشم‌هایت

به آرامش رسیده قلبِ باور
در آغوشِ وفای چشم‌هایت



مریم کاسیانی

شبیه سرپر خالی من لب ایوان

شبیه سرپر خالی من لب ایوان
تو هم خسته از این روز های تکراری
به چای و هیزم و باران خو گرفته وجودت
تو هم شبیه من از ازدحام بیزاری
به کوی ما شب و خواب و قرار بیگانه
من و خیال تو و انتظار بیداری
شبیه شیه ی اسبی در دل تاریخ
هزار فتنه به پا کرد عشق قاجاری
به کهنه کلبه ما سر نمی زنی بانو !
نشسته بر رخ ماهت غباری درباری
هنوز خفته به دار است پیکر حلاج
هنوز شوق انالحق به زیر سر داری ؟
قسم به آیه ی (( والعصر )) جز ره عشقت
که نیست ماحصل عشق جز زیان کاری
من و تویی که گرفتار شعر و آغوشیم
کجا شکوه کنیم از غم و گرفتاری !

مهدی زنگنه ابراهیمی

قدر دان تاریکی ام

قدر دان تاریکی ام
چرا که روشنایی
را آسانتر داده نشانم


پوران گشولی