دانم که پس از این دلم آرام نماند

دانم که پس از این دلم آرام نماند
یک قطره از این باده در این جام نماند

از مرغ اسیری که به صد دام فتاده
آید که دگر بر سر یک بام نماند

از بس ز جفاکاری معشوق شنیدیم
ترسم به تنی جامهء احرام نماند

صوفی می صافی به حریفان دگر ده
کز بادهء نابت قلمم رام نماند

کفتار وددان چون که شدند حاکم دوران
ترسم که دگر یک نر *ضرغام نماند

واعظ به چنان حرص گرفته همه دفتر
ترسم اثر از حافظ وخیام نماند

ای مرشد پیری که به ما راه نمایی
راهی بنما زان به تو دشنام نماند

ای جلوهء مستانهء دوران توحش
غیراز به خدا قدرت کس تام  نماند

دانم که رسد آخرمان خوب و یا بد
از گردش گردون به کسی وام نماند

ای زاهد بدعهد و تو ای شیخ ریایی
آید که مسلمانی به اسلام نماند

فکرم چه پریشان شد و گفتم چه پریشان
باشد که کلامم پس از این خام نماند

در شهر پریشانی ز بس ریشه دواندم
دانم دل و عقلم به سرانجام نماند

مهرداد پورانیان

چو به خویش مهربان شو، همه غم زِ جان گریزد

چو به خویش مهربان شو، همه غم زِ جان گریزد
که نسیمِ عشقِ پنهان، زِ دل جهان گریزد

به درونِ خویش بنگر، که بهشتِ تو همان‌جاست
نه به دوریِ زمین‌ها، که به دیدگان گریزد

دلِ روشن از خودی‌ها، به صفایِ عشق ماند
که چو صبحِ بی‌غبارش، زِ غمِ نهان گریزد

به کسی که خسته باشد، بده آتشی زِ لبخند
که غمش چو برفِ زم‌گه، زِ نفس روان گریزد

به دلی که دوست دارد، مده آفتابِ دوری
که زِ سایه‌ی خودِ تو، به دلِ جهان گریزد

تو به خویش عاشقانه، بنگر، چراغِ تنها
که نگاهِ مهربانت، شبِ بی‌امان گریزد

اگر از دلت صدایی، به ترنّمِ دعا خاست
غمِ دیرسالِ دیروز، زِ سرِ زمان گریزد

به خودت اگر پناهی، همه دردها سبک‌تر
که زِ لطفِ خویشتن هم، غمِ امتحان گریزد

تو زِ چشمه‌ی درونی و بنوش قطره‌، ایمان
که زِ تیرگیِ شبانگه، نفسِ جوان گریزد

دلت همچو باد و بوران، بنواز دشتِ تیره
که زِ سردیِ دلِ شب، نفسِ خزان گریزد

چو به دل نگه نمایی، همه خارها بیفتند
که نسیمِ مهرِ پنهان، زِ رگِ جهان گریزد

تو به خویش دوستی کن، که جهان به ناز خندد
به تو عشق باز گردد، به تو آسمان گریزد

دلِ خسته را نوازش، به سکوتِ خویش بنشان
که زِ سوزِ مهربانی، نفست توان گریزد

چو خودت شوی چراغی، شبِ دیگران فروزد
که زِ نورِ چشمِ پاکت، رهِ کهکشان گریزد

به زمینِ مهر بنگر، همه چیز تازه گردد
که زِ لبخندِ تو ای جان، گلِ جاودان گریزد

به سخن که دلگشا گفت، نفسِ حیات خندید
که زِ بارشِ نگاهش، غمِ بی کران گریزد

علی حکمت اندیش

من اگر در پی تو زار نگردم، چه کنم

من اگر در پی تو زار نگردم، چه کنم
همچو مجنون پی دلدار نگردم چه کنم

چشم در راه بمانم که بیایی یا نه
من اگر در غم عشق تو گرفتار نگردم چه کنم

مرحمت کن، به منو منتی نِه به سرم، زود بیا
من اگر سر خوش از بودن و این حال نگردم چه کنم

ذره ذره آب گشتن درد دارد ،کوه را کاهی کند
چاره ای کن که بیمار نگردم که چو بیمار بگردم چه کنم

در مسیر پُر آشفتگیه این ایام
بعد مستی، گر که هوشیار نگردم چه کنم

بی قراره بی قرارم من، ندارد چاره ای یا راهی
من اگر کُشته این راه و شهید دل بیمار نگردم چه کنم

یه قدم دور شوی تب میکنم میدانی؟؟
من اگر قصد رخ یا کنم یار نبینم چه کنم


یاسر منیری

درخت از نفس افتاد و برگ‌ رقصان می‌بارد

درخت از نفس افتاد و برگ‌ رقصان می‌بارد
سرما در سینه‌ام افتاد و تب‌ مرگ‌بار می‌بارد

تنم از نام تو می‌لرزد، شبیه بادِ آواره
و از چشمانِ‌من شعر، غم‌انگیز می‌بارد

قدم‌های تو را گم کرده دنیا زیر باران‌
ولی یادِ تو در این کوچه هرفصل می‌بارد

تمامِ شهر بی‌تو سرد، مثل بهمنی تنها
که از شب‌های آبانش غمِ پیر می‌بارد

من اما در میان برگ‌های زرد این فصل
همان عاشق که در جانش واژه می‌بارد

تورا هرشب می‌خوانم، تو شعر صبح‌گاهی
که از آوازِ سردادنم، امیدی کهنه می‌بارد

اگرچه فاصله خاکسترِ خاموش ماشد
ولی از شعله‌ی نامت هنوزم شعر می‌بارد

ومن مرد تر از قبل، بعد آن پاییز غمگین
به کودکیِ شعر شب‌های دلم، آه می‌بارد

علی تعالی مقدم

بیدارم از این مستی، خوابم ز جهان سیر است

بیدارم از این مستی، خوابم ز جهان سیر است
زان روی که جانم را، هر لحظه دمی دیر است

ای خفته، مکن خوابی، این وقتِ طرب آمد
کز نغمه‌ی جانانم، آتش به دل پیر است

زان پیش که این ساعت، در خاک رود خاموش
برخیز و بنوش ای جان، کاین لحظه چه دلگیر است

ما را ز فنا گفتند، ما بادهٔ جان خوردیم
ما را چه غم مرگ است؟ ما را چه غم تیر است؟

هر ذره به رقص آید، چون عشق در او ریزد
این باده‌ی پنهانی، صد پرده به تدبیر است

بر تختِ عدم رفتی، گر خواب کنی بسیار
آن تاج که می‌جویند، در آینه تقدیر است

فاضل! تو ز بیداری، چون آتش جان افروز
کز خواب نروید گل، آن گل که سزاوار است


ابوفاضل اکبری

آسمانی سرخ چون خون:

آسمانی سرخ چون خون:
"برف خواهد بارید."
تو نگاهم می کنی.
و برق چشمانت
منشا قضاوت است:
"چشم و این همه خون؟
رنگ و این همه ناز؟"
چه در کلامم دیدی
که چنین حکم هفت آسمان
بر ره قصاصم شد؟
آسمان سرخ است و تاریک
و آنقدر برف نباریده
که اگر بگویم بهشت خونین است
تو بیشتر باور می کنی.
باشد این بار
گوی قضا دست توست.
باش تا فردا
که سرخی آسمان رفت و
سپیدی زمین آمد
گویمت:
" باز هم برف خواهد بارید."


سحر غفوریان

همیشه باور ما ها بــــه این سخن ختم ست

همیشه باور ما ها بــــه این سخن ختم ست
که شام سرد سیاهی به صبح مان حتم ست

گناه مــــــــا شده این باوری دروغین کـــــــه
بـــــــه کارمای جهان اعتمادمـــــان جزم ست

همیشه پشت ســــــیاهی سپیده خواهد بود
شبی کــــــه قصه سر آید زمان هر عزم ست

میان عیش و تظالم نســـیم رحمت کـــــــو
وزیده یا به وزد آن زمان که دل حزم* ست

گذشت شصت و سه سالی که دیده ام در عمر
فریب و ریب و تعصب بـــه عمر ما رسم ست

کشیــــــــــــده رنج آنــــــــــکه داده عمرش را
کــــــه بـــر تنعم عمرش رسیده را، طعم ست؟

دو گوش مانده بـــــــه من با دو چشم بینایی
چو دیده ام، چو شنیدم، کجای آن نظم ست؟

عنان عــــــــمر گران را مبا دهی بـــه کسی
کـه در طریقت مسکین سیه به تن سهم ست

مرور عمر دهـــــد پاسخت بـــــــه هر پرسش
کــــه هر چــــه را تو باور نموده ای فهم ست

چــــه اعتماد کنی بـــــــر کسان به بازی عمر
کــه هـــر سعادت دنیا طلب کنی وهم ست


سعادت کریمی

تو کیستی؟

تو کیستی؟
سایه‌ای که از پشتِ دوردست
نامم را آهسته ورق می‌زند.
نشناختمت
حتی خیالِ قدم‌هایت
بر خاکِ ذهنم
جایی نداشت.
تو بیکرانی؛
چنان که اگر در آسمان هم
به جستجویت برآیم،
مدارها
از تو دور می‌چرخند.
پیدا شو
که هر بار باد
شاخه‌ای را می‌لرزاند،
گمان می‌کنم
نشانی از آمدنت است.
ای نورِ پنهان،
بر من بتاب؛
بگذار در روشنیِ بی‌نامت
چیزی از خودم
فرو بریزد
و دوباره برخیزد.

سیدحسن نبی پور

من در روزگاری کهن

من
در روزگاری کهن
تورا
بی هیچ نشانه
یافتم
با تاولی بر دست
وبا زخمی در پای
بی هیچ شکایتی
از درد
هرچند
بی لحظه ای توقف
از تمامیِ تاریخ
گذشته ای
ای دوست
من
به انتظارِ تو
قرن ها را
به انقباضِ ثانیه ای
بروی نقطهً خاموشِ انتظار
نقش بسته ام
میان سکوتِ خویش
و تمامی این راه را
بی لحظه ای تکرار
میانِ دایره ای بسته
می دیدم
خموش و خفته و
در حالِ اختناق
و نوشت باقلمی کهنه
یک نفر
آغاز را
با یک تناسبِ بی ربط
صدای ناله
در امتدادِ صدای شوق
وِ یک آهِ ناتمام
امروز
یک بهانه هم
برای دیدن
نیست
وقتی که آینه
می شکند
در آب
و آب
در انجماد
به صفرِ مطلق رسیده است
آنگاه
تو
بی هیچ نشانه ای
کنارِ من نشسته ای
و باز هم
قصه ای سروده ای
از روزگاری کهن
نوشته نا شده
در تاریخ

جمشید أحیا