مرا به خود دعوت کن
خسته ام از فاصله ها
خسته از عمری که گذشت
بی نفس و فسرده تن
به انتظار یک نگاه
نگاه گرم آشنا
نگاه تو
که می برد مرا به خود
که می برد مرا به تو
نشسته ام به انتظار
مرا به خود دعوت کن
روح اله چیتگر
روزگارِ بیصفت جز زخمِ دل کاری نداشت
جز قلم، قلب شکسته هیچ تیماری نداشت
با سکوت از سردی ایام میگویم سخن
عمر من جز لحظههای خسته، بازاری نداشت
دل ز آوارِ سکوتِ زندگی خاموش گشت
نور شادی ها به جان شوق پدیداری نداشت
مهرهی سرگشته ی شطرنج دنیا شد دلم
این جهان در بازی اش غیر از غم آثاری نداشت
آن قدر با تلخی زهر آشنا شد کام من
این دل ویرانه دیگر میل اقراری نداشت
برکنارم کن ز جمع از این هیاهو خستهام
حاصل مهر رفیقان جز ریاکاری نداشت
سایهی شب بر دل من بار غم راجا گذاشت
غربتم بسیار و دل جز غصه ها یاری نداشت
اشکِ من در شوقِ دیدارِ تو چون سیلاب ریخت
چشمه ی چشمم به جز این اشک غمخواری نداشت
میروم مثل فروغ از ازدحام ناکسان
مثل زارع این جهان حتی هواداری نداشت
سمیه مهرجوئی
با کوله باری از شوق آمد دلم به سویت
چشمان خسته ی من ناگه بدید رویت
قلبم به طبل خود کوفت فریاد عاشقی را
لرزید دل هماهنگ با ارتعاش مویت
عقل چموش و خامم تردید می پراکند
اما روان من مست از پاکیِ سبویت
پر شد پیاله ی جان از باده ی نگاهت
شد منتظر نگاهم بر آستان و کویت
بشکست خامه اینجا از وصف این حکایت
شاعر عنان ز کف داد از شوق گفت و گویت
محمدجواد مقصودی
مثل یک آتش افروخته اندر دل من
شعله افروختی و شورشدی در دل من
شعله خاموش شد و آتش دل سرد نشد
چه شراری اس نهفته ، به درون دل من
سمیه کریمی درمنی
دوست داشتنت
مثل گلهای کاغذی
هیچ بوی نداشت
این روزا منم
مثل بارون پشت شیشه پنجره
نظاره گر
صندلی خالیه
جلوی شومینه ام
کاش برف می باریدُ
یخ میزدم پشت شیشه پنجره
خسته ام...
نه از تو
از قول های که به قلبم دادم
دکتر محمد کیا
آغوش
فقط یک پیام بود
در سکوتِ سفیدِ ساعتها
نسیم
از دیارِ تو
تنها یک اکنون آورد
صدایت
که مثل بخار
روی شیشه ی تلفن نقش بست
و محو شد
من
تشنه ی آن نفسهای گرمیام
که از لبانت میگفت
صبحت بخیر
و زمستان را میشکست
قلب
بیقرارِ ضربانهای توست
بر پلکهای پایینآمده ی شب
دلتنگی
پرچمی است سرخ
بر بامِ تنهاییِ من
که بوسههایت را
فقط در خواب میبیند
دوستت دارم
گلولهای برفی است
که از آسمانِ پیامهایت رها میشود
و پیش از رسیدن به دستهایم
ذوب میشود
آه…
چه آرامشِ غریبی است
که تو
فقط یک صدایی
از آنسوی برفها
و من
هنوز تشنهتر از زمستان
برای شعلهای که هرگز
آغوش مرا نمیسوزاند
فقط روشنش میدارد
حسین گودرزی
به پیش من اینگونه جان راه مرو
باد به غبغب مینداز . با جاه مرو
در درون سینه کمی آرام بگیر
ساکت باش . از شب تارم ای ماه مرو
گیسوانت به جنگ با این دل آمدند
سینه ی مرا تو خود باش . جان پناه مرو
من در تب عشق تو می سوزم همچنان
از پیشم ای رفیق نیمه راه مرو
حجم درد مرا چشمان تو می داند
چشمی که کرده مرا کافر و گمراه. مرو
دست مرا بگیر بیا با هم برویم
از این کوچه پس کوچه های بی راه مرو
سپیده دمید و پگاه نزدیکیست
سمت خانه ی ابلیس رو سیاه مرو
ای یوسف افتاد ه به قعر چاه عشق
بی اذن خدای خود سر هر چاه مرو
سوخته ام از فراق تو در آتش عشق
نمانده از من جز خاکستری . جز آه مرو
گناه من دل سوخته گردن توست
مکن تبرئه خود را . بی گناه مرو
بی تو مرا جانا . جهان چو زندان است
مینداز مرا در این غم جانکاه مرو
تو گمراه می کنی مرا با قشنگیت
از کوچه پس کوچه ها برو . از راه مرو
با تو این دلم چه خلوتی گزیده است
از پیش من ای ماه . تو به دلخواه مرو
نادر خدابنده لویی
صبح است و جهان به نور جان بیدار است
هر ذره به ذکر عشق، در گفتار است
چشم دل اگر گشودهای، بنگر خوب
هر لحظهی عمر، جلوهی دلدار است
ابوفاضل اکبری
دهانت را
روشن کن
که در روشنای خاموشیت
چشمانم کور شده اند
و در صلیب صدایت
مسیح خفته است
موسی ظهوری آرام