گاهی،،،
یوسف هم که باشی
به تو ایمان نمیآورند.
...
مردمانِ بنیاسرائیل
روح اله سلیمی ناحیه
کسوف تاریک است
ولی خورشید هست
خیلی طول نمی کشد که نورش باز
سیاهی چشمانی را غافلگیر کند
آریا ابریشمی
همچو مرغی در قفس آلوده دست تواَم
من برای با تو بودن باختم پرواز را
بی هوا با عمق جان حیران چشمان تواَم
من از آنش می دهم صد باغ و شهر راز را
به صبوری نَبرم حُرمت این شوق وصال
آن که سَهل است جان دهم طَنّاز را
گرچه آن شیرین و فرهاد شُهره شَهرند به عشق
می کَنَم من بیستون طی کُنم هر ماز را
تا که من آگه شوم از شِدّت عشق تو دوست
کوزه ام بِشکن به سنگی خَلق کن اِعجاز را
زان که آهنگ دلت میل وصالم بِکُنَد
می کُنَم من پایکوبی کوک کن هر ساز را
وقت آن شد که از پرده برون اُفتد راز
می کَشم من منّت هر عُنصر غَمّاز را
غلامرضا خجسته
رنج مجنون کمر خم میکند
قصه عشق را دگرگون میکند
رقص لیلی در سماجتهای آن
هنری است که دل خون میکند
سانیا علی نژاد
دوری تو میکشد من را مگر این درد نیست؟
زن اگر زن بوده باشد کمتر از یک مرد نیست
کوچهها رد قدمهای تو را دزدیدهاند
خوب میدانی که قلب من خیابانگرد نیست
میروی از دل اگر دیده فراموشت کنند
گرچه میدانم که این دل اندکی دلسرد نیست
ظاهراً خوبم ولی پشت نقابم خستهام
باطنم میسوزد و روی نقابم درد نیست
دست در دست تو اما انتهای آذرم
بیگمان رنگی درون من به غیر از زرد نیست
امین احمدی
برواهل نمازشو تاگران شی
به اوقات خوشش نیک مبتلا شی
به مقصوره نشین رازونیازکن
به شکرحق زغمهایت رهاشی
علی اکبری
کجــایی قربــونت برم..، الهی
طلوع نور قلب من تو ماهی
تا که تو هستی روشنه قلب من
بی تو وجودم پرِ از سیاهی
بیا بتاب.. ای دلبر ناز من
الهه ی عشقِ تو شیراز من
ای که تو پرواز پرستوی عشق
من بدنم تو بال پرواز من
بیا که از تو من بگیرم نفس
بقول تو این صدا بی تو خفس
هستی قشنگه نیستی من غمینم
مثل پرنده ای میشم تو قفس
بیا بتاب.. ای دلبر ناز من
الهه ی عشقِ تو شیراز من
ای که تو پرواز پرستوی عشق
من بدنم تو بال پرواز من
محمد قائمی نیا
محبوبم
از کجا شروع کنم؟ با کدام زبان بگویم؟
با کدام قلم بنویسم؟
با کدام ساز بنوازم؟
چگونه تمام کنم این داستان را؟
مگر قلم تاب می آورد؟
مگر منِ داستان سُرا تاب می آورم که تمامش کنم؟
عشق میان من و تو مگر به پایان می رسد؟
این چه خیال های باطلی است که در سر می پرورانی؟
اندیشیدن
به انتهای عشق ما، به انتهای داستانمان مثل دویدن کودکی دنبال نسیم،
در بعد از ظهری از تابستان است همینقدر بیهوده و همینقدر از سر دل نامشغولی
فاطمه فرهوش