فرصت دیدن هر روز تو گر بود مرا
بعد از آنم به جهان بود چه کمبود مرا
در جهان هرچه که من خواسته ام بود فقط
فرصت دیدن هر روز تو کم بود مرا
حاصل از عمر اگر سود و زیانی باشد
باشدم بی تو ضرر با تو فقط سود مرا
گر نبینم لب خندان تو را ثانیه ای
آنچنان گریه کنم تا ببرد رود مرا
سیل دلشوره که بنیاد طرب کرده خراب
بی توام در دل و جان آمدو فرسود مرا
تار تار دل من زخمی مهجوری توست
طاقتی نیست نزن زخمه به این پود مرا
در زمانی که جهان پر شده از باغ بهشت
می گذاری به ارم فرصت موعود مرا
یا رب این قصه به پایان برسان دوری او
آمد از پای در آورد چنین زود مرا
یحیی رشیدی
زمان ایستاده است
و صدای تو
پُر میکند خلأ نیمهٔ من
آبها ایستادهاند
مانند نگاههای بینگاه
در این سکونِ کشیده
نگاهت بر لبهایم
فرود میآید
هر واژهات پَر میشود
و در هوای زمانِ ایستاده
میزند...
میزند...
بیتو
شهر، خالی از سکنه است
و کوچهها
در سکوت فرو میریزند
مرا ببوس!
که میگویند
بوسهها تمام شدهاند...
اکنون
گمگشتهام
نه در دستهایت
که در بودنت
در سکون نگاهت
طیبه ایرانیان
این بار بدون استعاره شعر می گویم
راستش را بگویم
تا استخوان مبتلا بودم به بودنت
به چای دعوتت کنم
یا به ادامهی عمر؟
که هر جرعهات،
مزهی مرگ میداد با عطر زندگی...
در فنجانِ نگاهت،
که لبسوز بود و لبدوز،
من خود را ریختم
چون قندِ بیتابِ حل شدن
در دهانِ لحظهای که تو را میگفت!
تو آمدی،
با ردای شب بر تن،
و صدای گامهایت
مثل ناقوسِ کلیسای متروک،
در کوچههای حافظهام طنین انداخت و
من،
درختی بودم
که ریشهاش را در خاکِ خاطره کاشته بود
و برگهایش را
بادِ فراموشی میبرد
اما تو،
مثل بارانِ بیموسم،
بر من باریدی
و من دوباره سبز شدم
در فصلِ ممنوعِ دلبستگی.
تو را نوشیدم
نه چون شراب،
که چون زهرِ شیرینِ نجات!
و مستیام
نه از الکلِ عشق،
که از تبِ بودنِ تو بود
در رگهای بیتابِ تنهاییام.
ای کاش
تو را نمیدانستم
مثل شاعری که واژهای را نمیفهمد
اما میسرایدش
با خونِ دل
ای کاش
تو را نمیداشتم
مثل آسمانی که
ابر را فقط در رؤیا میبیند
نه در باران.
اما تو بودی،
همچو حقیقتی که انکارش
درد دارد
و باورش
ویران میکند مرا
تا در سایه ات زنده بمانم...
ارشاد احمد تاج پور
رفیق خوب،شیرین وشکربار
کلامش چون گهرباشد به بازار
به دنبالش برو تا میتوانی
به هرقیمت بکن اورا خریدار
طلای خوش عیار است آن رفیقی
ز همدم بودنش سود است بسیار
سخن پخته کند آندم بگوید
چو بلبل در میان باغ و گلزار
رفیق بد تورا ارزان فروشد
به نزد قوم خویشان وبه اغیار
رفاقت می کند چون خاله خرسه
زیانت می رساند او به صدبار
به هر جمع سخن با او نشستی
زبانش خنجری باشد به گفتار
زند چوب حراجت ای برادر
چو جنسی مانده است در کنج انبار
خلاصه یار بد چون زهر مار است
بکن دوری زنیش و زهر این مار
تو قبل از اینکه عهدی بسته باشی
گزینش کن رفیقی را وفادار!...
بکن آویز گوش این پند «اعمی»
رفیقی را گزین کردی نگهدار!...
ماشاءالله پوردامغان اعمی
فلک باز هم به من لطفی دگر کرد
که با دردی مرا زود با خبر کرد
چنان پر شد فضای سینه از درد
که من را روی تخت گاهی دمر کرد
زاجداد ژن رسیددر چربی خون
مرا هم در جوانی بی پدر کرد
زعطاری بجستم من علاجم
به من تجویز حجامت با تبر کرد
عجیب بود این چنین دردی که میشد
گمان بر سندرم اثنی عشر کرد
همان دوستی که هست خبره به هر چیز
مرا زنهار زجهد بی ثمر کرد
بگفتم ماجرا با دخت شیرین
نصیحت او مرا شایسته تر کرد
بگفت آنژین صدری در تو پیداست
نباید که دگر هرجا سفر کرد
زآن گوشت و کره و ران و سینه
فزون شد ال دی ال بر رگ اثر کرد
برو زود تر سراغ دکتر قلب
بباید که به رگهایت فنر کرد
برفتم روز بعد نزد طبیبم
نصیحت او مرا شایسته تر کرد
بگفت آن دکترم رو شهر کردکوی
نشاید پیش من پولت هدر کرد
هر آنکس که رود جای خصوصی
برای عافیت خیلی ضر ر کرد
تماسی او گرفت با دوست هم کیش
که فورا او مرا اول نفر کرد
دگر روز صبح زود سینه گرفت درد
عذاب در قلب این بی بال و پر کرد
سریع رفتیم به آن وادی نزدیک
نمیشد که جز این کار دگر کرد
بفور لخت کردنم بی حجب و بی شورت
کنار ران من دکتر نظر کرد
شکافی در بدن یک سیم باریک
برفت در داخل قلبم شرر کرد
پس از بالن زدن در داخل رگ
ازآن باریکه راه استنت گذر کرد
شدم من نیم جان تا قبل آن کار
بحق آن دکترم شق القمر کرد
پس از آن بردنم در بخش ویژه
نباید که ورود هر رهگذر کرد
گذاشتند روی ران چند کیسه از شن
که ممنوع حرکت پا و کمر کرد
همان همسر که هست عشقم درین دهر
برای مشکلم سینه سپر کرد
نشد یک دم جدا از بستر من
کنارم نگران شب را بسر کرد
غذایم بود فقط یک سوپ ساده
مزاجم هوس شیرینی تر کرد
سفارش شد به من تغذیه خوب
نشاید که دگر باره خطر کرد
چه باک ار عمر من آید به پایان
نباید که جهان زیر و زبر کرد
کنون از آن عمل سالی گذشته
ازین باب میشود حس ظفر کرد
ببخشی گر که این شعرم طویل است
زپرچانگی هم باید حذر کرد
حسن زاهدی سوادکوه
خیالِ تو آمد
و دل
زندانِ غم شد
دوباره.
سیدحسن نبی پور
نظری چو برق دادی، دلِ من ز جا برآمد
ز تماشایِ نگاهت، شب و روز ما برآمد
نه دلیست بیهوایت، نه نفَس جدا ز نامت
که نفس چو بویِ گل بود، ز گلِ شما برآمد
ز تبسّمِ تو گفتن، همه دفتر است و معنی
که چو آفتاب تابید، ز پردهها برآمد
به هوایِ آن لبانت، دلِ خسته شور میزد
که نسیمِ صبحِ شادی ز دلِ صبا برآمد
تو اگر چراغِ شبها، منِ خسته شمعِ خاموش
که به شوقِ آن فروغت، ز دل، دعا برآمد
نه خلافِ دل بُوَد آن، که ز دیده خون فشاندم
به امیدِ وصلِ رویت، ز خاک، جا برآمد
به نگاهِ تو سپردم، غمِ بیکرانِ هستی
که ز لمسِ مهرِ چشمت، هزار "ما" برآمد
تو مگو که صبر باید، که صبور را چه حاصل
چو درونِ سینهی او، ز شرارِ "تا" برآمد
نه مرا قرارِ رفتن، نه مرا توانِ ماندن
که میانِ بود و نابود، تویی که "یا" برآمد
تو بگو که بیگناهی، به گناهِ عشق آیا؟
که ز سوزِ نامِ یارم، هزار "لا" برآمد
به سرابِ وعدهی وصل، منِ خسته دل دویدم
به امیدِ جرعهای نور، ز دل، صدا برآمد
تو بمان، که بیتو عالم همه بینشان و بیرنگ
کز فروغِ نامِ تو بود، هر آنکجا برآمد
به نگاهِ مست و شیرین، به سخن چو شهد و تسبیح
همه هستیام به عشقت، دگر رها برآمد
چه غریب مانده عشقت، به میانِ اهلِ تزویر
که ز هر دعا و ذکری، صد ادّعا برآمد
به فقیهِ شهر گفتم: به خدا، گناهِ ما چیست؟
گفت: این گناهِ عشق است، که بیریا برآمد.
به امیدِ دلگشا هم، نفسی اگر بمانَد،
همه عشق میدمد باز، ز هر فنا برآمد.
علی حکمت اندیش
باز دختر، از دلِ پارهی من رویید و رفت
و زمان تیغ کشید و به گلویم داغ نشست
دفترم پاره شد از بارِ هزاران تکرار
لیک هر پاره به آتش، ریشهی تازه ببست
گفتمت: راهِ نخستین، همه باروتِ تن است
هر قدم مُهرِ خودش را به روانم میبست
در سماعِ تنِ من نور شکستهست هنوز
رقصِ آن دخترِ آیینه جهان را میشکست
«افسون» خواندند و آینه فریاد کشید:
ترسِ آنان است اگر زن به سکوتش بنشست
نقشهی تن که نوشتم، شبِ یخزده گریخت
جرقه از نفسِ من به شقیقه مینشست
من اگر دخترِ دیروزِ هراسان نبودم، امروز
خونِ شعرم به تنِ قرن تپشِ تازهبست
باش؛ اینبار که برخیزم از خاکِ خودم
چنگ میزنم و دیوارِ جهان را میگُسَست
شیوا فدائی
گلِ رازقی دگر روی به کس نمینماید
همه نه! به گل روا دار، به گل جفا نیاید
گل رازقی بگویید جفا روا ندارد
که توانِ تنگِ ما را ز جدا بُدَن سرآید
چه خوش است بر گلستان گلِ رازقیِ زیبا
که یگانگیست شایستِ خدا، به گل نشاید
گلِ منزوی تکی پژمیرد جدا ز گلها
که گلم! جگر بسوزد ز امیدِ تو سرآید
که ز ساقه گر بچینند گلی فرید و تنها
ز کسان ناکساند و به جز از گلی برآید
عددی ز گل گر امروز چو مانده باشد و تو
به رها گذاری آنها غمِ در جهان فزاید
اگر از امیدِ مهدی کَمَکی چو مانده باقی
به دلیل آن گلی هست ز انزوا درآید
مهدی جیبا