ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
سپیده به دی همچو گشتی پدید
خزان کوچ کرد و زمستان رسید
به یلدا که جشنی بپا کرده ایم
رسید از نیاکان ما این نوید
انار است وآجیل ریز و درشت
زمادر بزرگی سخنها شنید
شبی جمع یاران و گفتار شد
پس از آن پگاه آمد و شب پرید
سپهر ابرسنگین به خاور کشد
درختان به سرکرده چتری سپید
دگر گونی آمد به روز و به شب
چوچشمک به گیتی زد آن چشم شید
چهل روز چله پدیدار گشت
زمین یخ زد وجامه برتن درید
به گیتی گیاهان به خوابی گران
سه ماهی به سر جامه را برکشید
چو آهو که پنهان شد ازکوه و دشت
شکاری که در گوشه ای آرمید
برفته زکوه و کمر قوچ نر
از این دره تا دره ای می پرید
گلوگاه چشمه چو خشکیده است
تگرک آمدو ژاله چکه چکید
بهاری دل انگیز دارد به راه
زمین گاهگاهی نفس می کشید
شگفتی شد از کردگار ستُرگ
چکامه سرا هم شگفتی بدید
ماشاءالله پوردامغان اعمی
نسیم از کوی یار آمد در آن روز تماشایی
معطّر کرده روح من از آن عطراهورایی
از آن لحظه میسّرشد ببینم روی ماهش را
چنان از خود شدم بیخوددلم رفت از شکیبایی
هلال ماه ابرویش دل و دینم به یغما بُرد
از آن ترسم ز عشق او کِشد کارم به رسوایی
قمر در عقرب است امشب بیا ماه درخشانم
سرای دل منوّر کن نبیند شام تنهایی
دلم خوش باشد احوالش کنار یار مه رویی
شکر درکام من ریزد ندیده هیچ حلوایی ...
بیادرخانه ی قلبم نگر جای تو خالی شد
که بی شک خانه ی این دل نداردجای همتایی
به پیمانی که تو بستی وفاداری به پیمان کن
تو از بدعهدی ای جانا به هر عهدی مبرایی
غنیمت دان یک امروزو بیا خوش باش و شادی کن
که شاید شام امروزم نباشد صبح فردایی
چه زیبا گفته ای( اعمی )که آدم یک دمی بند است
تو از این دم مشو غافل که باشد یک معمایی
ماشاءالله پوردامغان اعمی