خداوندا،
منم تنهاترین تنهای درگاهت،
میان این همه آدم،
نمیدانم،
کسی هرگز برای دیدنم چشمی به در دوخته؟
دلی هرگز برای لحظه دیدار من تنگ است؟
نمیدانم،
ولی شاید این تنهایی غم ناک
فقط جزئی از این دنیای بی رحم است،
که شاید بی کسی و بی نشانی نیز...
امیر حسین استاد
میگویند منتظر بمان،
چه انتظاری بابا جان؟
هیچ میدانی؟
انتظار، زخمیست بیپایان
بر سینهای که هزار بار شکسته است.
ندیدنِ یار،
مثل خوابیدن در گوری بیصداست
که هر لحظه در آن زندهتر میشوی
فریاد میکشی؛
اما هیچکس نمیشنود،
نه خاک، نه آسمان.
هیچ میدانی؟
این جادههای خسته برای چه سوگواری میکنند؟
نه صدای گامهای یار
نه نوری سوسوزن از دوردست،
فقط سوت بادی که
پردهی خیال را در هم میشکند.
یار
چون خاطرهای ازلی
در میان حجم سکوتِ زمان
حرکت میکند،
و تو،
سرگردان در سراب نگاههای کهنه
قدم میزنی،
نه به دیروز میرسی،
نه به فردا.
ندیدن یار،
فراموش کردن صدای خود است،
در میان آینههایی که هزار چهره دارند
ولی هیچکدام شبیه او نیستند.
میگویند منتظر بمان،
اما انتظار چیست
وقتی حتی بوی یار
از خطوط خاطرات هم محو شده؟
وقتی گلهای شب
بر سینهی سرد زمین
پژمردهاند.
یک لحظه،
فقط یک لحظه
صدای او کافی بود.
یک نگاهش،
حتی در دورترین ستاره،
میتوانست جهان را
از نو زنده کند.
اما ندیدن یار،
نه مرگ است،
نه زندگی.
حقیقتیست در میانهی هیچکجا،
که سایهاش تا ابد
در جان تو میماند.
سودابه پوریوسف
گفتند کجایید ؟ کجایید؟ بیایید .
گفتیم ندانیم کجاییم . کجاییم بیاییم
گفتند مگر سر به هوایید ؟ بیایید .
گفتیم که ما بی سر و پاییم . فناییم بیاییم ؟
گفتند اگر مست و خرابید بیایید
گفتیم که بی شرم وحیاییم . نتوانیم بیاییم
گفتند در خانه ما بر همه باز است . بیایید
گفتیم که افتاده ز پاییم . رهاییم بیاییم ؟
گفتند اگر عاشق و مستید . بیایید
گفتیم که پیمانه شکستیم . مستیم بیاییم ؟
گفتند اگر باده پرستید . بیایید
گفتیم در میکده باز است . بیاییم؟
گفتند کنون وقت نیاز است .بیایید
گفتیم سر قصه دراز است . بیاییم ؟ بیاییم؟
آنقدر :
گفتن و گفتیم
که شب رفت و سحر شد
نه . به جستیم . نه برفتیم . نه به خفتیم.......!
محمود رضا فقیه نصیری
ای باد صبا، به یار من کن گذری
گو حال دلم ز دوریاش پر شرری
از مهر و وفا دوستیام را برسان
او ماه من است، بیخبر از این نظری
اسلم رییسی
عقد ما را نوشت
گالائتای عزیز
نه در آسمان
که در زمین
در دشت خرگوشهای وحشی
خرگوشهایی که لای زنبقهای شکوفه میدوند
سرخ
آب
جرنگاجرنگ میکوبد صخره
که شادباشِ دستهای ما باشد
رُز
باز
خنده میشارند فرشتگان بالانشین
بر لبهای تو که اینگونه محراب را باژگونه شده است
هست
قلبم تپندهایی ابد
برای یک لحظه دیدنت
آخ! گالائتای عزیز
با بوسه به موم آغشته کن
دستهای ما را
مُهر
که دوستت دارمهای من
تا ابد
به خاتونی چنین
آیههای تازهی جبریل است
رُز.
کیخسرو آریایی
دل بردهای و بردهای از من قرار را
دیوانه کردهای شب و روزم، نگار را
با چشم مست خویش چه جادو نوشتهای؟
کآشفته میکند دلِ بیاختیار را
محتشما، من غزلخوان عشق توام
حسرت بَرَد نگاه تو شعر و شعار را
هر شب به یاد روی تو خوابم نمیبرد
بیدار کردهای دلِ شبزندهدار را
با هر نسیم بوی تو پیچد به جان من
از من مگیر این نفس نوبهار را
اسلم رییسی
در لحظهی تحویل سال، مرا بیدار کن
از خواب زمستانی غفلت، جان مرا هوشیار کن
باران رحمت ، بر دل غمگینم ببار
رنگینکمان امید را در نگاهم آشکار کن
در سبزترین فصل شکفتن، ای نسیم!
عشق را در پس غبار اندوه دلم هویدا کن
در جادهی تاریک گمراهی و شک
با عطر خود چشمان دلم بیدار کن
دستِ لرزان مرا بگیر، ای عشق!
راهی به سوی روشنی هموار کن
خاموش منشین! در شب حیرانیام
یاد و امید و شوقِ این دیدار کن
ای عشق! مرا در آغوش گرمت جاودان کن
در لحظههای سبزِ هر بهار مرا تکرار کن
رامین صادقی زاده
بگذار که من در ره افسانه بمیرم
از یاد خوشش پرتویی از نور بگیرم
یک عشق قدیمیست ، سرانجام بیابد
تا باز خودم زندگی از سر بگیرم
احسان آریاپور