هر چه رفتم ،نرسیدم که کجا بدکردم

هر چه رفتم ،نرسیدم که کجا بدکردم
تو نگفتی که کدام راهِ تورا سَدکردم..
تو نفهمیدی و من تشنه ی پاسخ بودم
یا کجا مثلِ تو،صدبار خیانت کردم..
من گناهم فقط این بود که بَدقبله شدم
رو به چشمان ِ تو ،هربار عبادت کردم..
معذرت آمده بودی که نمانی بروی
من خودم اوًلِ این قصًه حماقت کردم...


فرزانه فرحزاد

خب نمی‌دانستم

خب نمی‌دانستم
که یک البرز
از سرزمین سینه‌ات
تاب می‌خورد
گهواره


کیخسرو آریایی

زخمی که شود باز،او فریاد زند راز

زخمی که شود باز،او فریاد زند راز
با هر تپش بلرزد ، خونش طلوع کند باز
خوش رنگ او برقصد ، گویند می کند ناز
این مرگ چه زیباست ، حالت او کند ساز ؟

سوزشش عجیب است ، دردش می شود راز
در ذهن ، معشوق ببینی ، این دیده شود باز
نجوای عجیبی ، در گوش می زند ساز
در لحظه دیدار ،نایت کند ناز ؟

با مرگ برقصی ، رقصی که شود راز
مرداب عجیب است زندگی کند ناز
سرما بلزد ، ترسان شود از ساز
مجنون ، دیده بستی ، دیده ات شود باز؟

نور را ز جان خریدی ، خشنودیت شود راز
اشک هزار دیده ، بر پیکرت زند ساز
روحت کدام سرا رفت ، پَر باز می کند باز
از دوری معشوق، عاشق می کند ناز ؟

چه نور پر شرابی ، سیراب می کند راز
مست می شوی ز دیده ، نیرو او دمد باز
رنگ سیاه بینی ، با عشوه می کند ناز
جانت به لب رسیده ، اسرافیل دهد ساز ؟

از یادها برفتی ، معشوق می شود راز
با کس سخن نگفتی ، مرگت شود شبهه ساز
این تن جان ندارد ، چه زیبا می کند ناز
نور امید بستی ، چشم دگر کند باز؟

داریوش لشگری

نیزه ای انداخت شیطان بی خبر برجان او

نیزه ای انداخت شیطان بی خبر برجان او
دستش از دردی که آمد دردمند و مو به مو
شد خبر دار آن پری و بی امان سویش شتافت
فرق درد و التیام از جان عاشق می شکافت
باز او از خود گذشت و ماجرا را چاره کرد
مرهمی بر زخم و درد آن دل بیچاره کرد
بوسه ای زد از سر عشق و محبت بر تنش
هوش رفت از دیو عاشق وقت عزم رفتنش

دیگر از آن دیو شب هرگز پری دیدن نکرد
دیدنی از آن قرار و یاد بوسیدن نکرد
دیو باز اندیشه کرد و شرح حال اینگونه گفت
آن نشان را پاک کرد و با پری در سینه گفت
ناله ای کرد و بگفتش روزگار وصل کو
قلب تو سنگ است وکان آن طلای اصل کو
قصه می خواند تو را تا لحظه ای بیخود شوی
طالعی روشن میان انتظار خود شوی
گوهر الماسیم را دست شب از سینه برد
زخم شیطان رابرای قلب من در جان فسرد
قصه را اینبار از نو در طلوعی تازه کن
عمر این دلبستگی را تا ابد آوازه کن.
یا که از سر. باز می کن .هستی روح کهن
یا خود آن ایجاز کن درجنگ دیو و اهرمن .

طالع دیدار

پالتوی برهنه چشم و

پالتوی برهنه چشم و
گوش بسته
در واپسین ثانیه های درمانده
چشم بر عصای واگن به دست
کلاهش را باد می‌برد
و من هنوز پشت مرز/خواب‌های سرد
با گیسوانی رنجور
دستان خیال را بغل می گیرم


فروغ گودرزی

من تورا در وقتِ بی وقت

من تورا
در وقتِ بی وقت
در ابدیتی بی تکرار
به وقتِ سحرگاهان
در شکفتن ها و رستن های ابدی

من تورا
به قامت بلند آرزو
در آیه آیه ی زندگی
در این لحظه
در خلوتگهِ خویش با خدا
آه کشیده ام

ای عشقِ شیرینم
پیوند بزن
مرا به شور زندگی
که بر نهایتم
آن که جاری است
تویی.


فریبا صادق زاده

ازمرداب چشمانت

ازمرداب چشمانت
نیلوفر عشق می چینم

نسیم منصوری نژاد

نگارا لبانم هردَمادَم

نگارا
لبانم هردَمادَم
زائر بین الحرمین چشمانت است

نسیم منصوری نژاد

بیا تا کینه را از دل بشوییم

بیا تا کینه را از دل بشوییم
بیا گل بشنویم و گل بگوییم

بیا در روز سرسبز طبیعت
برآییم از خود و از نو بروییم


علی اکبر نشوه