باز تشییع شد اوهامِ هولناکِ زندگی

باز
تشییع شد
اوهامِ هولناکِ زندگی
بر شانه های
خاکستریِ سرنوشتی
که نوشته شد
با خونِ دل

پیکری
بویِ هم آغوشی
گرفت
در سینه ی تب دارِ
خاک

دیگر
بیمی نیست
از های و هویِ روزگار

ببار
ای دیدگانِ غم گرفته.


فریبا صادق زاده

در گستره ی ناپایدارِ سیاهی

در گستره ی
ناپایدارِ سیاهی
می سوزانم
شعرهای پاییزی ام را
تا گرم نگه دارم
زیر باران های بی امان
خیالت را
که هر دم
بیتوته می کنی
در یادم.


فریبا صادق زاده

نفوذِ سایه های شک

نفوذِ
سایه های شک
از حصارِ بلندِ تنهایی
رعشه انداخت
بر روحِ زندگی

اکنون...
به تماشا نشسته ایم

دلهره ی ویرانی را
در چشمانِ غمگین
دنیایِ کج مدار.

فریبا صادق زاده

در ازدحام واژه های ساکت و عقیم

در ازدحام
واژه های ساکت و عقیم
رگه های افتاده در
مرداب اندیشه را
در لزج ترین ثانیه ها
با تردیدِ از فرداها
با نفس های
محبوس در سینه ی درد
از لرزش لبان
و تاری چهره ی آینه
از آه....
می سرایم

ما با چه شوقی با دلی پرخون
تند و بی تاب
همچون ارواح پای در زنجیر
می خزیم
به شوق وصال
در فردای مه آلودی
که پیدا نیست
فرجاممان...


فریبا صادق زاده

روزی می رَهَم از خویش

روزی
می رَهَم از خویش
و می روم
از بی رحمیِ روزگاران

لیک..
با بی جوابیِ پرسش های
فراوان

تهی خواهم شد
از فریادِ درد
درمیانِ طعنه های بیهوده ی
یاران

و در آخر
می ماند
گمنامیِ گوری از من
در یادتان

منی که
نداشتم یک ستاره
در سرابِ آسمان

می رسم
به بیکرانگیِ دنیایی
جاودان

اگر نداری باورم...
این خط
این هم نشان
.

فریبا صادق زاده

در برهوتِ بی رحمِ این دیار

در برهوتِ بی رحمِ
این دیار

با ذهنی کبود
از ضربه ی افکارِ عبث

مصلوبِ
ممنوعه های بی عبوریم

و ورق خوردنِ
صفحاتِ عمرمان را
تماشاگر

زهی زندگی...


فریبا صادق زاده

چشم دوخته ام

چشم دوخته ام
بر رخسارِ
خواب آلود و خسته ی
این شب دلگیر

و قدم می زنم
تنهایی دلم را
در میان ابرهای بغض آلود

در خلوتی
که شهر
خفته است
در آغوش مهتاب

من ماتِ
تصویر خیالی شده ام
که نگاهش در نگاهم
ماند

و آهِ حسرتش
هق هقی خفته بر سینه ام....

دیگر
چاره ای ندارم
جز اینکه
بریزم
یک مشت واژه ی غمناک
بر حلق شعرهایم


و فریاد بزنم
تنهایی ام را
در سکوت...

و زندگی کنم
در بهشتی جهنمی
مرگ را

و جای خالی ات را
نفس بکشم

در غربت غریبانه ی
اشک و فریادِ خاموشم.


فریبا صادق زاده

پُر است مغزم از انبوهِ صداهای تهی

پُر است
مغزم
از انبوهِ صداهای تهی

تیر می کشد
قلبم
از احساسی سرسام آور
در روزهای سردِ کاذب


ربوده
هجومِ منفیِ
کابوسی شوم
خواب را
از چشمانِ خسته ی شب

گویی...
گذرِ عمرمان را
زندگی نامیده ایم
در سایه های نقابی
غم انگیز.


فریبا صادق زاده