بده ساقی می باقی که مستی شاهد مرده

بده ساقی می باقی که مستی شاهد مرده
تو این قصه برای ما فقط پاییز پر درده

غزل گفتی و من گفتم که شاعر صادق و نابه
جواب اعتماد من حدیث مرد شبگرده

دع الدنیا و اهملها نشون عشق مجنون بود
تو این دنیای واروونه دلا رو پول برده


تو بدکردی رفاقت رو لجنزار هوس کردی
و این تنهای دیوونه به دنبال "تو" می گرده

دعای این زن ساده فقط آرامشت بوده
من و تو آخر بازی و می دونیم زمین گرده!

بشری نجفی

چه زیبا رونقـی از نور داری

چه زیبا رونقـی از نور داری
که در هر جلوه‌ات صد شور داری

به چشمت نقشِ لطف و ناز و لبخند
به دل، صد فتنه‌ی مستور داری

گهی آهستــه و شیرین بگویی
گهی تلخنده‌ی مغرور داری

به جانِ عاشقان، در هر نگاهت
هزاران وعده‌ی معذور داری

نه باغ از نرگس و نسرین بمانَد
که در مویت نسیمِ حور داری

به هر مژگانِ تو باران مهر است
به لب شیر و شکر، مخمور داری

تو جانِ نغمه، در سازِ دلِ من
اگر بنوازی‌اش، دستور داری


من و این سوزِ عشق و بی‌پناهی
تو اما قدرتِ منصور داری

سید طالب ذکی

شد چرخ گردون روانه از این یگانگی

شد چرخ گردون روانه از این یگانگی
رمز بقا گشت و شد جاودانه، یگانگی

گر آسمان صاف و زمین آرام یافت
جز این نبودش به جهان نشانه، یگانگی

دره اگر پر شد و جان گر زنده گشت
خواند به گوش همه این ترانه، یگانگی

شاهی که شد محور این کون و مکان
بوسه زند بر در آن آستانه، یگانگی

پستی اگر پایهٔ والایی نبود
عالم هستی همه شد فسانه، یگانگی

آن حاکمِ از خویش رها، چون بینو است
دارد به گنجینهٔ بی‌کرانه، یگانگی

رهرو، ز کثرت بگذر و خود را ببین
که هست در اصل تو را خانه، یگانگی

بهاره حکیم نژاد

عاشق شده ام ، چاره ی ابراز ندارم

عاشق شده ام ، چاره ی ابراز ندارم
دل رفته ز دست ، زین همه آواز ندارم
گفتم به چشمانِ گنه کار، که بگذار ببینم
کز هجرِ پری رویِ رخ ماه تو دمساز ندارم
نالیده ام از درد فراقِ تو که آمد به سراغم
کز عشقِ تو چون سوخت جگر، طاقت فریاد ندارم
باید بپذیری که مرا خام و پریشان تو نمودی
در محکمه عشق اسیرم، ولی جرات ابراز ندارم
ره بسته ام از عقل مرا شرم تو ای دوست
از لطف تو شوقی به شب و روز ندارم
از حلقه گیسوی کمندت بگشا راه گلویم
با وصلتِ تو میل به مسرور ندارم

مسعود موسوی

زیر باران تا شدم دلتنگ تو

زیر باران تا شدم دلتنگ تو
ذهن پر شد از همان آهنگ تو

آن نوای دوستت میدارمت
آن که میگفتی منم در چنگ تو

عشق پروردم ز رویت در دلم
کو؟ که من هستم تماما لنگ تو؟!

من که یک رنگی به تو دادم فقط
بی خبر از حال رنگارنگ تو

کاش من هرگز نمی‌دیدم تورا
کاین زمان دیگر نبودم تنگ تو

قلب من بعد از تو با هر قطره آب
سوخت ست از آن دل بی برگ تو

یادم آمد آن قسم های تورا
«بی تو من زنده نمانم مرگ تو»

دیدمت بی من تمامت مرده شد
روح من بهر دروغت، دانگ تو

قبل تو باران بسی زیبنده بود
با توهم، اما ز قبل از جنگ تو

عاشقم بودی و بودم عاشقت
ای امان از آن همه نیرنگ تو

حال من قدری خرابت گشته است
شعر شد تنها به ضرباهنگ تو


سلاله عبدحاتمی

حالا که نشد از که بگیرم طلبم را

حالا که نشد از که بگیرم طلبم را
تاوان تبم دلهره در نیمه شبم را
دردی که سرازیر شد از شدت گریه
خونابه ی خشکیده ی تا پشت لبم را
بی رحم و خطاکار دلم را که ربودی
قلبم به قفس میزد و بیدار نبودی
آن کس که مرا تا بغلش برد و رها کرد
بیگانه تر از دشمن و قطعا که تو بودی
یک لحظه نماندی که ببندم جگرم را

دستان حدیث غلط از پشت سرم را
دریای وفا بودم و خائن مزه کردی
ای آدم بی جنبه شکستی کمرم را
بیمار کشیدی دل بی حوصله ام را
تا مرز قضاوت رقم فاصله ام را
جبران نشدش هر چه بدی هر چه نکردی
در چشم خداوند شکستم گله ام را
انگار توهم زده ای کار خراب است
آن گوشه ی چشمی که تو را برد سراب است
صد یار گنه دارد و یک یار تو بودی
فکر کمرت باش که بس خربزه آب است
باشد که نمک گیر شوی دشمن جانم
از زندگی ات سیر شوی دشمن جانم
مانند خودت بر سر راهت بنشیند
با رفتن او پیر شوی دشمن جانم...

فرزانه فرحزاد

هویت

هویت
بازیِ گم‌شدن و یافتن
در آغوشِ تو، هویتِ خود را گم می‌کنم
نامم محو می‌شود، شغلم فراموش می‌گردد
فقط بدنی باقی می‌ماند که می‌فهمد
و در همین گم‌شدن
هویتِ تازه‌ای می‌یابم
معشوقِ تو بودن
که از همه‌ی عنوان‌های جهان والاتر است

حسین گودرزی

کاش بعد از تو تمام می‌شدم..

کاش
بعد از تو
تمام می‌شدم..
نه این‌همه
ناتمام.....
خواب را
از چشمانم
ربودی،
انقدر که شب‌ها
با خودم تنها می‌مانم
و با تو
درد می‌کشم....
پاشنه ی آشیل من بودی
و خدا
برای امتحانم
دقیقا
دستش را
روی تو گذاشت...

از من بگو،
حالم چطور است؟
منی که سال‌ها
در تو
جا مانده‌ام؛

زمان از کنارم گذشت
و من
در همان لحظه‌ای
ایستاده‌ام
که تو
تمام شدی...
بعد از تو
زندگی مکروه شد
نباید انقدر
ادامه میدادم
تا حرام شود

شبنم ولیدی

چند وقتی‌ست حس می‌کنم حالم خوب است

چند وقتی‌ست
حس می‌کنم حالم خوب است
روزها بلندتر
شب‌ها تیره‌تر
و خواب‌ها کوتاه‌تر
گویی زمانم بیشتر شده
خمیازه جای عصبانیت را گرفته
اما قه قهه جایش را داده
به نگاه‌های خیره و بی هدف
فکرم گز گز می‌کند
خواب نیامده می‌رود
گوش‌هایم زنگ نمی‌زنند
بوق ممتد است
زخم زیر زبان
با نجنبیدن هم درد می‌گیرد
خوشبختی
این نبود چیزی که تصور می‌کردم
هر چه زمان بیشتر
عمر کوتاه‌تر


امیر محمدزاده