زندگی در لحظه
هنری می جوید
پسِ افکارِ خدا اِنگاره
پسِ وهمی؛
که انسانیّت
ناجی خود خوانده
گرخدایی کنی آخر فراموش کنی بندِگیَت
ترس از درّه ی بی تفاوتی
می کشاند به سوی قللی
که کُشد گاهیُ افسرده شوی همواره
پس رها شو ز خودِ دیوانه
آن خدای کاذبِ خودخوانده
زندگی کن
که همه دربندی،بدبختی
ز خداوندی ماست بیچاره
آری آری
ز خود بیگانه
آری آری
ز خود بیگانه
بهرام غنی پور
مرا ببخش
برای شجاعتی بیجا
که نامش را عقل گذاشته بودم؛
عقلی که بیشتر
ترسِ آراسته بود
تا فهم...
هرگز
آنقدرها شجاع نبودم؛
فقط
بلد بودم
چگونه
عقبنشینی را
به منطق
تبدیل کنم.
کاش
کمی خودخواهتر بودم؛
نه از آن خودخواهیهای خشن،
از آنها که
آدم را
زنده نگه میدارند.
کاش
زندگی را
کمی برای خودم میخواستم،
بیاینهمه
ملاحظه،
بیاینهمه
توجیهِ اخلاقی
کاش
مهم نبود
چه میشود؛
نه آینده،
نه قضاوت،
نه "بعدش چه؟"
فقط
ادامه میدادم.
حتی
لَنگلنگان،
حتی
بینقشه
ادامه میدادم
تا دنیا
تعیینکننده باشد،
نه منی
که از ترسِ "بعدها"
همیشه
زود کنار کشید
مرا ببخش
که اجازه دادم
بیشتر از سِنّت
زندگی را
درد بکشی؛
بارهایی را
که سهمِ سالهای بعد بود
زودتر
بر شانههایت گذاشتم.
مرا ببخش
که بهجای محافظت،
تو را
به صبر
عادت دادم؛
به تحمل،
به فهمیدنِ بیشازحد،
به بزرگبودنی
که فرصتِ جوان بودن
را از تو گرفت.
تو
حق داشتی
نادان بمانی،
حق داشتی
اشتباه کنی
بیآنکه
خودت را
محاکمه کنی.
حق داشتی
گاهی
بیدلیل بمانی،
بیبرنامه دوست بداری،
بینتیجه ادامه بدهی.
اما من
با نامِ عقل
دستت را کشیدم عقب؛
گفتم:
"حواست باشد"
و نگفتم
"دلت چه میخواهد"
من
بهجای زندگی،
بقا را
به تو یاد دادم؛
بهجای شوق،
تعادل؛
بهجای خواستن،
مصلحت.
و حالا
در این اعترافِ دیرهنگام
میفهمم:
تو
قربانیِ ضعف نبودی،
قربانیِ
زیادی درستبودن
بودی.
مرا ببخش
اگر از تو
قهرمانِ صبوری ساختم
در حالی که
فقط
حق داشتی
آدمی زنده باشی.
مرا ببخش
که شادی را زود هنگام
از تو ربودم
انگونه که
شاید هرگز
طعم دوباره اش را نچشی..
قول نمیدهم
از این به بعد
نترسم؛
اما قول میدهم
دیگر
ترس را
عقل
صدا نزنم.
شبنم ولیدی
بیا ای نبضِ بیداری...
در این تکرارِ ثانیههایِ غریب،
تو همان صبحی که در رگهایِ من جاریست.
اربابِ جانها!
در هجومِ سردِ دردها و دلواپسیها،
نامِ تو، چون مسیحایی،
بر کالبدِ خسته من دمیده میشود.
من در آستانهیِ یک فصلِ تازه،
دستانم را به ضریحِ یادت گره زدهام.
بیا و با نگاهی،
تمامِ گرههایِ ناگشوده را وا کن.
ای غایبِ همیشه حاضر...
مسیحایِ وجودم شو
در این شبهایِ بیخوابی؛
بتاب بر من،
که جز تو، پناهی برایِ بیقراریهایم نیست.
تقدیم به پیشگاه ولی عصر آقا امام زمان باتجدید احترام وافر
سمیه بنائیان دستجردی
به نام خالقِ عشق
خالقِ مهر و دل؛
اوست که با قلمی زیبا
توصیف چشمان تو را
بر زبانم جاری کرد
تا اینگونه،
سپیده دمی
را به چشم های خود ببینم و
محبوبِ خود را
در او دریابم،
اوست که غزل چشم های تو را
را آفرید و
زبانِ چشم تو را
بر من گواه داد
و اینگونه
بود که من
دل و جان به او سپردم و
مهری بی پایان
به زندگی ام بخشید؛
مهری که سال هاست
قلبِ نا آرامِ مرا
در هیاهو ها آرام کرد و
واژه ی عشق را
بر زبانِ یک شاعرِ تازه دلی
چون من انداخت؛
عزیزِ قلبِ من
تا او هست
مهرِ وجودِ آدمی
زنده می ماند،
و این آرامشی ست
بی پایان،
که در پایان،
گذشتن از راهی دور و دراز،
سخت پیچیده است،
و این
عشقِ دل است
ومرهمِ دل؛
که همراهِ قلبی ارام،
در لحظه ی تار و روشنِ
سپیده دم های نیامده
می ماند...
نعیمه سادات سوفاری
من دردم و تو برای من درمانی
من جانم وتو برای من جانانی.
من یوسفِ گمگشته میانِ چاهم
تو قاصدِ من به جانبِ کنعانی.
من راچه هوس به دیدنِ گلشن و باغ
بهرِ دلِ من تو گلشن و بُستانی .
پیشِ منی و تورا نبینم هرگز
در جانمی و زدیده ام پنهانی.
هر شام و سحر به عشقِ وصلت سایم
بر تربتِ درگهت همی پیشانی.
از تو نتوان نهان نمودن سِرّی
چون رازِ مرا زدیده ام میخوانی.
دردِ دلِ خود به کس نگویم هرگز
جز با تو که دردِ دلِ من می دانی.
جز با تو که با شادیِ من خرسندی
جز باتو که از غصه مرا می رانی.
از دوریِ تو چه بی سرو سامانم
باز آی و به کلبه ام بده سامانی.
تیره دوجهان به دیده ی[پرویز]است
آن لحظه که رخ زمن تو بر گردانی.
پرویز مهرابی
غرقِ احساسم و با عشق تو دیوانه شدم
شمعِ من هستی و اطراف تو پروانه شدم
بوسههایت به دلم مستیِ بی پایان داد
مثلِ آن است شبی وارد میخانه شدم
با نبودت دلِ این مرد فرو میپاشید
آنچنان سوگ تو بد بود که ویرانه شدم
بی گمان آمدنت رفتنِ سرمای غم است
با تو دیوانهی این گرمیِ کاشانه شدم
بس جهان را به نگاهم خوش و زیبا کردی
غرق احساسم و با عشق تو دیوانه شدم
مهدی ملکی
من شاعرِ دیوانهی هر روز و شبت
هی خیره به چشمهای همچون رطبت
در قالب میوههای رنگارنگی
جانم به فدای طعمِ گیلاسِ لبت
مهدی ملکی
مرا از انگشتان باد
آویزان کن
نه مرگ
دستش به من خواهد رسید
نه زندگی
شهناز احمدپور
مرز پیراهن تو، خط مقدم شده است
فتح آغوش تو، دشوارترین بحران است
لشکر موی تو وقتی که شبیخون بزند
شهر دل، منظرهی زلزلهی کرمان است
تیر مژگان تو از چلّه رها گشت و نشست
چشم بیرحم تو یادآور چنگیزخان است
دکمه را باز نکن، لرزه به جانم ننداز
گذر از گردن تو، رد شدن از طوفان است
من که بیاسلحه تسلیم نگاهت شدهام
جنگ با عاشق دیوانه مگر آسان است
من اسیرم، تو ولی فاتح مطلق هستی
حکم آزادی من، بسته به یک فرمان است
صلح با سرخی لبهای تو امضا نشود
بوسه از کنج لبت، نقض همه پیمان است
زخمیام، خسته از این جنگ، پناهم بدهی
مرهم زخم دلم، وعدهی یک درمان است
سر سپردن به تو در سنگر امن بغلت
بهترین صحنه در این جنگ بیپایان است
پرویز حاجی باقری