خودم را بی تو دائم خستهای دیوانه میدانم
بدان بی عطرِ جانت خانه را ویرانه میدانم
نبودَت بی پناهم میکند در کل این عالم
دلت را تا ابد زیباترین کاشانه میدانم
شرابی بی گمان در جامِ پر اندوهِ این عاشق
کنارت شهر را بالاتر از میخانه میدانم
اگر روشن کنی با شمعِ عشقت روزگارم را
دلم را روز و شب اطراف تو پروانه میدانم
بمان با قلبِ ویرانم که پایانی به سختیها
تو باشی زندگی را بهتر از افسانه میدانم
مهدی ملکی
دیوانهی چشمانِ عسل دارِ توام
مبهوت و پریشان و گرفتارِ توام
ای دلبرِ خوش چهرهی تبریزیِ من
مرهم به دلم باش که بیمارِ توام
مهدی ملکی
آتش زدهای این دلِ سرگردان را
از زندگیام کاش نگیری جان را
صحرای غم انگیزِ دلم میسوزد
از کوچهی من دور نکن باران را
مهدی ملکی
بی گرمیِ دستت دل و جان پر درد است
در حسرت تو کل جهان پر درد است
برگرد شبی تا که پناهم باشی
بارانِ بدیست، آسمان پر درد است
در سوگ تو یک آدم افسرده شدم
در من به خدا روح و روان پر درد است
آغازِ بهارِ عشق بودی ای کاش
وقتی که چنین فصل خزان پر درد است
انگیزهی شعر و شاعری از من رفت
این شاعر بی تاب و توان پر درد است
مهدی ملکی
اگر با من بمانی روزگارم خوب خواهد شد
کمی عطرت بپیچد نوبهارم خوب خواهد شد
منظم نیست دنیایی که من بعد از خودت دارم
تو باشی قصهی بی بند و بارم خوب خواهد شد
به پایان میرسانی گریهی این مردِ عاشق را
کنارت چشمهای اشکبارم خوب خواهد شد
بیا تا با تو نورانی شود این کلبهی غمگین
به عشقت خانهی بی غمگسارم خوب خواهد شد
جهان بعد از تو تاریک است، اما همدمم باشی
غمی بسیار در شبهای تارم خوب خواهد شد
مهدی ملکی
مرا از درد تنهایی بیاور اندکی بیرون
به یادت تا به کی آتش بگیرد این دلِ مجنون
رهایم کردهای با گریه زاریهای پی در پی
نمیفهمی چه دارم میکِشم با دیدهی پر خون
نمیدانی چه آوردی سرم ای جانِ جانانم
دلم غمگین، تنم ویران، تمامِ واژهها محزون
اسیرم کردهای در ماجرای تلخِ دلتنگی
چرا پایان ندارد اندکی این قصهی ملعون
شبی گیجم، شبی گریان، شبی سردرگمم بانو
هلاکم میکند بعد از تو این احوالِ گوناگون
مهدی ملکی
عطر تو باید بپیچد در هوایم سیب سرخ
با تو خوشبو میشود دنیا برایم سیب سرخ
میوهی عشقی که غوغا میکنی با عطر خود
با حضورِ مهربانت آشنایم سیب سرخ
آنچه دردم را به پایان میرسانَد طعم توست
آمدی پایان شوی بر دردهایم سیب سرخ
خالصی، پاکی، قشنگی، باوفایی، محشری
یار من، جانان من، ای بی ریایم سیب سرخ
بس کنارت اوج میگیرد هوای شاعری
در تمام لحظههایم میسرایم سیب سرخ
مهدی ملکی
در سرم چیزی به جز رویای چشمت نیست نه
صحنهای زیباتر از دریای چشمت نیست نه
عشق در من شعله ور شد لحظهی دیدار تو
مثل من اینجا کسی شیدای چشمت نیست نه
در نگاهت آتشی از عشق داری دائما
نوبهاری بهتر از گرمای چشمت نیست نه
عشق تو مضمونِ اشعارم بمانَد بهتر است
قصه همچون قصهی زیبای چشمت نیست نه
از تو امشب هر چه این دیوانه میگوید کم است
شعر من بالاتر از معنای چشمت نیست نه
مهدی ملکی
تا عمر گرفتم دلِ شیدا دارم
بی دردم و احساسِ مداوا دارم
مجنون به کنار میرود، وقتی من
معشوقهی تبریزیِ زیبا دارم
مهدی ملکی
وقتی جهان را مثل زندان میکنی سخت است
احوالِ قلبم را پریشان میکنی سخت است
طوفانِ غم را دور کن از کلبهام ای عشق
این خانه را وقتی که ویران میکنی سخت است
پس کِی برایم نوبهاری سبز خواهی شد؟
هر شب که سهمم را زمستان میکنی سخت است
چشمانِ ابری را چه باید کرد بعد از تو؟
دائم مرا لبریزِ باران میکنی سخت است
در زندگی تنها تو باید همدمم باشی
وقتی مرا درگیرِ هجران میکنی سخت است
مهدی ملکی