| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
امشب، شبِ بیداریِ دل، شامِ دعایی دیگر است در جانِ شب، عطرِ خوشِ راز
و نیازی دیگر است
چشمِ فلک، روشن زِ نورِ استجابتهای ناب هر گوشهای، بانگِ امید و
نوایی دیگر است
دلها شکسته، اشکها جاری به دامانِ نیاز هر قطرهای، دریایِ بخشش،
ساحلی دیگر است
اینجا شبِ تقدیرها، شبِ تجلّی، شبِ نور هر لحظه اش، فرصت، طلوعِ ماهی
دیگر است
از آسمان، بارانِ رحمت میرسد بر جانِ خاک هر دانهاش، پیغامِ وصل و
عطشی دیگر است
دل را زِ خود خالی کن و پُر ساز از یادِ خدا اینجا حریمِ قدسِ جان،
مأوایِ وی دیگر است
امشب، دلی را شاد کن، دستی بگیر از مهر این کارِ خیرت، در جزا، خود
عالمی دیگر است
ازعمقِ جان، توبه نما، رو سویِ حق آور این لحظهها، فرصت، برایِ آدمی
دیگر است
سمیه بنائیان دستجردی
شبی که در دلِ تابستان، به دنیا آمدی
جهان گرفت زِ بویِ خوشِ تو، چون نیلوفر
ستارههایِ شبِ پر ستارهیِ من
شدی تو، روشنیِ بخشِ قلبِ پر شرر
همیشه در دلِ من، عشقِ تو، تازه و ناب
چو باغِ پر گلِ سرسبز، در دلِ این سفر
وجودِ نازنینت، هدیهیِ یزدان
که گشتهای تو مرا، همدم و یارِ دگر
زِ جان و دل، تو را شادباشِ این روزِ نو
که فصلِ سبزِ حضورت، هست به چشمِ تر
خدا کند که همیشه، در پناهِ او باشی
پر از شکوفه و لبخند، در این گذرِ عمر
سمیه بنائیان دستجردی
در ظلمتِ شب، نورِ تو افتاده به جانم،
جانم زِ فروغِ تو، شده رقصان و جوانم.
در وسعتِ دل، نقطه یِ نوری پدیدار،
آن نقطه تویی، ای همه جان و جهانم.
در عشقِ تو، پرواز کنم تا به بلندیت،
چون مرغِ سحر، زمزمه خوانم، نغمهخوانم.
در سینه یِ من، آتشِ عشقت شعلهور است،
ای جانِ جهان، شمعِ فروزانِ زمانم.
در راهِ تو، گُم گشتهام و باز به تو باز،
ای مقصدِ من، عشقِ تو باشد نشانم.
تا هستم و هست، یادِ تو در سینه یِ من،
ای نقطهیِ نور، روشنیِ این شبستانم.
سمیه بنائیان دستجردی
دل من، ز عشقِ دانش، شد شیدا و مست،
چون بید، در پایِ علم، شد خمیده و برخاست.
ز لبِ تو، چشمهی معرفت، جوشید،
در دلِ من، نورِ حکمت، پدیدار شد.
سخنانت، چونِ باران، زِ آسمانِ دل،
سیراب کرد، اینِ تشنهیِ جان و تن، و دل.
هر کلامِ تو، مرواریدی درخشان،
که گنجینه یِ علم، شد، به دستِ انسان.
به راهِ تو، قدم نهادم، با جان و دل،
تا برسد، به قلهیِ دانش، به هر چه دل.
زِ توشه یِ تو، به هر آنچه که آموختم،
شدم در این جهان، به هرچه که میخواستم.
تو، چراغِ راهِ منی، در شبِ تاریکی،
هدایتِ تو، به من، شد، روشنایی و زندگی.
تا ابد، سپاسگزارم، از زحماتِ تو،
ای آموزگارِ مهربان، ای دریایِ دانشِ خود
بی نهایت سپاس
"طرحواره هستی"
ای آموزگار، خورشیدِ دانش و هنر،
که بر جانِ ما، زِ مهر، میتابی، سر به سر.
با دستانِ مهربان، و سخنی دلنشین،
راهِ علم و معرفت، به ما مینمایی، در زمین .
در کلاسِ تو، چونِ باغِ پرگل و شاداب،
دانشِ نو، با شوقِ فراوان، میروید، و خواب
از دلِ ما، هراس و تاریکی میرود،
و در ذهنِ ما، روشنایی میتابد، و سود.
با هر درسِ تو، دلِ ما، پر از شور و شوق،
به سویِ دانش، گامِ ما، استوار و قوی،
سخنِ تو، چونِ شمعِ فروزان و روشن،
در دلِ شبِ جهل، میتابد، و دیر نمیشود.
ای معلمِ مهربان، به تو درود،
که در راهِ دانش، ما را، همیهدایت میکنی.
تا ابد، یادِ تو، در دلِ ما، جاودان،
و به نامِ تو، دانشِ ما، میدرخشد، تو ء مان
سمیه بنائیان دستجردی
دل از این خانه برکن، هوای سفر کن
به سویِ نقشهای نو، رو سویِ دگر کن
در این راهِ بیانتها، شوقی است پنهان
ز خود رها شو، خویش را از نو گذر کن
ببین در هر قدم، جهانی دگرگون
به هر منظر، دلی تازه کن، غمها به در کن
دل از این خویشتنِ کهنه رها کن
به هر شهر و دیار، نفسی تازه تر کن
در این سفر، تو خود را تازه ترکن
به هر کوه و کمر، رمزی نهفته، خبر کن
بساطِ دل بگستر، به صحرا و دریا
ز هر موج و صدف، قصّهای مختصر کن
به پایانِ سفر، دلی نو خواهی داشت
ز هر خاطره، جامی پُر از میِ خطرکن
سمیه بنائیان دستجردی
در آینهی این دل، تنها صفر است و بس
تنهاییام ز هر طرف، در گودالی معکوس است
خالی از عاطفهام، دنیای رنگ و نور
دلم به یاد تو میسوزد، بیتو روزم سهوست
امیدهایم به خط و نشان خورشید پیوسته
ولی در شبهای تار، خواب و خیالم منجمد است
تمامی عشقها رفتند، به دور دستها پنهان
و من ماندهام در حسرت، یاد تو، در این وادی نقطه نور است
به زندان سکوت خود، کلید همراهم نشد
این ساعت شنی، تنها، خبر از سالی نیست بیپرواز است
قسمتی از وجودم هم ز صفر پر شده در حسرت
در این وادی تنهایی، عشق بیکسی انسان است.
سمیه بنائیان دستجردی
بهار خوشیها، عید طبیعت است
همه با شوق و شور، در دشت و صحرا، بیهیچ قید و بند
درختان سبزند و گلها در خنده
پایهگذاران شادی، روزهای نوین و فرشتگان
دریاچهها و رودها، هم آواز میکنند
نسیم ملایم، همچو بوسهای از زندگی در راه است
چشماندازها رنگین، پر از عشق و امید
پاشویههای نور، روشن و تابناک، بر دلهای شاد
کوچهها پر از خنده و شادیهای جوان
دستان در هم، در حلقهای از دوستی و پیوند
کودکان با رنگ و بازی، شاداب و غرق رویا
فصل نو در راه است، خندههای دلی و پر باران
بیایید در این روز، دلها را به هم نزدیک کنیم
که عید طبیعت، عید زندگی و عشق بیپایان است
سمیه بنائیان دستجردی