بی‌صدا افتاده‌ام در گردبادی بی‌خبر

بی‌صدا افتاده‌ام در گردبادی بی‌خبر
در نگاه گرم تو گم گشته‌ام چون رهگذر

چشم‌های تو نشان از شعله‌های زندگی
در دلت طوفان نبود و در دلم آتش، شرر

دل سپردی بر من و با روزهای روشنم
مانده‌ام درسایه‌ات در سایۀ شب تا سحر

گاه گاهی ردّ پایت را به چشمانم بنه
من نمی خواهم کنی از قلب پاک من سفر

بی‌تفاوت نیستی بر دیدگان خسته ام
ای که می خندی همیشه با نگاهی خوبتر


محمدرضا گلی احمدگورابی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.