نقاش نیستم
ولی...
انتظار تو را می کشم
لذت دیدار تو را می کشم
بهمن نوری قاضی کند
تو را نمیخوانم،
میسوزم.
نگاهت
شبیه واژهایست
که از دهانم
فرار میکند.
سیدحسن نبی پور
دگر مرا
باده ساده ندهید
به زور مرا
به خمخانه نبرید
سرم گرم
به سودایست
دگر مرا
شفا نکنید
دگر دوا مکنید
مرا صبر نگه دارید
از این خانه مرا
به خمخانه نشوید
من از این
پنجره ای فولادی
میترسم
دگر مرا
به دیگ بسر ندهید
دگر برایم لا لایی نخوانید
من از لا اوبالی ها بیزارم
من از این ژرژ خوایدن ها بیزارم
من از این نیوشیدن ها بیزارم
من تو را به لطف بهار
میخواهم
پس مرا بیدار نکنید
بگذارید که من باشم
سیاوش دریابار
گلهابه ترنم شاخه زسوی ویران باد
چسبیده به گلبرگ های خودش ندهد بر باد
گلدان گل به لب قرنیز ایوان ،آویزان
ترسان زتندی و بلای این طوفان
ایوان فتاده به گرداب گرد وخاک ، سرگردان
فرمان به پنجرهِ بازِبرخودش لرزان
قاب تصویر نشسته در طاقچه به پنجره هشدار
که گرد وخاک قاتلیست بیدار
نفس بریده زتصویر مالک گریان
ببند پنجره را تا نسیم ستانیم از ایوان
که پنجره بر هم شد وشیشه اش بشکست
که نسیم ستاند ی بسی اینک است موسم طوفان
احمدرضاآزاد
قلم
برایم شعری بنویس
بگذار در این
غروب تار تنهایی
کلمات
بر این آشوب دل
مرهمی باشند
بنویس
که در این شلوغی دنیا
من تو را
و تو ستاره ها را
در چیدمان واژه ها داری
بنویس
بگذار آسمان تار امشب را
با نور ستاره ها روشن کنیم
بنویس
بگذار نسیم خوش این باد
از کوچه های شعرمان
گذر کند
بنویس
تویی چوب دستی جادویی مان
بیا تا با هم
به جاده های شعرمان سفر کنیم
برویم به جایی دور
یک دشت سبز
بنشینیم در کنار رودی روان
درگوشمان نغمه های پرندگان
در چشم مان گل های سرخ گلستان
بنویس تاج نگین زمرد پادشاهی مان
برایم شعری بنویس
ای تو که باشی بهترین یار مرا
بردی غم از این دل آشوب را
بنویس تو که بهترین خوشنویسی
علی ابرم
گفته بودم زندگی را من تنها با تو میخواهم
گفتند راه سختیست تا رسیدن ؛ گفتم میدانم
گفته بودم جز تو با کسی از عشق نخواهم گفت
گفتند ؛ روزی میمانی تنها ؛ بی یار و بی جفت
گفته بودم تو که باشی چیزی در این عالم کم ندارم
گفتند عشق نابودت میکند ؛ گفتم چه کنم چاره ندارم
گفته بودم شعر خواهم نوشت تا تن دیوانِ من جا دارد
نمی دانید شما ، آن چشمان در عینِ سیاهی دریا دارد
گفته بودم به تو از تو می نویسم به اسمِ شعرها
گفتند در قلب سنگش ندارد اثری این گونه سِحرها
گفته بودم میروم از این دیاری که جایِ توست
گفتند هر جا بروی این زنجیر هر کجا بر پایِ توست
گفته بودم هر یاد تو پیله ایست مرموز به دورِ من
گفتند باز کن ، گفتم این دست و تن نکشد جورِ من
گفته بودم عشقت عجیب در رگ و پی م تنیده
گفتند روزی برسد در خرابی کسی مثل تو را ندیده
گفته بودم؛ میدانم عاقبت دستم به دست میگیری
گفتند؛ بفهم ؛ آخرش نداری یار و فرزند در روزه پیری
گفته بودم نباشی سیاه شود هر ماه و سالم
گفتند در چه حالی ؛ گفتم دروغ چرا خرابه حالم
گفته بودم به جان و دل میخرم هر رنج و دردت
گفتند ؛ بینوا اشتباه بود که گفتی از حرفِ قلبت
این اشتباه آخر تو را میرساند به آن خاکِ سیاه
جوابی نداشتم ، چیزی نماند از آن همه برو بیا
دگر نه من چیزی گفتم و نه دیگران به من حرفی زدند
او با سکوتش؛ اینان با حرفشان آفتاب بر آدم برفی زدند
بشنو از من یار، اینبار گفته بودم نیست، می گویم است
این سکوت را نشکنی، تا ابد دوری ز تو می جویم است
یک قرار بود بین ما ، کاری ز تو، آمدنش با من شد
یک عدد، رمز و تنها مسیره دیداره منو تو با هم شد
یک قدم، تنها یک قدم از این مسیر تو دور شوی
برای عشق بی تکرار من در جستجوی گور شوی
علیرضا دربندی
عشق آمد ودر زدو من جوابش کردم
آنگونه که روایش بود خطابش کردم
مار گزیده بودم وترسیدم ازحیبت عشق
چنان که هر چه خواست عطایش کردم
معشوقه ی ما که آن ره (عشق)به خطارفت
من همه هستی ام را تاوان خطایش کردم
دیرزمانیست قفل دل ما گم کرده کلیدش را
عشق ز سینه مرد وهر آنم را لقایش کردم
عشق در دلم زمیان خاکستر سر بر آورده بود
که از بیم فراق وبی وفایی دوباره خوابش کردم
کنون دل داده ام به ساقی و میخانه رفیقم
آری لحظه های عاشقانه را فدای می نابش کردم
او تمنا کرد ومن به قداست عشق نکردم گنه ای
دل بریدم ودورشدم ز شیطان و ثوابش کردم
او دست دراز کرد بهر وصل و وصال
من به تماشا نشستم وازدور طوافش کردم
داودچراغعلی
مَن از تو تا تو در حالِ سفر بودم
وقتی که از اغیار در رنج و حذر بودم
وسعت نداشت، حوضِ خشک و بیلعابِ تو
وقتی که بر امواجِ دریا در خطر بودم
وقتی که شاکی بودی و کج شد کلاهِ تو
مَن در دهانِ شیرها دنبالِ سر بودم
ابری اگر میشد هوایِ خانهات هر روز
مَن زیرِ باران، گمشده، بیبال و پر بودم
وقتی که شمعِ بیفروغت پشتِ شب گم شد
مَن با تمامِ سایههایت همسفر بودم
شبتابِ بزمِ سایههایِ گنگِ شب بودی
خورشیدِ بَزمَت بودم اما مختصر بودم
آنقدر این بیروزنی در خود مرا گم کرد
تا عاقبت هر لحظه در انکارِ در بودم
تقویمِ جانم را چه آسان خط زدی اما
مَن از تمامِ لحظههایت بیخبر بودم
وقتی خوشیهایت کمی زیر دلت میزد
مَن از خودِ دلخستگی، دلخستهتر بودم
فاطمه کاظمی نورالدین وند
در پردۀ خاموشِ عدم، آینهای میرویید
از نقطۀ بیرنگِ عدم، قصهٔ من میرویید
باد آمد و از چاکِ سکوت، چرخِ جهان وا شد
راز از دلِ تاریکِ مهآلودۀ بیچون میرویید
آتش به لبِ کوهِ کهن، روشنیِ نو افشاند
بر دامنِ این خاکِ قدیم، نغمهٔ افزون میرویید
از چاهِ عمیقِ حقیقت، سایۀ نور آمیخت
در چشمۀ خاموشِ دهر، چشمهٔ مدفون میرویید
چون خطّ قلم بر صفحۀ باد، حادثه خاموش بود
از گردشِ یک آهِ بلند، رعدِ پنهان میرویید
از سطرِ طلا در دلِ شب، مهرِ نخستین زایید
در ساحتِ بیرسمِ عدم، صورتِ موزون میرویید
خورشید ز دل خاست و کوه، سجدهکنان لرزید
در بسترِ رنگینِ افق، آتشِ مجنون میرویید
از پیکرِ بیجانِ سحر، بالِ سپیدی برخاست
در سفرۀ آرامِ هوا، چلچلۀ مفتون میرویید
دیریست که از باغِ عدم، شاخهٔ معنا رُست
در شاخۀ بیخوابِ ازل، میوۀ بیهون میرویید
آهنگِ تو از چنگِ فلک، پردۀ دیگر آورد
در حلقۀ بیمرزِ فنا، نغمۀ موزون میرویید
چون باد به یک اشاره، مرزِ دو جهان را شِکَست
از دامنِ این برهوت، دولتِ افزون میرویید
آخر ز دلِ مُردۀ شب، صبحِ تو چون مُلک گشود
آخر ز غبارِ نفس، پیکرِ افسون میرویید
شایان رضاخانی