شکسته ام دراین حکایت تلخ
و قصه ای که هرروز مرا میآزارد
به تو اندیشیدن
آیین من
ودیدارت
آرزو وافسوس من
مگر میشود غریبانه هایت را به تصویر کشید
وبارانی نشد
تو ناتمام شدی
درپس دنیایی که میگویند آن دنیا
انگار که بادی وزیدن گرفت
وتورا
با عاشقانه هایت ازجنس شقایق
مهربانی
وچشمانی حسرت بار
در مسیری سبز
به پرواز درآورد
غمگینم به وسعت آرزوهایت
ولمس آغوشت شده آرزویی که هر روز
مرا میکشد
آه ازین روزهای بعد ازتو
که مرا به کام خود خواهد کشاند
صبوری خود دردیست بی پایان
که زبان قاصر
وتوان عاجز از هضم آن میباشد
برای دردهایم التیامی نیست
جز بازگشت تو
که آن هم خیالیست عبث
من در ناتمام تو تمام شدم
رضا فتوحی اصلی
لاکپشت بچهای با شوق و رویا
قدم بنهاد در این راه دریا
قدمی یک سو به پرواز
یک سو به دریا
نگاهش پشت مادر
در دلش امید و رویا
میشنید صدای دریا
میشنید صدای دریا
در رَدِّ قدمهای کوچک او
جای امید
جای شوق
جای عشق مانا
بسیار بیشتر از آنچه باید، گشت حتی
در نگاهش آن آبی دریا
،
میشنید آوای خوانش
هایوهوی عشق مانا
تلاطُمهای این عشق غریب
اما پیدا
قدم بنهاد قدم بنهاد قدم بنهاد
تا آن سوی رویا
در نگاهش وارونه گشت دریا
به آنی
پرت شد به زیر شنها
جهان رفت و ندید پارهی خود را
لاکپشت دیگری گشت
گورخوابِ شنها
این است داستان هر روزهی ما
ابوالفضل محمودی
تندباد سخت
شاخهای ز بید باغ راشکست
ساقه ای پرید،حصار باغ را گسست
یک گراز، از حصار کج گذشت
پا نهاد روی گل ،روی لالهای نشست
کشت جوجهای ز،زاغ ،جوی آب را برید
تخم غاز را شکست
کبک تیزپا گریخت ،باغ زین جفا گریست
زیر بار غم نشست
باغبان که شدخبر ، جعبه های تیررا گشود
تفنگ پر فشنگ ، ماشه را کشید
سرب سرخ رنگ،قلب آن گراز را درید
در فرود و فراز ،جیغ میزند گراز
فک ز بیخ گشته باز
رسید باغبان بر سرش
عکس گرفت، در جوار پیکرش
زاغ میکشد هوار،میزند به کشته حرف بد
باغبان دور شد از لاشه ی شکار
از جسد، لقمه میگرفت
زاغ گشنه ی داغدار
میگذشت هدهدی ز آسمان
گراز کشته دید، در حصار
از چنار، شنید شرح این شکار
چنار دیده بود صحنه را دوبار
شرح داد شرح وقعه را
تندباد، لغزشی ز بید، زوزه می کشید
مرز باغ را شکست یک گراز
، او حریم امن را گسست
گر نمیشکست
حریم امن راوگر حصار بادوام بود
کنون زنده بود وجفت بوته مینشست
پس سبب همان ،بادسخت
،لغزش گرازولرزش سست سنگ لیز خورده ازحصار بود
ابراهیم خلیلیان
زندگی ، یک درامِ خاکستری
کاین پایانش هر لحظه همراه بود
مشتی از بره های گرگ پیکری
برین ظلمتش دریدگی در راه بود
قامتِ دیوارِ حاشاها بلند
صداقت ها گُم شده ای چهارراه بود
از فتنه ها نمی ماند سنگ بر روی سنگ
انگار سادگی از ابتدا مسیری بیراه بود
من زخم خورده ای هستم اینجا
ای رفیق
تو مرا آیا می گذرانی از بندِ تیغ ؟
تو این پاره تن را
می شناسی امروز ؟
این شرحِ دل را بر می تابی هنوز ؟
منم من
آن رفیقِ گرمابه گلستان
آن خنده های گرمِ در زمستان
آن قلبِ دردمندِ اسرارِ تو
پوشیده از غم
اما شاد و در اختیارِ تو
چه کردی با من ای نامهربان
شکستی
شیشه های مهر و جان
طعمِ خنجرت را بر پهلوی من
چون رعدوبرقی بی وطن
شد چهره ام زرد رنگ
بی تفاوت نگاه ام انداختی
در نگاه ات دیدم
کز قمارِ امروز ، گذشته ها را باختی
سهمِ تو ، همرنگیِ با جماعت بود
سهمِ من
زخمی از عالمِ رفاقت بود
تو خودت را بعد ازین گنه کار مبین
روزگار این است و
اعتماد رخت بسته از ما ، همین!!
ما همه تقصیر داریم اینجا رفیق
هر روزِ با نقابی
چون آتشی هستیم بی حریق
دردِ ما سالهاست ریشه کرده
تا ریشه کن کنیم
بر جانمان تیشه کرده
ما مردمانِ ظالمِ دورانِ خود
با ظاهری متمدن اما
ایستاده بر گورانِ خود
رنج میدهیم و رنج می بریم بر آدمی
پروازی نیست و
یکدیگر را سخت می زنیم بر زمین
محمدعلی ایرانمنش
غولی برآمده از
اعماق پله های هراس
در خانه می چرخد
و زاغی سیاه،
خالی رخوتناک حیاط را
پرسه می زند.
ساز سحر آمیز
به ترفندی کوک می شود،
ساعت خفته بر دیوار
هم.
از حیاط کهنهء خانه،
پر می کشد
کلاغ بر آسمان
و غول جادوی سالیان
به چراغ.
بازی کلاغ پر
در گرفته است
و رویایِ رنگینِ پروانه،
پر.
نادر صفریان
بی تو جهان را نتوانم نگر
با تو نباشم به درون شرر
چشم تو آیینه جان من است
دل به تو بسته ست بدون خبر
با تو زمان رنگ دگر میگرفت
هر دم آن گشت طلوع هنر
سایه ت آرامش شب های من
خنده ت آغاز طلوعی دگر
دل که به نامت سپردم، ولی
بی تو بود قلب من اندر خطر
موج نگاهت چو دریای نور
غرق کند جان من اندر سحر
آمدی و خاک من آن جان گرفت
رست بخیزم که شدی آن گوهر
ای که همه هستی و جانم تویی
بی تو جهان تیره و تار است و مر
مصطفی نجفی راد
وقتی هفته
آخرین نفسهایش را میکشد
سکوت،خود را به دندان گرفته
و ردّ پایِ دیروز
بر سینهی عریانِ خاطره، سایه میاندازد
نبودنها..
بغضهایی کاشتهاند
از حنجرهی خفهشدهی پنجشنبهها
جوانه میزنند
در باورِ مادون قرمز
و بزرگ میشوند
تا تمامِ تو را
بپوشند
رؤیاها...
خیره به یأسِ سقف
با ریملی که سُرخوردگیاش
فریادِ قصّههای ناگفته است
با عطرِ تلخِ تنهایی
در اتاقی که رنگش را تُف کرده
سرگردانند
مثلِ ارواحِ زنانی که هرگز
به آغوشِ خانه نرسیدند
انتظار...
ناخنهایی که تاریخ را
تا مغزِ استخوان جویدهاند
و رمانی ناتمام را
بر پوستِ تنهایی
ورق میزنند...
پنجشنبهها...
تکرارِ وسواسگونهی "هر آنچه نیست"
مریم کاسیانی
بیا با هم بخندیم، دنیا مال ما باشه
دلمون پر از شادی، غصهها فراموش شه
چشمات مثل یه جادو، دلمو میبره
کنار تو همیشه، خوشی ادامه داره
عشق آتیشی توی قلبم روشنه
با تو زندگی همیشه پر از رنگه
بخند تا دنیا قشنگتر شه
با تو همه چی بهتر شه!
قدمهامون یکی، راهمون پر از رنگه
هر روز با تو انگار، زندگی قشنگه
صدای خندههامون، میپیچه تو خیابون
دلامون شاد و روشن، مثل یه آسمون
عشق آتیشی توی قلبم روشنه
با تو زندگی همیشه پر از رنگه
بخند تا دنیا قشنگتر شه
با تو همه چی بهتر شه!
بیا بچرخیم دور هم، مثل موجای دریا
زندگی با تو خوبه، بیبهونه و زیبا
بیا دستاتو بده به دستای من
همین حالا شروع شه جشنای من
با خندههات بزن به قلب این دنیا
تو که باشی همه چی میشه رویایی!
شهرام کاظمی مرادی
ای بونه ی لبخند من ای
راز نهانم
ای نام تو هرشام و سحر
ورد زبانم
چونکودکگلچین که دویده
به گلستان
درپیش تو لبریز زشوق و
هیجانم
هرگز نه میسر شود ام
ازتو بریدن
چون خون همه جاری شده ای
درشریانم
در دام نگاهت شده ام
مرغ اسیری
ترسم که فراموش به این دام
بمانم
آن ماهبلندی که هم ازصخرهی
امید
چنگی چوپلنگان زده صیدت
نتوانم
علی_مولایی