من را نگاه کن که دلم شعله‌ور شود

من را نگاه کن که دلم شعله‌ور شود 

بگذار در من این هیجان بیشتر شود


قلبم هنوز زیر غزل لرزه‌های توست 

بگذار تا بلرزد و زیر و زبر شود


من سعدی‌ام اگر تو گلستان من شوی 

من مولوی سماع تو برپا اگر شود


من حافظم اگر تو نگاهم کنی اگر 

شیراز چشم‌های تو پر شور و شر شود


«ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود 

وین راز سر به مهر به عالم سمر شود»


آنقدر واضح است غم بی تو بودنم 

اصلا بعید نیست که دنیا خبر شود


دیگر سپرده‌ام به تو خود را که زندگی 

هر گونه که تو خواستی آنگونه سر شود


"نجمه زارع"

چشم های بسته، بازترند

چشم های بسته، بازترند

و پلک، پرده ای ست

که منظره را عمیق تر می کند


بگذار رودخانه از تو بگذرد

و سنگ هاش در خستگی ات ته نشین شوند


بگذار بخشی زنده از مرگ باشی

و ریشه ها به اعماقت اعتماد کنند


جنگل،

تنها یک درخت است

که در هزاران شکل

از خاک گریخته است


"گروس عبدالملکیان"

از کتاب "پذیرفتن"

هرچه با تنهایی من آشنا تر می شوی

هرچه با تنهایی من آشنا تر می شوی
دیرتر سر میزنی و بی وفا تر می شوی

هرچه از این روزهای آشنایی بگذرد
من پریشان تر، تو هم بی اعتناتر می شوی

من که خرد و خاکشیرم! این تویی که هر بهار
سبزتر می بالی و بالا بلاتر می شوی

مثل بیدی زلف ها را ریختی بر شانه ها
گاه وقتی در قفس باشی رهاتر می شوی

عشق قلیانی ست با طعم خوش نعنا دوسیب
می کشی آزاد باشی، مبتلاتر می شوی

یا سراغ من می آیی چتر و بارانی بیار
یا به دیدار من ابری نیا... تر میشوی

"حامد عسکری"

. دوباره عهد میکنی که نشکنی دل مرا

مرا به خلسه می‌برد حضور ناگهانیت

سلام و حال پرسی و شروع خوش زبانیت

.

فقط نه کوچه باغ ما … فقط نه اینکه این محل

احاطه کرده شهر را شعاع مهربانیت

.

دوباره عهد میکنی که نشکنی دل مرا

چه وعده‌ها که میدهی به رغم ناتوانیت

.

جواب کن به جز مرا … صدا بزن شبی مرا

و جای تازه باز کن میان زندگانیت

.

بیا فقط خبر بده مرا قبول کرده‌ای

سپس سر مرا ببر به جای مژدگانیت

گفتی : "مگر به خواب ببینی رخ مرا "

گفتی : "مگر به خواب ببینی رخ مرا "

دیوانه از خیال تو خوابم نمی برد ...


سجاد شهیدی

تو کیستی، که من اینگونه بی تو بی تابم؟

تو کیستی، که من اینگونه بی تو بی تابم؟

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم 


فریدون مشیری

بند ِ دل ِ من

بند ِ دل ِ من
به لبخندهای تو بند است
برای دوست داشتنت اما
لبخندهایت را نه
دلت را لازم دارم
از شعبده باز هم کاری ساخته نیست
گیرم طناب بکشد از دل من تا دل تو
گیرم با دستهایی به پهلو باز
که معلوم نیست برای حفظ تعادل است
یا برای بغل کردن تو
تمام طناب را راه بروم و نیفتم
یا گیرم این لبخند لعنتی ات
سوژه ی معروف ترین نقاش قرن بعد شود
با این ها
چیزی از قد تنهایی های من
آب نمی رود عزیزم
و هنوز
شب ها
روی شعرها غلت می زنم 

مهدیه لطیفی

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

 

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

 

ما را ز منع عقل مترسان و می بیار

کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

 

از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد

جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست

 

او را به چشم پاک توان دید چون هلال

هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست

 

فرصت شمر طریقه رندی که این نشان

چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست

 

نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو

حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست


حافظ

تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمی ماند

تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمی ماند

چه باید گفت با آن کس که می دانی نمی ماند؟


بمان و فرصت قدری تماشا را مگیر از ما

تو تا آبی بنوشانی به من، جانی نمی ماند


برایم قابل درک است اگر چشمت به راهم نیست

برای اهل دریا شوق بارانی نمی ماند


همین امروز داغی بر دلم بنشان که در پیری

برای غصه خوردن نیز دندانی نمی ماند


اگر دستم به ناحق رفته در زلف تو معذورم

برای دستهای تنگ، ایمانی نمی ماند


اگر اینگونه خلقی چنگ خواهد زد به دامانت

به ما وقتی بیفتد دور، دامانی نمی ماند


بخوان از چشم های لال من، امروز شعرم را

که فردا از منِ دیوانه، دیوانی نمی ماند


حسین زحمتکش