اگر به دوری و هجران دلم گرفتار است
ولی امید وصالت همیشه بیدار است
صدای توست که با روح خسته همنفس است
به هر کجا بروم، در دلِ من آن نفس است
نگاه روشنت آرامِ جانِ خستهی من
به روی ماه تو وابسته جانِ بستهی من
به شوق روی تو هر لحظه دل ترانه شده
صدای خندهات آرامش زمانه شده
نه از هجومِ سکوتت شکایتی دارم
نگاهِ تو به دلم راهِ بیشماره شده
ز اشک و آه چه گویم، که مرهمش عشق است
در آن دلی که تپشوار، غرقِ معشوق است
به دشت سبز دلم گل شکفته از یادت
به بوی جان من آمد نسیم دلشادَت
خلیل غرق تمنّاست تا که میبیند
به خواب خویش دوباره حضورِ همزادَت
خلیل زاد حکیمی
دردِ دل کردم شبی با سایهام، کمتر نشد
گریه کردم زیر باران، حالِ من بهتر نشد
رازِ دل گفتم به آنکه از وفایش دم زدم
آبرو را برد، آن دلسنگ ولی منکَر نشد
سفرهی دل را گشودم پیش چشم دیگران
هیچکس همدردِ این آشفتگیِ آخر نشد
صبر کردم شاید این طوفان شبی آرام شد
موجِ غم بر ساحلم انداخت شب اخگر نشد
هرچه فریاد از درونِ حنجره بالا گرفت
در گلو پیچید وجسم خسته ام پیکر نشد
خنده بر لب داشتم تا غم نبیند حالِ من
اشک پنهان ماند در چشمم ولی گوهر نشد
سالها دل بسته بودم بر وفای روزگار
سهم من جز حسرت یک زندگی بیشتر نشد
ای دلِ ساده، مگو اسرار خود بر دیگری
آنکه پنداری رفیق است، آخرش یاور نشد
دل به مهر هر که بستم عاقبت تنها شدم
عهدو پیمان ها دروغ و هر کسی سرور نشد
آنکه با خونِ جگر پرورده بودم سالها
تیغ زد بر گردنم، حتی دلش مظطر نشد
رفتنش را دیدم و چیزی نگفتم بعد از آن
زخم ماندم، بغض ماندم، گریه هم کمتر نشد
صدیقه جُر
رفتهای زندگی اش باز چه در هم شده است
دل او تنگترین نقطه عالم شده است
چمدان بسته و هنگام خداحافظی ات
قد او زیر غم رفتن تو خم شده است
هرگز از خانه خرابی نکند شکوه اگر
خانه ویرانهی در زلزله بم شده است
پشت این پنجره در حسرت باز آمدنت
ناله پی در پی و او آه دمادم شده است
چشم او روی همان ساعت رفتن مانده
رفته ای زندگی اش باز چه درهم شده است
مینا مدیر صانعی
اگر خواستی بیایی
در نزن
من در را برایت باز گذاشته ام
آدم عاشق
هیچوقت با در بسته مواجه نمی شود
بهمن نوری قاضی کند
مسیر بوته ی عشق در کرانه روز موعود
نگاه ستاره تشنه می دید در خاکِ پُر دود
وداع تلخِ با نالهِ بیرون پنجره را بارها شنیدن
کجاوه خود ،با عشق می بُرد، بزودی زود
تمامِ تمناهای قلبِ ملائک را دوش از دور شنیدن
چه تلخ بود برای نفس های دسته بسته بدرود
چه سخت است برای درد ،جهانی گریه کردن
به تاکتیک سوخته گان در حریق مسدود بدرود
منوچهر فتیان پور
گاهی مکان را با سکوت یک لحظه صامت می کنم
گاهی زمان را در عبور در صفر ثابت می کنم
گاهی عنان از کف دهم خود را رها در خود کنم
هر آنچه منطق خواندم از آن تمرد می کنم
علت نمی دانم چرا گاهی پر از شادی شوم
آن لحظه ی دیگر ولی با اشک جاری می شوم
گاهی که آگاهم به تن از خود جدا چون او شوم
با او خود خود می شوم گویی که جادو می شوم
گاهی در این خلوتکده دل به نوای نی دهم
گاهی کنارم تا به صبح هر رهگذر می می دهم
گاهی به آغوشی روم خود را کناری ول دهم
گاهی نشینم در برش با اهل دل ، دل می دهم
گاهی ببندم کوله ام تا پا رمق دارد روم
گاهی نشینم گوشه ای تا عمق جانم می روم
من قطره ام دریا تویی با تو بدون من روم
من عهد بستم با خودم فاتح از این تن می روم
محمدرضا بیابانی
چشم هایم را گوشه ای دیگر تنظیم میکنم
اخم هایم را در هم میکشم
که نکند متوجه ی دوست داشتم شوی ...
گوشه ی دیده ام افتاده ای ولی
تو آنی که مغزم را فرو ریخته است
این روز ها در سرم پر از شک و شبه است
گل زندگی ام را پر پر میکنم
دوستم دارد ؟ ندارد ؟
امروز گلبرگ (دوستم ندارد) بود
فردا قرار است تغییر کند
اگر بتوانم امشب را سر کنم
من سخت اعتماد میکنم ولی
یک دوست دارمت کافیست تا باور کنم
دعا کردن در قنوت را بلد نیستم
هر از گاهی در گوش خدا میگوییم
که آخرین گلبرگ این گل
( دوستت دارم ) باشد
تا شاید الکی ذوق کنم
تا شاید با امیدواری بمیرم ...
فائزه ابراهیم حسنی
آن هیولای گمشده درونم را پیدا نمیکنم؛
نمیدانم از کدام قرنها، با خودم حملش میکنم،
و از کدامین خاطرات و احساساتِ گذشتهام.
عجیب است که او همیشه و همهجا همراهِ من است؛
آنقدر که تمامِ روحِ مرا در تاریکی فرو برده است.
حتی نمیتوانم کلمهای دربارهاش بنویسم…
هر جا که تنها میشوم،
انگار صدایِ پوچِ او را میشنوم؛
انگار میخواهد تمامِ تاریکیهایش را،
مانندِ یک فیلمِ سیاهوسفید،
به من نشان دهد؛
تمامِ خاطراتِ کهنهاش را که از خانههایِ متروکِ درونش بیرون میآیند.
شاهین افتخاری عمله
عاشقان قصه ی شیدایی من گوش کنید
شرحِ بدنامی ورسوایی من گوش کنید.
یار با برقِ نگه شعله به جانم ریزد
فکرِ خونریزیِ آن تیغِ دو ابروش کنید.
مُشتعل گشته وجودم رفقا مرحمتی
آتشِ عشق ز جانم همه خاموش کنید.
خونِ من ریخته امشب به دو مژگانِ سیاه
تا سحر وِلولهِ بر خونِ سیاووش کنید.
من نگویم که برای منِ عاشق هرگز
زانوی غم چو مصیبت زده آغوش کنید.
یا ازین دامگهِ عشق رهایم سازید
یا که این قصه ی پر غصه فراموش کنید.
راه بر غصه ببندیدو به میخانه روید
بَزله گوییدو بخندیدو قَدَح نوش کنید.
به سرای دلِ شوریده ی [پرویز] آیید
به نوای نِی و تنبور غزل گوش کنید.
پرویز مهرابی