دردِ دل کردم شبی با سایه‌ام، کمتر نشد

دردِ دل کردم شبی با سایه‌ام، کمتر نشد
گریه کردم زیر باران، حالِ من بهتر نشد

رازِ دل گفتم به آنکه از وفایش دم زدم
آبرو را برد، آن دل‌سنگ ولی منکَر نشد

سفره‌ی دل را گشودم پیش چشم دیگران
هیچ‌کس هم‌دردِ این آشفتگیِ آخر نشد

صبر کردم شاید این طوفان شبی آرام شد
موجِ غم بر ساحلم انداخت شب اخگر نشد

هرچه فریاد از درونِ حنجره بالا گرفت
در گلو پیچید وجسم خسته ام پیکر نشد

خنده بر لب داشتم تا غم نبیند حالِ من
اشک پنهان ماند در چشمم ولی گوهر نشد

سال‌ها دل بسته بودم بر وفای روزگار
سهم من جز حسرت یک زندگی بیشتر نشد

ای دلِ ساده، مگو اسرار خود بر دیگری
آن‌که پنداری رفیق است، آخرش یاور نشد

دل به مهر هر که بستم عاقبت تنها شدم

عهدو پیمان ها دروغ و هر کسی سرور نشد

آن‌که با خونِ جگر پرورده بودم سال‌ها
تیغ زد بر گردنم، حتی دلش مظطر نشد

رفتنش را دیدم و چیزی نگفتم بعد از آن
زخم ماندم، بغض ماندم، گریه هم کمتر نشد

صدیقه جُر

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.