به موجبِ ماده‌ی دل،

به موجبِ ماده‌ی دل،
تو
مالکِ رسمیِ تپش‌های منی.
این عشق
بی‌نیاز از ثبتِ اسناد است،
اما اگر بخواهی
حاضرم
در دفترخانه‌ی نگاهت
امضا کنم

اقرارنامه‌ی دوست‌داشتن را.
میان من و تو
هیچ شرطِ فسخی جاری نیست؛
این عقد
لازم است
و خیارت
از من سلب شده است.
هر بار که دور می‌شوی
دادخواستِ دلتنگی
علیه نبودنت
تنظیم می‌شود
و محکمه‌ی اشک
بی‌درنگ
حکمِ حضورت را صادر می‌کند.
تو قاضیِ عادلِ قلب منی
و من
متهمِ همیشگیِ عاشقی؛
جرمم
واضح است:
تملکِ بی‌اجازه‌ی نامت
در تمامی اوراقِ روحم.
اگر روزی
دعویِ جدایی مطرح شود
بدان
این پرونده
مشمولِ مرور زمان نمی‌شود؛
زیرا عشق
در قانونِ دل
حبسِ ابد است
با امکانِ ملاقاتِ هر لحظه‌ی نگاهت.

منوچهربرون

اگرچه نیستی، با چشم‌هایت گفتگو دارم

اگرچه نیستی، با چشم‌هایت گفتگو دارم
مرورت می‌کنم شب‌ها و بغضی در گلو دارم

شب از دست من دیوانه،‌ کفری می شود وقتی
مرا می‌بیند از بس با خیالت گفتگو دارم

"نگاهت"، "رفتنت"، "باغیر بودن‌های بعد از من"
حساب زخم‌هایی را که خوردم موبه‌مو دارم

به دریا از تو گفتم، اشک‌هایش رو به بالا رفت
اگر ابری شدم، این یادگاری را از او دارم

غمت هر شب برایم قصه می‌گوید، خدا را شکر
پس امشب هم به جای تو، غمت را پیش رو دارم


امانم را بریده اشک‌هایم،‌ خسته‌ام کرده
بس است این شب‌نخوابی‌ها، خدایی آبرو دارم

علی صفری

شب تا‌ گلو بالا آمده

شب
تا‌ گلو بالا آمده
می آید صبح
یا که تاریکی
مرا می بلعد


مروت خیری

و من هر شب تو را در خواب می بینم

و من هر شب تو را در خواب می بینم
خدا میداند آری
هر شب و هر شب .
تمام اینهمه شب های طولانی
که از آن تیره شب
(شام سیاه رفتنت ) بگذ شت .
هزاران و هزاران شام محنت بار ودرد آلود
که چشمانم دگر از نور سیمای تو روشن نیست ،
و عطر ناب اندامت نمی پیچد در این محنت سرا دیگر ،
و تکرار نفس هایت
هوای زندگی در جان محزونم نمی ریزد ،
به چشمانت قسم ،
هر شب به خوابت دیده ام ، هرشب .
اگر چه در گریز از من
اگر چه سخت بیگا نه
اگر چه همنشین دیگران (دردا از این تصویر)
اگر چه در فضایی تیره و مرموز و گرگ و میش
سحر گاهان بارانی به آن روزان دلگیر شمالی در نشیب دامن البرز را مانند ،
اگر چه دائما با آن نگاه سرد وبی رحمت
ملامت میکنی نا کرده جرمم را .
اگر چه در فضای خواب و رویا نیز
هنوز از طعم تلخ طعنه هایت
تلخ کامم من .
قسم بر لحظه های پاک دل دادن به چشما نت
تو در خواب منی هرشب ترا در خواب می بینم .
بخواهم یا نخواهم
پادشاه سرزمین خواب من هستی .
ولی ای نازنین بیدادگر افسوس
تورا من پادشاه عالم بیداری ام میخواستم ، باری
تو کاخ سلطه ات بنیان به دشت خواب و رویاها زدی آخر.


سید محمد اقبالیان

منم آن صیدِ پریشان که به دامِ تو خوشم

منم آن صیدِ پریشان که به دامِ تو خوشم
قدحی درد کشیدم و به جامِ تو خوشم

چو همان شمع که سر رفت و زبانش نگرفت
به همین سوختنِ بی‌سرانجامِ تو خوشم

قدِ تو فتنه‌ی دوران، لبت اکسیرِ حیات
من به لب‌تشنه‌گیِ بر لبِ بامِ تو خوشم

شبِ گیسوی تو غارت‌گرِ آیینِ من است
به پریشانیِ این جان و به شامِ تو خوشم

دلِ من شیشه و لعلِ تو یکی سنگِ گران
به همین زخم زدن‌های مدامِ تو خوشم

خاکِ من سرمه‌ی چشمانِ رقیبان شد و باز
به تمنایِ خوشِ خاکِ مقامِ تو خوشم

نفس‌آشفته و خونین‌جگر و خانه‌خراب
به همین سوختنِ سرخ، به نامِ تو خوشم


محدثه فلاح رضوانکلائی

درهای خانه را طوری بستی که هوا

درهای خانه را
طوری بستی که هوا
از باز کردن پنجره شرم دارد
خانه انگار طنابی است
دور گردنم.
چشم‌هام از در عبور می‌کنند،
پاهایم از رد پایت،
و دست‌هایم
از شانه‌ات

چمدانت که سنگینی قلب مرا
می برد .
چهار حرف نامت
در گلوم
جیغ می‌کشد.
صحنه کات می شود و من
به پیراهن تو
به پوست تنم
که روی تخت خوابیده، برمی‌گردم.
حالا دیگر تنها نیستم.
در من
کرگدنی پیر زندگی می‌کند،
خاطراتت را در شیارهای پوستش حمل می‌کند،
گریه می‌کند،
و به این فکر می‌کنیم:
عشقت
چاقویی بود زیر گلو
ناهید عباسی راهدار

در دل غم زده ام جای دلت بود.. نبود؟

در دل غم زده ام جای دلت بود.. نبود؟
کرده ای شعله ورم زد به سرت! زود نبود؟

آتش عشق تو در سینه من جا خوش کرد
که شدم شعله ور! از هر طرفت دود نبود؟

کاشکی زاغ نجابت ز سرت پر نکشد
این همه پر زدن از خواهش کمبود نبود؟

راستی سینه ی فرسوده ی من سوخت ببین
پر پروانه در این پیله گل‌آلود! نبود؟

کاشکی با غمت آن‌قدر نمی‌گفتم شعر
که غمت همدم این سینه‌ی بی‌سود نبود

درد از هر طرفی درد می‌آورد به دل
درد هجران تو در سینه که محدود.. نبود

با غزل می‌گذرم از تپش قلب و تو آه
سینه ات متحد سردی این رود نبود

کاش در سینه‌ی عرفان نشود حرف تو باز
درِ این خانه به روی تو که مسدود نبود


عرفان اسماعیلی

به غـروبِ خســته ماندی، من و خاطراتِ جوشان

به غـروبِ خســته ماندی، من و خاطراتِ جوشان
که ز چشـمه‌سارِ یادت، نشـــــود دلم گریـــــزان
__________________________________________
به دعایِ نیمه‌شب‌ها، به صــدایِ اشـکِ خاموش
به خدایِ عشـق سوگند، که هنـــــوز تویی پنهان
__________________________________________
تو که رفتـی و شکـستی، دلِ بی‌قــــــــرارِ من را
به کدام درد گـویم، که ز خــونِ دل گلســــــتان
__________________________________________

به نسیمِ بامدادت، دلِ من هنــــوز مست است
تو نمی‌دَمی و با من، نفســـــی نمی‌کُنــــی جان
__________________________________________
من و سایه‌ام دو تنـها، من و خلـــــــوتِ غریبی
به هوایِ دیــدنِ تو، گــــــذرد شبان و پـــــایان
__________________________________________
نه مرا امیــدِ فرداست، نه دلـم زِ غــــــم رهایی
همه عشقِ من تو بودی، همه بی‌کسی همین‌سان
__________________________________________
دلِ من هنــوز خسته‌ست، زِ عبـورِ مــوجِ تندت
تو که رفتـی و نمانـــــدی، من و بی‌قــرارِ طوفان
__________________________________________
به شکسـته بادِ مویــت، دلِ من اسیر ماندست
که چـو بندِ زلــــــفِ تارَت، نبــود قرارِ آســـــان
__________________________________________
نه شـراب می‌رهانــد، نه نمازِ شــــــــب نجاتم
که تـویی گنـاه و توبـه، به یکی نگـــــــاهِ تابان
__________________________________________
به شـبِ غمت نشـستم، که ببیـــــــنم از تبسم
اثری دگــر نیــامد، زِ خیالِ چهــرهٔ خنـــــــــدان
__________________________________________
همـه آرزویِ من بــود، که دوبـــاره بازگـــــــردی
تو اگر نظــر کنی باز، دلـــم شود غـــــــزل‌خوان
__________________________________________

به غمِ نبـودنت هم دل دلــــــــــــگشا گرفــته
تو بخواه و زنده گردم، که هنوز به عشق حیــران

علی حکمت اندیش

با عشق تو کل کهکشان آرام است

با عشق تو کل کهکشان آرام است
هر لحظه زمین و آسمان آرام است

شاید که تو مانند خدایی ای عشق
وقتی که چنین با تو جهان آرام است


مهدی ملکی