درهای خانه را طوری بستی که هوا

درهای خانه را
طوری بستی که هوا
از باز کردن پنجره شرم دارد
خانه انگار طنابی است
دور گردنم.
چشم‌هام از در عبور می‌کنند،
پاهایم از رد پایت،
و دست‌هایم
از شانه‌ات

چمدانت که سنگینی قلب مرا
می برد .
چهار حرف نامت
در گلوم
جیغ می‌کشد.
صحنه کات می شود و من
به پیراهن تو
به پوست تنم
که روی تخت خوابیده، برمی‌گردم.
حالا دیگر تنها نیستم.
در من
کرگدنی پیر زندگی می‌کند،
خاطراتت را در شیارهای پوستش حمل می‌کند،
گریه می‌کند،
و به این فکر می‌کنیم:
عشقت
چاقویی بود زیر گلو
ناهید عباسی راهدار

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.