دلتنگم…

دلتنگم…
برای نجوای پرمِهرت،
برای خطوط پیشانی‌ات
که قصه‌های سالیان را بی‌صدا روایت می‌کردند،
برای دستان گرمت
که جهان را برایم امن‌تر از هر پناهی می‌ساخت،
برای چشمانی
که معنای زندگی را در سکوت‌شان می‌دیدم.

دلتنگم…
برای نفسهایت
که ریتم آرامش من بودند،
برای آغوشت
که جهان در آن کوچک می‌شد و من بزرگ،
برای حسِ بودنت
که مثل صبحِ روشن، همیشه مطمئن بود،
برای آن طنازیِ پدرانه‌ات
که در پسِ جدیت، مهربانانه می‌خندید.

دلتنگم…
برای روزهایی که گذشتند
و من نفهمیدم چطور از کنارم عبور کردند،
برای لحظاتی
که تکرارشان دیگر هیچ‌گاه ممکن نیست.

و پدرم…
دلتنگی‌ام فقط برای تو نیست،
برای آن «خودم» است
که کنار تو آرام‌تر بود،
برای آن خانه‌ای
که وقتی تو بودی سقف نداشت،
آسمان بود.

دلتنگم…
برای صدا زدنت
بی‌دلیل، بی‌بهانه،
برای گفتنِ یک «پدر» ساده
که حالا هزار کوه راه میانش افتاده.

می‌دانی؟
آدم وقتی دلتنگ می‌شود،
دستش به هیچ‌جا بند نیست،
فقط به خاطره.
و خاطره…
گاهی چنان تیز می‌بُرد
که انگار نبودنت تازه‌ترین زخم دنیاست.

اما هنوز…
در هر نسیمی که می‌وزد،
در هر لبخند بی‌هوا،
در هر دعای شبانه،
تو هستی.
نه در فاصله،
در عمقِ من.

پدرم…
این دلتنگی،
نه تمام می‌شود،
نه عقب می‌نشیند،
فقط شکلش عوض می‌شود؛
گاهی اشک،
گاهی آغوشی خیالی،
گاهی لبخندی بی‌صدا
که به آسمان تقدیمش می‌کنم.


زهره ارشد

خدا رسید و مرا راهِ آسمان بخشید

طلبکار خلق و طلب یار آن‌که جان بخشید
و آن‌چه محال نمودند، ناگهان بخشید

همه درِ لطف به روی من بستند
خدا رسید و مرا راهِ آسمان بخشید

اگرچه دوست نماند و آشنا برگشت
نگاهم از کرمِ او یقین و امان بخشید

به سنگِ طعنه زدندم، شکست باورها
خدا به صبرِ دلم قوتِ نهان بخشید

مرا به وقتِ سقوط، خنده‌هاشان می‌درید
تبسمش بر شبِ تردید، صبح‌مان بخشید

جهان اگر نپذیرفت نامِ ساده‌ی من
خدا مرا به خویش عزّت و نشان بخشید

سپاسِ او که اگر هیچ‌کس مرا نخواست
همین که خواست، مرا بیش از جهان بخشید

محمدرضا علی پور

صدای پای بهار از ترانه می‌آید!

صدای پای بهار از ترانه می‌آید!
دوباره غنچه به لب‌های خانه می‌آید!

دلم اسیر زمستان و مرگ رویا بود
ولی دوباره امیدم به لانه می‌آید!

حضور آتش تو در نهاد من پیدا است!
و نام قدسی تو بی‌بهانه می‌آید!

اگرچه مهر تو را با نشاط می‌گویم
سکوت بی هدفی هر شبانه می‌آید!

تصوّرم شده فرمانروای ثروتمند
که عکس روشن تو در خزانه می‌آید!

به این بشر چه شب و روزهای سختی رفت!
ولی جلای تو همچون زبانه می‌آید!


فرشید ربانی

اگر می خواهید زنده بمانید

اگر می خواهید زنده بمانید
کار کنید
اگر می خواهید زندگی کنید
مطالعه کنید و سفر بروید

بهمن نوری قاضی کند

در دلِ خیابان،

در دلِ خیابان،
آدم‌ها
مثل موج
می‌آیند و می‌روند،
بی‌آن‌که
حتی یک نگاه
بمانَد.

من اما
میان این‌همه سلام و خداحافظ،
جای خالی کسی را
دست می‌کشم.

تنهایی
همیشه
گوشه‌گیر و ساکت نیست،
گاهی
در دلِ ازدحام،
با صدای بلند
اسمت را صدا می‌زند
و تو
به پشت سرت نگاه می‌کنی،
بی‌آن‌که
کسی باشد...


ابوفاضل اکبری

هجوم آوردی و مثل قوم مغول غارت م کردی

هجوم آوردی و مثل قوم مغول غارت م کردی

به همین سادگی


ثریا امانیان

به لب خندم، به دل طوفان، به ظاهرسخت آرام

به لب خندم، به دل طوفان، به ظاهرسخت آرام
که جانم غرق توحید است، نه دربندسرانجام
مرادرخویش بردی، زخودیکباره افتادم
فناگشتم، بقا دیدم، وویران شد بنای وهم واوهام
دلم گاهی ست درکعبه، گهی دیرمحبت
هرآنجا شمع افروختی، من آن سو رونهاده
نمازم نه درتسبیح، نه درمحراب وسجاده
دلم افتاد پیش تو، همین افتادنم احرام
اگرگفتم منم گم شد، اگرخاموش پیدا شد
سخن کم شد معنا ماند درآن دریای پرالهام
مراسوزی دگردادی، نه آتش، نه گلستان
که درسوز تو آرامم عجب آرام، ناآرام


فاطمه بهرام

نامت مرا جان می دهد هم دین و ایمان می دهد

نامت مرا جان می دهد هم دین و ایمان می دهد
ای از نظر پنهان زمن ای کفر وُ ای  ایمان من

در خَلوتم مأوی تویی درجَلوتم غوغا تویی
من بی تو فارغ  از خودم هم واجد و امکان من

من عاشق روی  توأم گم گشته کوی توأم
آلاله  زیبای من سرو سرابُستان من
1

دارد شمیم روی تو آن راهِ سوی کوی تو
ای با قدم هایت  عجین وی سرمه ی چشمان من


مصر است  گویا این جهان خشگ وُ خموش ولامکان
ابر پراز باران تویی  ای یوسف کنعان من

بی تودلم ویرانه ای چشمان تومیخانه ای
عصیانگر رندانه ای آرامش وطوفان من

عرفان تویی درمان تویی برهان  تویی فرقان تویی
قرآن ناطق هم تویی ای سوره رحمان من

سیدجواد جوادی

من اَز تمام شاعران شهر سر بودم ،

من اَز تمام شاعران شهر سر بودم ،
شاعری بودم که بی تو ؛ بی هنر بودم .

اَز کتاب هایی که روی میز کارت بود ،
هر چند شاعر تر نبودم ؛ ساده تر بودم .

هر جا کم آوردی برایت شعر می خواندم ،
با اینکه اَخم دیگری بودم ولی لبخند تو بودم .


هر جا یکی کم بود که تو فوری خشمت را ،
روی او خالی کنی ؛ آن دور و بر بودم !

اَز دور میفهمم کجایی ، خانه یا بیرون ؟
اَما تو چه ؟ آن روز فهمیدی پشت در بودم ؟

اَز خود به تو ، اَز تو به او ، اَز او به تو ؛
من در تمام عمر فقط بازیچه اَت بودم .

من عاشقی کردم تو خیانت فرق ما این بود ،
اَهل خیانت بودی و من ؛ اَهل تو بودم .

اِی کاش آن روزی که تو رفتی و من ماندم ،
یا می مردی ، نه ، زبانم لال ؛ می مردم .

گفتی اَگر تو جای من بودی چه می کردی ؟
خیانت نمی کردم عزیزم من اَگر بودم .

برگشتی و زخم زبان هایی زدی بر من ،
من بیشتر عاشق شدم ؛ اَز بس که کر بودم .

مائده طلوع