بی تو جهان را نتوانم نگر

بی تو جهان را نتوانم نگر
با تو نباشم به درون شرر
چشم تو آیینه جان من است
دل به تو بسته‌ ست بدون خبر

با تو زمان رنگ دگر میگرفت
هر دم آن گشت طلوع هنر
سایه‌ ت آرامش شب‌ های من
خنده‌ ت آغاز طلوعی دگر

دل که به نامت سپردم، ولی
بی تو بود قلب من اندر خطر
موج نگاهت چو دریای نور
غرق کند جان من اندر سحر

آمدی و خاک من آن جان گرفت
رست بخیزم که شدی آن گوهر
ای که همه هستی و جانم تویی
بی تو جهان تیره و تار است و مر


مصطفی نجفی راد

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.