در پردۀ خاموشِ عدم، آینه‌ای می‌رویید

در پردۀ خاموشِ عدم، آینه‌ای می‌رویید
از نقطۀ بی‌رنگِ عدم، قصهٔ من می‌رویید


باد آمد و از چاکِ سکوت، چرخِ جهان وا شد
راز از دلِ تاریکِ مه‌آلودۀ بی‌چون می‌رویید


آتش به لبِ کوهِ کهن، روشنیِ نو افشاند
بر دامنِ این خاکِ قدیم، نغمهٔ افزون می‌رویید


از چاهِ عمیقِ حقیقت، سایۀ نور آمیخت
در چشمۀ خاموشِ دهر، چشمهٔ مدفون می‌رویید


چون خطّ قلم بر صفحۀ باد، حادثه خاموش بود
از گردشِ یک آهِ بلند، رعدِ پنهان می‌رویید


از سطرِ طلا در دلِ شب، مهرِ نخستین زایید
در ساحتِ بی‌رسمِ عدم، صورتِ موزون می‌رویید


خورشید ز دل خاست و کوه، سجده‌کنان لرزید
در بسترِ رنگینِ افق، آتشِ مجنون می‌رویید


از پیکرِ بی‌جانِ سحر، بالِ سپیدی برخاست
در سفرۀ آرامِ هوا، چلچلۀ مفتون می‌رویید


دیری‌ست که از باغِ عدم، شاخهٔ معنا رُست
در شاخۀ بی‌خوابِ ازل، میوۀ بی‌هون می‌رویید


آهنگِ تو از چنگِ فلک، پردۀ دیگر آورد
در حلقۀ بی‌مرزِ فنا، نغمۀ موزون می‌رویید


چون باد به یک اشاره، مرزِ دو جهان را شِکَست
از دامنِ این برهوت، دولتِ افزون می‌رویید


آخر ز دلِ مُردۀ شب، صبحِ تو چون مُلک گشود
آخر ز غبارِ نفس، پیکرِ افسون می‌رویید

شایان رضاخانی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.