مَن از تو تا تو در حالِ سفر بودم

مَن از تو تا تو در حالِ سفر بودم
وقتی که از اغیار در رنج و حذر بودم

وسعت نداشت، حوضِ خشک و بی‌لعابِ تو
وقتی که بر امواجِ دریا در خطر بودم

وقتی که شاکی بودی و کج شد کلاهِ تو
مَن در دهانِ شیرها دنبالِ سر بودم

ابری اگر می‌شد هوایِ خانه‌ات هر روز
مَن زیرِ باران، گمشده، بی‌بال و پر بودم

وقتی که شمعِ بی‌فروغت پشتِ شب گم شد
مَن با تمامِ سایه‌هایت همسفر بودم

شب‌تابِ بزمِ سایه‌هایِ گنگِ شب بودی
خورشیدِ بَزمَت بودم اما مختصر بودم

آن‌قدر این بی‌روزنی در خود مرا گم کرد
تا عاقبت هر لحظه در انکارِ در بودم

تقویمِ جانم را چه آسان خط زدی اما
مَن از تمامِ لحظه‌هایت بی‌خبر بودم

وقتی خوشی‌هایت کمی زیر دلت می‌زد
مَن از خودِ دلخستگی، دلخسته‌تر بودم


فاطمه کاظمی نورالدین وند

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.