قاصدک، به کجا خواهی رفت؟

قاصدک، به کجا خواهی رفت؟
اندر آن سرای دور ، کس تورا منتظریست؟
رفته‌ای از یاد ها؟!
آیا در قلب کسی برای تو جایی نیست؟
چون منی؟ بی کس و کار افتادی؟

قاصدک جان، سفرت خوش بادا

تو برو
نگران منِ دل‌خسته رنجور مباش
بشتاب که دگر یاری نیست
اندر این کویِ خرابانه‌ ما

قاصدک در راهت
اگر آن خمیده مجنون دیدی
با فرح گوی به او
که منم بی سودم!

قاصدک در راهت
برسان سلام من
هر که را بی سر و سامان دیدی..


فاطمه مولایی

به تو می اندیشم

به تو می اندیشم!
به تو ای دورترین خاطره ام.
چه سخت، چه طاقت فرسا، سپری شد؛
لمس نگاه تو، در کوچه ی ما
و دویدن پیِ تو
تا خانه ی عشق
چه شیرین نشست؛
آنجا
لب و لبخند تو بر چهره ی ماه
و
من خیره به تو
تو
خیره به ماه
چه شبی شد آن شب
هنوز
به تو می اندیشم،اما تلخ!
این سوالم باقیست
از چه گذر کردی؟!
بر من
بر ماه
و فرو رفتی در تاریکی
به تو می اندیشم
ای خاطره من، در دور...

ویرا بختیاری

سخت دلتنگم و این بار به آخر برسان

سخت دلتنگم و این بار به آخر برسان
جانِ لرزانِ مرا هم به برابر برسان

خسته‌ام، خسته از این زندگیِ تکراری
تیغِ تقدیرِ مرا تیز و مکرر برسان

همه رفتند و کسی پشتِ سرم هیچ نماند
شوکتی تازه به این قلبِ مکدر برسان

دردِ من درمان ندارد، گله‌ای هم نیست، نه
مرهمِ مرگ به این زخمِ سراسر برسان

بختِ من تیره شد و راه به جایی که نبرد
ناگزیرم، تو مرا نزدِ صنوبر برسان

«تو که در فکرِ منی مرگِ مرا سر برسان
انتظارِ همه را نیز به آخر برسان»


مهدی سلمانی

دنیا به کام دیگران شد مرهمی بر جانشان

دنیا به کام دیگران شد مرهمی بر جانشان
اما برای قلبِ من تاریکی از زندانشان

خندیده بر لبهایشان،خورشید شادی،صبحِ نو
اما شبم تیره تر از آهِ دلِ نالانشان

قلبم شکست از بی کسی،چون شیشه ای در بادِ سرد
آخر به خون آغشته شد،پاکیِ آن دستانشان

یک عمر در حسرت نشستم بهرِ روز دیدنش
اما نصیبِ دیگری شد چشمِ مهربانشان

گفتند با من وعده ها،از عشق و ماندن از وفا
اما گذشتند از دلم،آسوده چون مهمانشان

رفتم به سویِ خاطره ،با پایِ خسته ،بی نفس
چون آتشی افتاده بر خاکسترِ پنهانشان

عمری دویدم بی ثمر، دنبالِ رویایِ محال
دنیا رمیده دل شده،از وهمِ بی پایانشان

هر لحظه در گوشِ دلم،نامی اگر پیچد از او
می لرزد از اندوه خود،در قلبِ بی وجدانشان

من خسته ام از باختن، از جبرِ شبهایِ دراز
با زخم خورده بر دلم، از حکمِ بی فرمانشان


علیرضا خوشرو

دلدارم، نمی‌دانم کیستم

دلدارم، نمی‌دانم کیستم
وقتی هر راه
به نام من
تمام می‌شود.
پرسیدم: از کجا آمده‌ام؟
گفتی: از جایی
که سؤال زودتر از آدم
متولد می‌شود.
پرسیدم: به کجا می‌روم؟
خندیدی
و گفتی:
بچه اینجایی، آخر
به کجا می‌روی؟
دلم را جلوتر فرستادی،
عقلم را در میانه‌ی راه
زمین گذاشتی.
ایمان
مثل کفشی خیس به پاهایم چسبید.
گفتی: زیاد فکر نکن.
جهان با فکرِ زیاد
مهربان نیست.
فریبم دادی
کمی آجیل به جیبم دادی
و نامش را گذاشتی
رزق.
گفتی: برو.
همین راه کافیست.
زمین خوردم،
گفتی: خواستِ خودت بود.
بلند شدم،
گفتی: دیدی
هوایت را داشتم؟
دلدار عجیبی هستی؛
نه آن‌قدر نزدیک
که پناه باشی،
نه آن‌قدر دور که انکارت کنم.
نمی‌دانم خدایی
یا تقدیر
یا فقط
نامی محترمانه برای ندانستن.
اما می‌دانم: ایمان
نه رسیدن است
نه آرامش؛
تحملِ زندگی‌ست
با سؤالی
که
رهایم نمی‌کند.


علی مرتضی موحدی

با من اما غزلی از تو به جا مانده هنوز

با من اما غزلی از تو به جا مانده هنوز
بوی عطر بغلی از تو به جا مانده هنوز

مومنان نام تو بر مأذنه ها می خوانند
بانگ خیرالعملی از تو به جا مانده هنوز

همه ابیات تو بیت الغزل معرفتند
و چه شهد و عسلی از تو به جا مانده
هنوز

از ازل تا به ابد فرصت عاشق شدن است
و ابد تا ازلی از تو به جا مانده هنوز


خانه بی یاد تو در استرس ویرانی است
لرزه های گسلی از تو به جا مانده هنوز


همه ذرات هوا گرد رخت حلقه زدند
و چه زیبا زحلی از تو به جا مانده هنوز


جمشید افرندید

کاش که دل وصل به یک آیه ی بهتر بشود

کاش که دل وصل به یک آیه ی بهتر بشود
سوره ای نذر به احساس کبوتر بشود

موج در موج، دعایی بغل پنجره ها
آسمانی تر و زیباتر و سرتر بشود

فاطمی تر سر گلدسته ی آبادیمان
چشم در چشم حرم، عاشق کفتر بشود

پر کشد ثانیه ها را به هوای گنبد
آه در آه، دعا حضرت مادر بشود

آمدم رسم ارادت به پابوس رضا(ع)
اشک می جوشد؛ که یک آیه ی کوثر بشود

از علی تا به علی فاصله یک آینه است
فاطمه فاطمه است ، باور کشور بشود

هادی جاهد

اینجا دلی پشت زمان‌ها گوش خوابانده

اینجا دلی پشت زمان‌ها گوش خوابانده
پا در گلِ یک راه نا‌معلوم وا‌مانده

شعری که باید خوانده ‌می‌شد پیش‌از‌اینها؛ در
قلب سپیدِ برگه‌های خیس جا‌مانده

کابوس پرتکرار دردی آشنا دیگر
دست مرا در بیقراری‌های شب خوانده


که اینچنین آیینه‌ی خورشید را هر صبح
پشت غبار ابرهای تیره پوشانده

قهرند با دستان سردم غنچه‌های ناز
سرمایه‌ی باغ مرا اندوه سوزانده

آیا بهار از رویش گل‌ها خبر دارد؟
آیا به پایان می رسد این بغض وامانده؟

سعیده سجادی

بی‌صدا افتاده‌ام در گردبادی بی‌خبر

بی‌صدا افتاده‌ام در گردبادی بی‌خبر
در نگاه گرم تو گم گشته‌ام چون رهگذر

چشم‌های تو نشان از شعله‌های زندگی
در دلت طوفان نبود و در دلم آتش، شرر

دل سپردی بر من و با روزهای روشنم
مانده‌ام درسایه‌ات در سایۀ شب تا سحر

گاه گاهی ردّ پایت را به چشمانم بنه
من نمی خواهم کنی از قلب پاک من سفر

بی‌تفاوت نیستی بر دیدگان خسته ام
ای که می خندی همیشه با نگاهی خوبتر


محمدرضا گلی احمدگورابی