عطر تو بوی بهاری، تو گل یاس سپیدی
همه جا روشنی از تو، ای که تو نور امیدی
سر نهادی به بیابان، پی مجنون غریبی
هرچه گشتی چو منی زار و دیوانه ندیدی
همچو آهوان خسته در کنار تخته سنگی
منتظر نشسته بودی، تا مرا دیدی رمیدی
در فرارت صد بهانه پی دیدار و سلامی
بَهر آزارِ مَنَت بود، اگر آنگونه دویدی
پشت آن پنجره دیدم من تو را دزدانه دیشب
همچو ماهی در میان قابی از نقره دمیدی
من به تو عاشق و فارغ ز همه گفت و شنودم
تو بدان هرچه که دیدی به دو چشم خود بدیدی
فروغ قاسمی
کاش می شد در کنارت باشم و شادم کنی
چون نباشم در خیال خود شبی یادم کنی
همچو مرغ فاخته ام در لحظه های بی کسی
در هوای تازه ای ای کاش آزادم کنی
گه نوازش کن مرا با گرمی دستان خود
تا ابد آرام می مانم که فریادم کنی
از چه می خواهی جدا باشی زمن ای بی خبر
کاشکی بودم کنارت تا که دلشادم کنی
روشنی بخشی به شبها چون غزل خوانم شوی
با نوای عاشقانه هر نفس دادم کنی
سوختم پروانه ای هم در خراباتم نبود
می توانی با نگاهی باز آبادم کنی؟
فاطمه فارغ
دلم گرفت به وسعت شبها نیامدی
چشمها شد از فراقت . همه دریا نیامدی
لاله خشکید ز داغ سیاه انتظار
فسرده باغ ز فتنه ی سرما نیامدی
سوخت پیکر عریان بنفشه از گرما
به جانب ما . نسیم جان افزا نیامدی
کوبیده اهریمن به طبل قیل و قال خویش
ای حقیقت گمگشته ی پیدا نیامدی
کشید تیغ عربده آن بدسگال مست
تو ای باغبان . به یاری گلها نیامدی
گرفته بغض. گلوی عندلیبیا ن خوش صدا
پر شد فضای شهر از او او سگها نیامدی
کشیده شمشیر از نیام و به انتظار اینک
دیده بی فروغ شد . یوسف زهرا نیامدی
سخت است جمعه های بدون تو . غروبش دلگیر
رسید غروب این جمعه و آقا نیامدی
تا کی به انتظار تو مانم به انتظار
خشکید . بوسه های غنچه به لبها. نیامدی
دلم آزرد از این غریبه های تو در تو
به پیشم ای طبیب در د آشنا نیامدی
نادر خدابنده لویی
دختری با موی بلند
افشان در باد
ایستاده در میان
طناز ورعنا قد
فریاد می زند
درد مرا
حق مرا
می گذرم از او
می دوم سوی دگر
به میانِ میدانی دگر
رنگ چشم هایش روشن
خشم در آن ، آتشین
پسر کرد نشین
ورزیده از کوه های بلند
رقصیده در دشت و دمن
فریاد می زند
درد مرا
حق مرا
می گذرم اینبار هم از او
روبرویم برق آتشینِ لوله ای
پشت سر هوای خاکستری
جنگ سنگ و فلز ، خونست در زمین
میخواهم بگذرم از این
ناگهان دردی پیچیده در عضله سرین
بعد آن درد دیگر در زیرِ زندِ زبرین
بوی چوب آمیخته در عرق جبین
دیدم که نشد بگذرم از این
فریاد میزنم
همدرد هم ایم
در حق هم ، هم نظریم
سایه سیرنگ
نمودی سد معبر با نگاه خود تو راهم را
چگونه من ز چشمانت بدزدم پس نگاهم را
اسیر حیله ی چشم فریبای تو شد چشمم
چگونه می پذیری بار سنگین گناهم را
شبم را روز روشن ساختی با نور چشمانت
به طوری که نمی خواهم دگر بینم پگاهم را
شدم آلوده ی چشمان مست مهربان تو
عجب روشن نمودی شام چشمان سیاهم را
مرا که معتکف بودم برای توبه و زاری
پشیمان کردی از توبه در آوردی تو آهم را
بیا و آبروی رفته ی دلداده برگردان
چگونه می کنی جبرانِ این عمر تباهم را؟
نکردم من قضاوت هیچکس را و نخواهم کرد
همیشه قبل هر فکری کنم قاضی کلاهم را
نگاهت باعث باریدن این شعر من گردید
ولی بازم نیندازم به پایت اشتباهم را
اگرچه چشم بیمار مرا آلوده می بینی
نمی خواهم ببیند دیده ی آلوده ماهم را
زکریا محمدی
اندکی قلب برایم مانده،
با حرفهایت نشکن.
اندکی حال برایم مانده،
خرابش مکن.
مرا بیش از این،
مریض و دردمند نکن.
من هنوز دوستت دارم،
با کارهایت، مجنونم مکن.
زینب رمضانی
قاصدی با یک خبر احوال ما پرسید و رفت
اشک شد چشمان او دور وبرش گل چید ورفت
کوچه ها بی نام تو بن بست خاموشی شدند
عطر نامت در هوای شهرمان پیچید ورفت
ابرها هم گریه را از چشم ما آموختند
بر سر این دشت بی باران نٓمی، بارید ورفت
شبنم صبحی که بر روی شقایق مانده بود
چون حبابی لحظه ای روی چمن لغزید ورفت
ما به امید وفا ،پل بسته بودیم از خیال
سیل تردید آمد و پل را فرو پاشید و رفت
دل گمان برد آسمان همدرد این غربت شود
آسمان خندید و از اندوه ما پرسید و رفت
دست تقدیر از قضا با ما سر شوخی نداشت
ماه هم از غصه ی این قصه رخ پوشید و رفت
لیلا رضاییان
مکن در این خرابآباد منزل
که در آخر ندارد هیچ حاصل
مده آزار مردم را که فردا
شود جایت در آن سفل اسافل
ز مشکل های مردم گر نکاهی
مباش اندر پی ایجاد مشکل
مبر از یاد خود این رمز خوش را
که تو بس کمتری از خاک و از گل
مثال موج باش اندر ره علم
خروشان و مشو ساکن چو ساحل
به مال خود مناز و کبر بس کن
که این است از صفات مرد جاهل
بشو هشیار و خیز از خواب غفلت
تویی بار گران عقل حامل
(منوچهری) در این اوصاف گفتهاست
سخنهایی که بنشینند بر دل
(من و تو غافلیم از ماه و خورشید
ولی گردون گردان نیست غافل)
بگفتم کمترین اندرز ها را
شوم خوشحال اگر گردی تو فاعل
نیم من پرتوان در شعر و اندرز
سپاس از تو که دانستیم قابل
امیر لطف زمان
عاشقی دیدم و او نکتهسنج و هوشیار است
لیک در کویِ جنون، مست و مستِ دلدار است
ز آتشِ عشق، دلش پختهتر ز صد عاقل
زانکه دیوانهصفت، در میانِ اسرار است
لب فروبسته ز منطق، دلِ او پر غوغاست
زانکه خاموشتر آن است، کاندر آتش یار است
نه به افسونِ حکیمان دلش فریبد کس
نه به فتوای خرد سر نهد، که بیدار است
گفت: «عقل آمد و گفتی رهِ سلامت جو»
گفتمش: «عشق بفرمود: راهِ پیکار است»
بر سرِ کویِ نگاری که عقل گم گردد
هر که مجنون نشود، خود ز خِرَد بیعار است
خوشتر آن دیو که در حلقهی زنجیرِ جنون
تا خردمندِ مکاری که دور از یار است
ابوفاضل اکبری