سرنوشت

رفته بودم که دگر بازنگردم
اما
راه
نام تو را
زیر لب زمزمه می‌کرد
رفته بودم
با چمدانی
پر از خداحافظی
و قلبی
که خودش را
جا گذاشته بود
گفتم
اگر بمانم
عادت می‌شود
دلتنگی
اگر بروم
فراموشی
اما هیچ‌کدام
اتفاق نیفتاد
تو
مثل نور
از لای پلک‌های بسته
عبور کردی
و شب
دیگر
شب نماند
من رفته بودم
اما جهان
اصرار داشت
که بعضی رفتن‌ها
فقط
دور زدن دلتنگی‌ست
و حالا
ایستاده‌ام
در همان آغاز
با دلی
که فهمیده است
بازگشت
گاهی
انتخاب نیست
سرنوشت است.


حمیدرضانظری مهرورانی

زندگی گاهی شبیه راهی بی‌انتهاست،

زندگی گاهی شبیه راهی بی‌انتهاست، پر از سنگ و خار و خاشاک.

غم از دل عبور می‌کند همان‌طور که باد از کوه می‌گذرد بی‌آنکه اجازه بخواهد.

درد، مهمان ناخوانده‌ای‌ست که در شانه‌هایمان می‌نشیند و یادمان می‌آورد هنوز زنده‌ایم.

دلتنگی، نام دیگر عشق است وقتی فاصله میان دو دل زیاد می‌شود.

شب‌ها، آسمان شاهد سکوت بغض‌هایی‌ست که گفته نمی‌شوند.

با این حال، در دل هر رنجی نوری هست نوری که زندگی را معنا می‌دهد، چون اگر نبود، شادی هم بی‌مفهوم می‌شد.

آری، زندگی همین است: ترکیبی از بودن و نبودن، از رنج و امید.

و شاید معنا دقیقاً در همان لحظه‌ای باشد که با تمام درد، باز هم تصمیم می گیری که نفس بکشی...
            

بهنوش میرزایی

خواستم فریاد بزنم

خواستم فریاد بزنم
ببین!
چه زیباست:
گردش آب در بیشه سبز
خنکای آبشار بلند
آفتاب زیر ابر
اما چه سود
قلبم ایستاد، سخن کوته نمود

گفت:
آسمان چه تاریک است
باران، سیاه
چشمانت را بنگر
به دنبال آرامشی لحظه ای
دو دو می زند
ریه هایت
نفس نمیکشند
انان که
هر دمشان ممد حیات
هر بازدمشان مفرح ذات بود
اکنون
هردم، به تاریکی و سیاهی
سلام می دهند و می میرند

این بستر امن
امروز بستر بی خوابی توست
فرشی از ناآرامی، جزیره ای از تنهایی
بی خوابی ممتد، فردایی نامعلوم
_دنیا_قابی خالی، قابی از _هیچ_
این هدیه ی تو بود
تو ای عقل نادرست
این هدیه تو بود به من

علی نعیمی نیا

فراموشم می کنی .

فراموشم می کنی .
نام مرا از سطر به سطر
برگه دلت خط می زنی .
به قلبت می سپاری
که یاد مرا از گلچین
روزگار پرتم کند .
غروب ، تنهایی ام
را به رخم می کشد .
باران پلی می شود
به تنگه قلبت
برای شکافتن
زخم من
برای جریحه دار
کردن لحظه های
ابری شکسته خلوتم
برای حجامت زخم های
کهنه ام از تو .
شب، سفر به انتهای
خلوت خود خواسته ام
می شود .
باد ، سکوت واژه ها را می شکند
در کافه ای پشت میز همیشگی
می نشینم .
قهوه تلخ غم
هارا می نوشم .
این منم
دختری
از جنس
سکوت
با چشمانی غمگین
با روحی پریشان
با نگاهی لال و گنگ
هرروز سوار
قطار حادثه ها
می شود
و از پشت پنجره
لحظه های مممتد
و تکراری را می نگرد
به جوانی اش که همچون
تلماسه ای ضخیم
تباه شده خیره می‌شود …



رقیه کریمی

تو هر جا می روی یک شهر عاشق می‌کنی و من

تو هر جا می روی یک شهر عاشق می‌کنی و من
تماشا میکنم از دور،غمگین است این دیدن

نمی دانم که کار حمله ی گرگی است یا چشمی
که هم من خسته و زخمی و هم بیچاره پیراهن

قطار شهر من !جای تو،مسدود است میدانم
ولی هرروز میشینم سر سکوی راه آهن

که در ضرب المثل داریم مرد از گریه بیزار است
و من نادیده میگیرم مثل ها را کمی،گاها

از آنجایی که شعرم را همیشه خوب می‌خوانی
نوشتم پشت بعدی ها بیا،بس نیست هی خواندن؟

و بعد از تو غزل هم رنگ و بویی منتظر دارد
نه دارم طاقت ماندن،نه دارد نای جان دادن


محمد حسام باباگلی

در باغ خاطرات،

در باغ خاطرات،
زمان کودکی،
گل‌هایی می‌رویند که هرگز نمی‌میرند.

آن روزها،
مانند پرنده‌هایی سبک‌بال،
در آسمان بی‌پایان رویاها پرواز می‌کردند.
زمان،
در آن لحظات،
چون رودی آرام می‌گذشت،
و هر ثانیه،
گنجینه‌ای بود از شگفتی‌ها.


کودکی،
ای سرزمین بی‌مرز خیال،
تو را در آینه‌های شکسته‌ام می‌بینم.
در چشمانت،
ستاره‌هایی بودند که هر شب،
داستان‌هایی از جاودانگی می‌گفتند.

آه،
ای روزهای شیرین بی‌خبری،
چگونه گذشتید؟
مانند برگ‌های پاییزی،
در باد زمان پراکنده شدید.
اما عطرتان،
هنوز در نفس‌هایم جاری است.

کودکی،
تو معبد مقدس معصومیت بودی،
و من،
کاهن ساده‌دل آن معبد.
در آنجا،
خدا را در آواز پرندگان می‌یافتم،
و بهشت را در آغوش مادرم.

اکنون،
که سال‌ها از آن روزها گذشته،
تنها سایه‌ای از تو در خاطراتم مانده است.
اما می‌دانم،
که تو هرگز نرفتی،
تو در اعماق وجودم،
همچون چشمه‌ای زلال،
جاری هستی.

کودکی،
تو سرچشمه‌ی رویاهای منی،
و من،
همچنان در جست‌وجوی آن روزهای پاک،
در دل زمان سفر می‌کنم.

اسفندیار مردانی نیا

قطره ای آب به چهار گوشه حیاط چکید.

قطره ای آب
به چهار گوشه حیاط
چکید.

قُمری
دل در منقار
پرید.

زمان دید
تکان نخورد.

آرزوهای من
بر لبِ حوض
نشسته اند،
موهای سپید.

قطره
از کجا آمد؟
پیامش
در دل من ریخت.

کسی
در زد
و رفت.

قُمری
برگشت،
اما
شب
فرا رسید.


انتظار
جایی ست
لب حوض.



دکتر محمد گروکان

باید که ز مشق و مدرسه بگریزم

باید که ز مشق و مدرسه بگریزم

از بحث و جدال و فلسفه بگریزم

منبعد به حرف دل خود گوش کنم

از جبر و حساب و هندسه بگریزم


نعمت الله احسانی بنافتی

کنجِ همین اتاق کوچک

کنجِ همین اتاق کوچک
چایِ تلخ شیرین می‌شود
نه با قند
که با لرزشِ صدایی که بلد است
سکوت را از جایِ درستی بشکند.

اینجا ساعت‌ها دروغ می‌گویند
زمان را باید با تلاقیِ نگاه اندازه گرفت
وقتی که مکث می‌کنی و
دنیا پشتِ پلک‌هایت
متوقف می‌شود.

می‌نشینی و تازه می‌فهمی
بزرگی همیشه به هیاهو نیست
گاهی فقط طمانینه‌ای‌ست
که قلبت را سُر می‌دهد
سمتِ نور...

و تو بی‌آنکه بخواهی
کاغذ می‌شوی
از همان کاغذهایِ کاهیِ قدیمی،
تا او هر چه دلش خواست
در تو بنویسد.

کوچه‌های ذهن‌
پر از تصویرهایِ همسان است
همین پتوهای پلنگی
پارچ‌هایِ سفالیِ قهوه‌ای
لیوان‌هایِ خشتی...

این‌ها اشیاء نیستند
فریادِ یک زیستنِ دست‌جمعی‌اند
که می‌گویند:

ما این‌گونه بودیم
اما...
خورشیدِ هر کسی
مِدارِ خودش را دارد
هر چه بیشترخودت می‌شوی
بیشتر سنگینیِ
سایه‌هایِ جمعی را
روی شانه‌ات حس می‌کنی.

زندگی شاید همین باشد
ترکیبِ تلخیِ چای و
زبریِ این پتوهایِ آشنا
یک تابلویِ گلِ قدیمی

که به تو می‌آموزد
زیبایی در یکسان بودن نیست
در همین تجربه‌یِ تکیِ توست
هر لحظه‌یِ صمیمیت
یک فلسفه‌یِ مگو دارد
که نه در کتاب‌ها
که فقط میانِ حضور و لمس
فهمیده می‌شود.


پوران گشولی