اگر که مهر دل من برفته بر دل او

اگر که مهر دل من برفته بر دل او
هزار شکر باید چو قلبش از سنگ است
مرا چکار باشد که او چه رخ دارد؟
همین مرا بس باشد که او بر آونگ است
تورا که من بینم و روی می نهی بر ما؟
بیا تو حضرت دوست،بیا که دل تنگ است
به راستی که نباشد روا ندیدن تو
بیا که دوری تو همچو لکه ای تنگ است
کدام ساعت باشد زمان دیدن یار؟
بدان که راه قدومت مسیر آهنگ است
تمام گل هایم را سپرده در ره باد
لاله به نزد تو رنگین به من چه بی رنگ است
زنم دلم دریا و در این زمانه سخت
بگویمت که برایت محب به دل جنگ است


محمد حسام باباگلی

دیشبی به سرم زد که چیست آزادی

دیشبی به سرم زد که چیست آزادی
جز یاد و خاطر آنان که فرزاد می روند
گفتم به عشق که نمونه ای ز رهایی تویی
گفت همچو کسانی که بی داد می روند
گفتم به یار که بی داد یعنی که چه
گفت یعنی کسی که جز استبداد می رود
پس رهایی نه آنست که برون ز قفس
پرندگان پرنده با همزاد می روند
بلکه رهایانند آنان که با بال خود
سبک بال و آسوده با باد می روند
این زندگی حلال کسانی که همچو سرو
آزاد زیست کرده و آزاد می روند


محمد حسام باباگلی