-
بارانی ام
چهارشنبه 3 دی 1404 12:21
بارانی ام نبار این بار می خواهم خیس شوم در مردمک چشمان تو هر بار که ابری می شوی گم می شوم در سایه سار تو قی می کنم گم شدنت را در این هوای شرجی به من بگو گریه هایت برای چیست؟! سکوت نم نم باران قطره، قطره متراکم می شود این بار سپید از گونه های ابر بالا می رود به یاد روزهای بارانی اش ومن همچنان می بارم بر خشکی چشمان او...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 3 دی 1404 12:21
-
جایی که قتلگاه، همان مأمنِ دل است
چهارشنبه 3 دی 1404 12:20
جایی که قتلگاه، همان مأمنِ دل است رفتن برایِ ما، رسیدن به منزل است آن ماهیام که تشنهی آغوشِ موجهاست آرامشی که در دلِ طوفان، معطل است دستی که قصدِ صیدِ منِ خسته کرده است آن خنجریست، که بر کمرِ دوست، حائل است دلبستهی بقایِ خودش نیست موجِ مست سیلی خور است و مقصدِ او باز ، ساحل است عشق است یا جنون ؟ که به اصرار...
-
باران قصهی عجیبی است
چهارشنبه 3 دی 1404 12:20
باران قصهی عجیبی است میان بغض ابر و چشمهای من، معلوم نیست کداممان دلتنگتریم. سیدمجتبی حسینی
-
یاامام هادی ع
چهارشنبه 3 دی 1404 12:19
-
دوباره بادِ خزانِ غارتگر، بیقرار میرسد
چهارشنبه 3 دی 1404 12:17
دوباره بادِ خزانِ غارتگر، بیقرار میرسد به دیده خستهی دل، غبارِ روزگار میرسد تمام باغ دلم برگریزانِ حسرت است ز راه دور، فقط عطرِ انتظار میرسد تو رفتهای و به چشمم جهان زمستان شد هنوز از نفسِ عشق، اندکی بهار میرسد غروبِ زردِ خیالت نشسته در نگهم به هر نگاه غمی تازه، بیشمار میرسد مرا به صبر سپردی میانِ این پاییز...
-
چه آرام و چه هماهنگ
چهارشنبه 3 دی 1404 12:16
چه آرام و چه هماهنگ حرکت چشمهای تو در زوایه نگاه من.../ برای اولین دیدارمان، زیاد متمایل بود تلاقی دو نگاه که در منشور خواستن تابیده بود آرش خزاعی فریمانی، میرزا
-
به دل مگو که جهان بر مدارِ داد بماند
چهارشنبه 3 دی 1404 12:15
به دل مگو که جهان بر مدارِ داد بماند که چرخ، خنده زند آن زمان که شاد بماند مخور فریبِ زر و زورِ روزگار، ای دل که این دو نیست که تا آخر اعتماد بماند رفیقِ راه، نه آن است پر ز خنده و وعده کسیست با تو اگر در غمت، سواد بماند مکش غرور به سینه، که بادِ حادثه سخت است درختِ راست همان است که افتاد بماند به وقتِ خشم، زبان را...
-
دلم به شوق تو
چهارشنبه 3 دی 1404 12:15
دلم به شوق تو هر لحظه ذکر می گوید و از خدا تو را،تو را،تو را همیشه میخواهد...! میدیا جادری
-
سرنوشتِ محتوم
چهارشنبه 3 دی 1404 12:14
غرق سرنوشتِ محتوم من در تو غرق میشوم نه مثل کشتی شکسته که مثل نمک در آب آرام کامل بیصداتر از انحلال و پس از آن هیچکس نمیتواند مرا از تو جدا کند مثل نمکِ حلشده در دریای تو حسین گودرزی
-
وقتی که می خندی
سهشنبه 2 دی 1404 12:36
وقتی که می خندی پروانه ای از لبانت می روید و دشت هایی که دوست دارم با تو در آن قدم بزنم در چشمانت سبز می شوند وقتی که می خندی آسمان، رنگین کمانش را به من نشان می دهد اما وای! اگر چشمانت را از من بگیری ابرهای سیاه می گریند بارانی میشود جهنمی که هر رعد ندای هولناک راندنم به بهشت را میدهد. آسیه پرهیزی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 2 دی 1404 12:36
-
طوطی در قفسِ نگاهت
سهشنبه 2 دی 1404 12:35
طوطی در قفسِ نگاهت آواز بغض میخواند و با نوکِ دلش نام مرا میتراشد. سیدحسن نبی پور
-
ما اینجاییم
سهشنبه 2 دی 1404 12:34
ما اینجاییم جایی که جهان، پیش از آنکه دارو بفرستد، نفتمان را در سکوتِ سحر بلعید. جایی که جهل را، در زرورقِ تمدن پیچیدند؛ و شادی را، در صفِ بنزین، قطرهچکان کردند بر زنی با چادری خسته، و نوزادی بی قرار. دنیا به ما بدهکار است نه فقط دلار، که آن ثانیههایی که میتوانستند بوی یاس بدهند، اما بوی دود گرفتند. برای...
-
دیوانه ام کن باز هم از شوق دیدار
سهشنبه 2 دی 1404 12:32
دیوانه ام کن باز هم از شوق دیدار عطر تنت را دوست دارم مهربان یار دارد هجومی تلخ می پاید مرا باز شیرین من کاری بکن مانند آن بار بی تو اگر چه کور بودن دلپذیر است چشمان من روشن بکن با نور دیدار راز تو را فهمیده ام خورشید زیبا وقتی که خفاشی تو را میکرد انکار هر روز مثل آرزویی خوب و شیرین در خاطر من میشوی تکرار ، تکرار...
-
طالع دیدار تو افتاد به فال شبِ من
سهشنبه 2 دی 1404 12:31
طالع دیدار تو افتاد به فال شبِ من ماه شدی در دل تاریک خیال شبِ من مطلعت بود چراغی به سر راه سحر گم شد از خرقه ی من درد و وبال شبِ من در تب خواب تو افتاده زبان دل من اشک تو سرمه چو مهتاب به حال شب من از نفس های خوشت شعله بیانداخت نفسهای دلم نغمه ی کوک دلت برده زوال شبِ من بال دعاهای شبم با تو شکفت از دل جان یاد آرام...
-
این خاک عجب غم نهانی دارد
سهشنبه 2 دی 1404 12:29
این خاک عجب غم نهانی دارد در دامن خود سیاوشانی دارد در سوگ نشسته از غم سهراب و چه رنج کشیده ،پدرانی دارد ! هیهات اگر به خون نشسته است وطن چون مادر پیر و دل شکسته است وطن صد قاسم و حاج زاده در خود دارد با خون شهید عهد بسته است وطن تو سوختی و پا به سرم می سوزد ققنوس شدی، بال و پرم می سوزد در خانه فقط عروسکش پیدا شد...
-
باور کن این شادی و غم اندازه دارد بسیار هم مانند کم اندازه دارد
سهشنبه 2 دی 1404 12:26
باور کن این شادی و غم اندازه دارد بسیار هم مانند کم اندازه دارد من با خودم گفتم : نباید دل ببندم عمر من و ناز توهم اندازه دارد حالا که هستم ، ساده باش و باورم کن ناباوری ، نا باورم اندازه دارد یک روز خواهی دید هنگام جدائی ست بودن در این دنیای غم اندازه دارد تعبیر خواهد شد همین خواب غم انگیز هر دم بدان این بازدم اندازه...
-
وقتی که می تابد زمین بر هفت عرش آسمان
سهشنبه 2 دی 1404 12:24
وقتی که می تابد زمین بر هفت عرش آسمان وقتی که ظلمانی شود خورشید را در کهکشان وقتی که میگوید زمین من بار نازک شیشه ام همراه با طنازی و عشوه گری بر انجمان حالا که بر هر اهل دل افتاده گردد مهر او اسم تو را گویند ز لب در وعده های هر اذان یارب چه میگویم به لب من را ز فخر دو جهان سلطان دین و رهبر و فرخندهی در انس و جان...
-
از این حوالی که می گذری،
سهشنبه 2 دی 1404 12:21
از این حوالی که می گذری، تا غربت آغوش پیچک ها را بگیری، و کوچه را، از دام سراب برهانی، من صدایت را می شنوم سال ها آمد و رفت و تو بی صدایی را کاشته ای در ذهن زمان من اما، از میان هزار صدا، صدایت را می شنوم زهرا یوسفی
-
ماه امــشب در نـگاهـم باز غـوغا میکند
دوشنبه 1 دی 1404 12:29
ماه امــشب در نـگاهـم باز غـوغا میکند عـشق را در قلب من همواره اهدا میکند مینـوازد نـغمههای عـاشـقی با شعر من بـاغ قـلبـم را بـرایـم شــهر گـلـها میکند گا ه گاهی اشـکهایم موج دریا میشود اشـک را او بـاز هـم با عـشق زیبا میکند اوست رویاییترین عشق دردل شبهایمن تا سـحر او لـحظهها با مـن مُـدارا میکند مـثل...
-
لب خود بسته ام اما غم سنگین دلم
دوشنبه 1 دی 1404 12:28
لب خود بسته ام اما غم سنگین دلم می شکاند همه شب شیشه پر اشکم را و همان لحظه این شیشه نازک بشکست یارِ تنهایی من دست کشاند به دلم با نوایی به مثال چِک چِک آب حیات بر تن مرده یک تکّه خیال می گشاید لب و با زمزمه ای می گوید : «منم آن محرمِ اسرارِ ضمیر منم آن یار وفادار شب درد و سکوت منم آن شانه که بر قلهء آن می گِریی تو...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 1 دی 1404 12:27
-
میروم منزل به منزل، سوگوار از غصه دل
دوشنبه 1 دی 1404 12:26
میروم منزل به منزل، سوگوار از غصه دل خون چکد از دیده بر گل، تا رسم من پای محمل گوشه محمل بگیرم، پادشاها من اسیرم یک نظر کن بر ضمیرم، من که پر سوزم چو دعبل چشم زیبای تو گلشن، روی تو مانند سوسن اندکی بنگر تو بر من، تا شوم اینگونه بی دل که روم سوی دیاری، پر کشم چون شهسواری کز شمیم عطر یاری، دم بدم گویم دل ای دل من در آن...
-
در باغچهٔ خاموشِ دلتنگیام،
دوشنبه 1 دی 1404 12:26
در باغچهٔ خاموشِ دلتنگیام، جوانهای بینام از شکافِ خیسِ خاک انتظار سر برمیکشد جوانهای که از آتشِ پنهانِ سکوت مینوشد و زیر پوستِ شب آهسته روشن میشود نورصبح، چون دستی که خاطره ای گمشده را نوازش می کند بر برگها میلغزد و در موجِ نرمِ انگشتانش چیزی در وجود من چکه می کند چون پنجرهای فراموششده که شوری پنهان لبخند...
-
وقتی چشم ها را به ژرفِ پلکها کشیده ای
دوشنبه 1 دی 1404 12:25
وقتی چشم ها را به ژرفِ پلکها کشیده ای هرگز گلی برویِ چادر نمازِ سیاهِ تو نقش نخواهد بست و به جز منارهً گنبدِ پیر خاتون هیچ چیز پشتِ پنجره نخواهی دید بگشای بگشای پنجرهِ نگاه را غبار نشسته بر آیینهً روبروی خود بر گیر شاید نگاهت دوباره ببیند شکفتن گلی را بروی پرده ای سپید بر دیوار سیاهِ خانه ات مهرِ نشسته بر قابِ پیشانیت...
-
من از وحشت این غبار غلیظ
دوشنبه 1 دی 1404 12:24
من از وحشت این غبار غلیظ تو آغوش پاکت نفس میکشم اگر صد دفعه برف و بارون بیاد به شوق تو از برف دست میکشم من عمداً به چشمای تو باختم از آغوش تو زندگی ساختم من عمداً دلم رو به نامت زدم خودم رو به دنیای تو بافتم سکوتت منو سمت غم میبره تب زندگی از سرم میپره بمون تا بگم که چرا غصههات یه تهران رو زیر غبار میبره ریحانه...
-
ای زندگی آهسته برو جان وجهان من سوخت
دوشنبه 1 دی 1404 12:22
ای زندگی آهسته برو جان وجهان من سوخت تا لب به شکوه گشودم ایزدبه دهان من کوفت گفتا که یا بیاموز یا به جبر آموزد روزگار این شد که زمانه زان پیدا و پنهان، من آموخت بار الهی در این دار مکافات بریدیم همه زندگی هم تلخیش بر توشه و هر آن من اندوخت تا خاموش کردیم شعله ی دردی وبلایی آتشی دگر بر خرمن و جان من افروخت از افزونی غم...
-
مادر
دوشنبه 1 دی 1404 12:21
مادر تو آن صبحِ آرامی که جهان، دلش را روی شانههایت میگذارد و میگوید: «نفسی از مهربانی بده… تا دوباره شروع شوم.» دستت رودیست که از میانِ خستگیها میگذرد و نام مرا با نوری نرم در دلش میبرد. امروز تمام گلهای بینامِ زمین به احترام تو ایستادهاند تو که هر روز روزی تازه به ما میبخشی. مادر آغوشت عطر بارانیست که روی...
-
بودم نیامدی و نبودم نیامدی
دوشنبه 1 دی 1404 12:19
بودم نیامدی و نبودم نیامدی ده ها غزل به عشق سرودم نیامدی بردم تو را به اوج سخن های گوهرین با کهکشان واژه ستودم نیامدی کردم دعا به نیمه شبان تا به صبحگاه بار گناه ز خویش زدودم نیامدی گشتم به کوچه کوچه ی این شهر لاجرم در خاک خویش رفته غنودم نیامدی گفتم به هرکه هستی به من جان و زندگی خواندم تو را تمام وجودم نیامدی درد من...