-
در دلم درد عجیبی است کمی تکراری
جمعه 8 اسفند 1404 12:18
در دلم درد عجیبی است کمی تکراری حال من حال یتیمی است که دارد باری صورت سرخ من از بوسه ی لب هات نبود پشت این چهره نهان است تب و بیماری لب من باز نشد جز به دروغی شیرین شادیام مصلحتی بود و غمم اجباری مثل برجی که در آوارِ خودش مدفون است ماندهام زیرِ همین حجم نبودن آری بخت من یار نبود از تو و آغوشت عشق سهم من...
-
چون نور فراخواند تو را، بگذر
جمعه 8 اسفند 1404 12:17
چون نور فراخواند تو را، بگذر از این آتشِ جان که سوزندهتر از داغ دل است؛ میزند خنجر به استخوانت، میکِشد تار به پودت... پس بیا تا با هم نقش زنیم بر این فرش خیال که ابریشمش از گوهرِ توست؛ که در این راه تو را کاری نیست با این شعلهی سرکشِ جان سوز بی حیا... مهدی عارفخانی
-
شکسته ام دراین حکایت تلخ
پنجشنبه 7 اسفند 1404 13:04
شکسته ام دراین حکایت تلخ و قصه ای که هرروز مرا میآزارد به تو اندیشیدن آیین من ودیدارت آرزو وافسوس من مگر میشود غریبانه هایت را به تصویر کشید وبارانی نشد تو ناتمام شدی درپس دنیایی که میگویند آن دنیا انگار که بادی وزیدن گرفت وتورا با عاشقانه هایت ازجنس شقایق مهربانی وچشمانی حسرت بار در مسیری سبز به پرواز درآورد...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 7 اسفند 1404 13:03
-
لاکپشت بچهای با شوق و رویا
پنجشنبه 7 اسفند 1404 13:03
لاکپشت بچهای با شوق و رویا قدم بنهاد در این راه دریا قدمی یک سو به پرواز یک سو به دریا نگاهش پشت مادر در دلش امید و رویا میشنید صدای دریا میشنید صدای دریا در رَدِّ قدمهای کوچک او جای امید جای شوق جای عشق مانا بسیار بیشتر از آنچه باید، گشت حتی در نگاهش آن آبی دریا ، میشنید آوای خوانش هایوهوی عشق مانا تلاطُمهای...
-
تندباد سخت
پنجشنبه 7 اسفند 1404 13:02
تندباد سخت شاخهای ز بید باغ راشکست ساقه ای پرید،حصار باغ را گسست یک گراز، از حصار کج گذشت پا نهاد روی گل ،روی لالهای نشست کشت جوجهای ز،زاغ ،جوی آب را برید تخم غاز را شکست کبک تیزپا گریخت ،باغ زین جفا گریست زیر بار غم نشست باغبان که شدخبر ، جعبه های تیررا گشود تفنگ پر فشنگ ، ماشه را کشید سرب سرخ رنگ،قلب آن گراز را...
-
زندگی ، یک درامِ خاکستری
پنجشنبه 7 اسفند 1404 13:01
زندگی ، یک درامِ خاکستری کاین پایانش هر لحظه همراه بود مشتی از بره های گرگ پیکری برین ظلمتش دریدگی در راه بود قامتِ دیوارِ حاشاها بلند صداقت ها گُم شده ای چهارراه بود از فتنه ها نمی ماند سنگ بر روی سنگ انگار سادگی از ابتدا مسیری بیراه بود من زخم خورده ای هستم اینجا ای رفیق تو مرا آیا می گذرانی از بندِ تیغ ؟ تو این...
-
غولی برآمده از
پنجشنبه 7 اسفند 1404 13:00
غولی برآمده از اعماق پله های هراس در خانه می چرخد و زاغی سیاه، خالی رخوتناک حیاط را پرسه می زند. ساز سحر آمیز به ترفندی کوک می شود، ساعت خفته بر دیوار هم. از حیاط کهنهء خانه، پر می کشد کلاغ بر آسمان و غول جادوی سالیان به چراغ. بازی کلاغ پر در گرفته است و رویایِ رنگینِ پروانه، پر. نادر صفریان
-
بی تو جهان را نتوانم نگر
پنجشنبه 7 اسفند 1404 12:59
بی تو جهان را نتوانم نگر با تو نباشم به درون شرر چشم تو آیینه جان من است دل به تو بسته ست بدون خبر با تو زمان رنگ دگر میگرفت هر دم آن گشت طلوع هنر سایه ت آرامش شب های من خنده ت آغاز طلوعی دگر دل که به نامت سپردم، ولی بی تو بود قلب من اندر خطر موج نگاهت چو دریای نور غرق کند جان من اندر سحر آمدی و خاک من آن جان گرفت...
-
پنجشنبهها... تکرارِ وسواسگونهی "هر آنچه نیست"
پنجشنبه 7 اسفند 1404 12:56
وقتی هفته آخرین نفسهایش را میکشد سکوت،خود را به دندان گرفته و ردّ پایِ دیروز بر سینهی عریانِ خاطره، سایه میاندازد نبودنها.. بغضهایی کاشتهاند از حنجرهی خفهشدهی پنجشنبهها جوانه میزنند در باورِ مادون قرمز و بزرگ میشوند تا تمامِ تو را بپوشند رؤیاها... خیره به یأسِ سقف با ریملی که سُرخوردگیاش فریادِ قصّههای...
-
بیا با هم بخندیم، دنیا مال ما باشه
پنجشنبه 7 اسفند 1404 12:55
بیا با هم بخندیم، دنیا مال ما باشه دلمون پر از شادی، غصهها فراموش شه چشمات مثل یه جادو، دلمو میبره کنار تو همیشه، خوشی ادامه داره عشق آتیشی توی قلبم روشنه با تو زندگی همیشه پر از رنگه بخند تا دنیا قشنگتر شه با تو همه چی بهتر شه! قدمهامون یکی، راهمون پر از رنگه هر روز با تو انگار، زندگی قشنگه صدای خندههامون،...
-
ای بونه ی لبخند من ای
پنجشنبه 7 اسفند 1404 12:54
ای بونه ی لبخند من ای راز نهانم ای نام تو هرشام و سحر ورد زبانم چونکودکگلچین که دویده به گلستان درپیش تو لبریز زشوق و هیجانم هرگز نه میسر شود ام ازتو بریدن چون خون همه جاری شده ای درشریانم در دام نگاهت شده ام مرغ اسیری ترسم که فراموش به این دام بمانم آن ماهبلندی که هم ازصخرهی امید چنگی چوپلنگان زده صیدت نتوانم...
-
دور از تو هر روزم پر از گریهست
چهارشنبه 6 اسفند 1404 12:53
دور از تو هر روزم پر از گریهست فکرت منو از زندگی انداخت خوابم نمیگیره شبا بیتو ای کاش دوریت با دلم میساخت رویای آغوشِ تو رو دارم رویایی که عینِ معما هست هرچی میخوام حلش کنم اما حس میکنم عطرِ تو اینجا هست هر جور میتونی فقط برگرد این دور بودن از تو یعنی درد من هرشبو تا صبح میمیرم چون که همش دلتنگته این مرد!...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 6 اسفند 1404 12:52
-
جهنم معکوس تکامل است
چهارشنبه 6 اسفند 1404 12:52
جهنم معکوس تکامل است هر چه در سانتی متر بیشتری بسوزی چهار دست و پا تر می شوی در فقدانی برای میل سواری و عروج بورس دویدن محض تا روزی که در آخر خط بنویسی : من قبلا اینجا بوده ام بی خانمان بی اسم بی امضاء محمد صادقیان
-
کنون سزد ک نشینم به گفت و گو شاید
چهارشنبه 6 اسفند 1404 12:51
کنون سزد ک نشینم به گفت و گو شاید مگر رسم دمکی من به تار مو شاید صدای ذوق من از بودنت نمی آید؟ به سرکشی خیال تو رفته او شاید اگر بگفتمت ای دوست ما برای همیم تو بر طریقت نازت به مگو شاید کنون که مجلس تنهایی من و یار است سزد که ساقی ما آورد سبو شاید ظریف و دلبر و زیباست خنده ی تو چنان که غنچه هم شده زان خنده، خنده رو...
-
دلم بهانه می کند، برای خنده های تو
چهارشنبه 6 اسفند 1404 12:50
دلم بهانه می کند، برای خنده های تو که بشکند سکوت را صدای دل ربای تو تو بارش ترانه ای، به روی دفتر غزل بهانه ی سرودنم، وفای چشمهای تو هزار بار نوشته ام، تو بهترین ترانه ای وحس پاکی دعا،صفای چشم های تو بیا که خسته گشته ام، من از خزان زندگی بهارمن همیشه ،هست لـقای چشم های تو همیشه سهم من زتو، سکوت بود وانتظار امید وصل...
-
شب وقتی چراغها خاموش میشوند
چهارشنبه 6 اسفند 1404 12:48
شب وقتی چراغها خاموش میشوند شهر شروع میکند به جویدنِ استخوانهای خودش. من روی تختی که نامش «امنیت» بود دراز کشیده بودم و درد آنقدر دقیق بود که میشد نقشهاش را کشید. دو تصویر داشتم: یکی واقعیت اتاق، دیوار، نفس. و دیگری اژدهایی که با دندانهای قانونیاش استخوان پایم را میکند و میبرد برای ساختنِ برجهای بیشتر....
-
ای پناهِ دل که جان بی تو پریشان میشود
چهارشنبه 6 اسفند 1404 12:47
ای پناهِ دل که جان بی تو پریشان میشود عالمی از لطفِ تو جانا گلستان میشود شب ز سوزِ آهِ من تاریک تر گردد ولی با تَجلایِ رُخت صبحِ درخشان میشود گرچه دردریایِ طوفان غرقِ عصیان بوده ام قطره با اذنِ تو خوددریایِ جوشان میشود در قنوتِ اشک ،اگر نامت رسد بر لب شبی سنگِ تیره از کرم ، آیینه رخشان میشود هر که بر درگاهِ تو با...
-
فاصله… مجازاتِ گناهِ عریانی است
چهارشنبه 6 اسفند 1404 12:46
فاصله… مجازاتِ گناهِ عریانی است به نامِ صداقت وقتی خودت را بیپرده نشان میدهی، چشمها میگریزند، دستها میلرزند،. و دلها از شدت حقیقت یک قدم عقب مینشینند. اما تو، چون پرندهای که بالهایش را از شکارچی نمیپوشاند، میدانی این فاصله تنها نشانهی شجاعت توست، و صداقت آخرین گناهِ عریان است… بگذار فروبریزد هر آنچه که از...
-
زمان برای من ایستاده ست
چهارشنبه 6 اسفند 1404 12:45
زمان برای من ایستاده ست وقتی یاد چشمانت از خاطرم می گذرد نفسم به شماره می افتد وقتی صدایم میکنی معامله ی قشنگی ست چشمان تو و نفس من امیر جوادی
-
ماه دوستِ آرامِ غریبههایِ زمین است
چهارشنبه 6 اسفند 1404 12:44
ماه دوستِ آرامِ غریبههایِ زمین است روشن میکند شبهای دلتنگیشان را شبهای تنهاییشان را و مهربان کنارشان مینشیند بیآنکه چیزی بگوید مثل دستی که روی شانه ی خسته ای آرام می گیرد ... سمیه مهرجوئی
-
اگر به دوری و هجران دلم گرفتار است
سهشنبه 5 اسفند 1404 12:06
اگر به دوری و هجران دلم گرفتار است ولی امید وصالت همیشه بیدار است صدای توست که با روح خسته همنفس است به هر کجا بروم، در دلِ من آن نفس است نگاه روشنت آرامِ جانِ خستهی من به روی ماه تو وابسته جانِ بستهی من به شوق روی تو هر لحظه دل ترانه شده صدای خندهات آرامش زمانه شده نه از هجومِ سکوتت شکایتی دارم نگاهِ تو به دلم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 5 اسفند 1404 12:01
-
دردِ دل کردم شبی با سایهام، کمتر نشد
سهشنبه 5 اسفند 1404 12:00
دردِ دل کردم شبی با سایهام، کمتر نشد گریه کردم زیر باران، حالِ من بهتر نشد رازِ دل گفتم به آنکه از وفایش دم زدم آبرو را برد، آن دلسنگ ولی منکَر نشد سفرهی دل را گشودم پیش چشم دیگران هیچکس همدردِ این آشفتگیِ آخر نشد صبر کردم شاید این طوفان شبی آرام شد موجِ غم بر ساحلم انداخت شب اخگر نشد هرچه فریاد از درونِ حنجره...
-
رفتهای زندگی اش باز چه در هم شده است
سهشنبه 5 اسفند 1404 11:59
رفتهای زندگی اش باز چه در هم شده است دل او تنگترین نقطه عالم شده است چمدان بسته و هنگام خداحافظی ات قد او زیر غم رفتن تو خم شده است هرگز از خانه خرابی نکند شکوه اگر خانه ویرانهی در زلزله بم شده است پشت این پنجره در حسرت باز آمدنت ناله پی در پی و او آه دمادم شده است چشم او روی همان ساعت رفتن مانده رفته ای زندگی اش...
-
اگر خواستی بیایی
سهشنبه 5 اسفند 1404 11:57
اگر خواستی بیایی در نزن من در را برایت باز گذاشته ام آدم عاشق هیچوقت با در بسته مواجه نمی شود بهمن نوری قاضی کند
-
مسیر بوته ی عشق در کرانه روز موعود
سهشنبه 5 اسفند 1404 11:55
مسیر بوته ی عشق در کرانه روز موعود نگاه ستاره تشنه می دید در خاکِ پُر دود وداع تلخِ با نالهِ بیرون پنجره را بارها شنیدن کجاوه خود ،با عشق می بُرد، بزودی زود تمامِ تمناهای قلبِ ملائک را دوش از دور شنیدن چه تلخ بود برای نفس های دسته بسته بدرود چه سخت است برای درد ،جهانی گریه کردن به تاکتیک سوخته گان در حریق مسدود بدرود...
-
گاهی مکان را با سکوت یک لحظه صامت می کنم
سهشنبه 5 اسفند 1404 11:53
گاهی مکان را با سکوت یک لحظه صامت می کنم گاهی زمان را در عبور در صفر ثابت می کنم گاهی عنان از کف دهم خود را رها در خود کنم هر آنچه منطق خواندم از آن تمرد می کنم علت نمی دانم چرا گاهی پر از شادی شوم آن لحظه ی دیگر ولی با اشک جاری می شوم گاهی که آگاهم به تن از خود جدا چون او شوم با او خود خود می شوم گویی...
-
چشم هایم را گوشه ای دیگر تنظیم میکنم
سهشنبه 5 اسفند 1404 11:48
چشم هایم را گوشه ای دیگر تنظیم میکنم اخم هایم را در هم میکشم که نکند متوجه ی دوست داشتم شوی ... گوشه ی دیده ام افتاده ای ولی تو آنی که مغزم را فرو ریخته است این روز ها در سرم پر از شک و شبه است گل زندگی ام را پر پر میکنم دوستم دارد ؟ ندارد ؟ امروز گلبرگ (دوستم ندارد) بود فردا قرار است تغییر کند اگر بتوانم امشب را سر...