-
پنجره باز است
دوشنبه 20 بهمن 1404 12:50
پنجره باز است مهتاب نور افشان مثل رنگین کمان ولی دل همیشه نگران برای دیدار جانان در جستجوی توام به هر کوی و خیابان از عشق تو شبها غم جهان ریخته بر تار و پودمان فاصله ها نشسته در کمینمان بیا و بگو از عاشقانه هایمان از سر بر شانه ها تا سر بر زانوان انگار دلم چرخی می زند بر باغ و بوستان بیا تا ببینی چقدر دوستت دارم آرامش...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 20 بهمن 1404 12:46
-
و من منتظر تو خواهم ماند
دوشنبه 20 بهمن 1404 12:45
و من منتظر تو خواهم ماند همچون کلبه ای تنها تا دوباره مرا ببینی و در من زندگی کنی و تا آن زمان پنجره هایم درد خواهند کشید پابلو_نرودا
-
گیرم که بهارمان زمستان بشود
دوشنبه 20 بهمن 1404 12:44
گیرم که بهارمان زمستان بشود سرما بزند به باغ و ویران بشود با بودن آفتاب ، قرصاست دلم این باغ خزاندیده گلستان بشود نعمت الله احسانی
-
وقتی جهل و خرافات بر ذهن مستولی میشود
دوشنبه 20 بهمن 1404 12:43
وقتی جهل و خرافات بر ذهن مستولی میشود علم واندیشه از مغز تهی میشود آنگاه که چشمها در دیدن خطا می زنند هر زشت رویی به دیده حور و پری میشود آنزمان که سقف آسمان کوتاه آید در نظر هر کوتاه قامتی سرو سهی میشود هر زمان که دین پناهگاه سیاست شود هر باوری از جان ودل بری میشود آنگاه که نا اهلان بر قدرت تکیه می زنند وضعیت...
-
دانه ای از شاخسارش شد جدا
دوشنبه 20 بهمن 1404 12:42
دانه ای از شاخسارش شد جدا در دل خاک سیه ،خوش یافت جا ناگهان بادی وزان و پر خروش گفت با دانه، چرا گشتی خموش؟ خیز و با من همسفر شو بی نوا تا کنم از تیره ی خاکت رها دیده بگشا چرخ گردون را ببین آفتاب ،سرخ و هامون را ببین دانه آن باد را چنین پاسخ گفت چند صباحی صبر باید، پس شکفت ای رفیق بی قرار و ره نورد عافیت در، ماندن هست...
-
زمان از من جا مانده بود،
دوشنبه 20 بهمن 1404 12:41
زمان از من جا مانده بود، مثل مسافری که در ایستگاهِ اشتباه پیاده شود. من میان سؤالهایی قدم میزدم، با دلی که هنوز از خبرِ رفتنِ ناگهانیِ کسی میلرزید. دو روز، فقط دو روز فاصله بود میان مرگ و امتحان، و من نیمی در اتاق آزمون بودم، نیمی در سوگواری برای انسانی که بیهشدار خاموش شد. در لحظههای آخر نفسم تند بود؛ نه...
-
چون نور سحر رویت بر بام شب تارم
دوشنبه 20 بهمن 1404 12:40
چون نور سحر رویت بر بام شب تارم هر نقش خموشِ دل گردد غزل یارم ای آتشِ جان برخیز از خوابگه غم ها از خلوت شب برکن آن پرده ی پندارم چون زمزمهی باران افتاده به رؤیاها هر لحظه پریشانتر در نغمهی گلزارم ای ساقیِ شورانگیز، در بادهی میخانه چون باد رها باشی بر شاخ سپیدارم خورشید نظر افکند، بر سایهی بیپایان ای محرم اسرارم،...
-
لب باز میکنی به دلبری
دوشنبه 20 بهمن 1404 12:39
لب باز میکنی به دلبری کوله بار غمم از تکلم میافتد... عادله ملائکه
-
از تمامِ زندگی، بر غم قناعت داشتی
دوشنبه 20 بهمن 1404 12:38
از تمامِ زندگی، بر غم قناعت داشتی غصّهی آییـنه را از شانهاش برداشـتی خونِ دل میخوردی از اندیشههای کاغذی در عمل امّا، خیالی غرقِ رویا داشتی روز و شب آوارهی صحرای بیلیلا شدی بر لبِ مجنون سکوتی تلخ و تنها کاشتی روزگار آیینهای روشندل و خندان نداشت عاشقی را حرفهای بی دردسر پنداشتی!؟ نقد را آتش زدی دلخوش به...
-
دلم ز درد پیاپی مجالِ آه نداشت
یکشنبه 19 بهمن 1404 12:32
دلم ز درد پیاپی مجالِ آه نداشت غمی که در دلِ من زد، شبِ سیاه نداشت هرآنکه خنجر من زد بگو که میبخشم که غیر خنجر دنیا کسی گناه نداشت دریغ و درد که آن دم که رفت دانستم که بوس و شانهی هرکس چو او پناه نداشت نگاه کردم و دیدم که محو رقص منند بلی! که رقص جنونم مگر نگاه نداشت؟! دوباره توبه شکستم وَ ریختم مِی ناب که مِی ز...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 19 بهمن 1404 12:31
-
یارا، چو مه در آسمان، مهرت به دل انداز کن
یکشنبه 19 بهمن 1404 12:30
یارا، چو مه در آسمان، مهرت به دل انداز کن این عاشقِ درمانده را با نازِ خود دمساز کن من بیقرارم در غمت، آشفته از پیمانِ تو یکبار دیگر سویِ من، با عشوهای آغاز کن دل با تو دارد ماجرا، چشمم تو را میجویدت ای آفتابِ آرزو، بر شامِ من آواز کن آغوشِ من بگشاده است، در خلوتِ شبهای دور ای رازِ مستیِ ازل، آغوش خود را باز کن...
-
سوختم اما دلم یک لحظه بارانی نشد
یکشنبه 19 بهمن 1404 12:30
سوختم اما دلم یک لحظه بارانی نشد آتشی بر جان بیفکندم طوفانی نشد ای دریغا خنده ای از جان، غمی تا استخوان هیچ گشتم من، ولی احساسم انسانی نشد با خدا یک عمر همچون یک رفیق مهربان میزبان عشقم اما خانه عرفانی نشد سال ها مقصد تو بودی ای بهار آرزو بوسه بر لب های تو دادم، درمانی نشد آرزوها دور یا نزدیک حاصل هیچ و پوچ در رسیدن...
-
راه خود را رود خیلی زود پیدا می کند
یکشنبه 19 بهمن 1404 12:27
راه خود را رود خیلی زود پیدا می کند هر زمان آغوش دریا را تمنا می کند آب وقتی فی البداهه ساز رفتن می زند چک چک یکریز او در دشت غوغا می کند سنگ ها را سخت و سرمستانه از جا می کند همچنان سنگر به سنگر راه را وا می کند زنده و توفنده وقتی دل به راهی می زند با کدامین صخرۀ خارا مدارا می کند اشتیاق دیدن نادیده های زندگی قطره...
-
نمیدانم صدای ترانه بلند بود؟
یکشنبه 19 بهمن 1404 12:23
نمیدانم صدای ترانه بلند بود؟ یا خوانندهای که او را میخواند؟ تمامِ شهر گوش شده بود آنقدر بلند که شب ناشنوا شد و روز از روزنهی نور رمید نمیدانم صدای ترانه بلند بود؟ یا خوانندهای که او را میخواند؟! ناهید ساداتی
-
آخرین نگاهت
یکشنبه 19 بهمن 1404 12:23
آخرین نگاهت ریسمانیست که جهان را به ماندن میبندد طیبه ایرانیان
-
خون دل پُر کرده امشب قامتِ جامِ مرا
یکشنبه 19 بهمن 1404 12:19
خون دل پُر کرده امشب قامتِ جامِ مرا برده درد و رنج دوری صبر و آرام مرا حسرت دیدار رویَت مثل زخمی بر دلم تلخ تر از زهر کرده یکسره کام مرا غصه هایم را غزل کردم که شاید بشنوی یاد تو پر کرده است هر روز و هر شام مرا وقت رفتن گفته بودی که فراموشت کنم بی گمان از یاد خود بُردی من و نام مرا سالها در بند عشق تو چنین زندانی ام...
-
با نرگس خرمایی و با صورت بورت
یکشنبه 19 بهمن 1404 12:18
با نرگس خرمایی و با صورت بورت مرغ ِ دل ِ دیوانه ام افتاد به تورت مبعوث شدم از طرف عشق بسازم دیوار فرو ریخته ی کاخ غرورت ای کاش که از کوچه ی دلتنگی من نیز گهگاه می افتاد پریچهره عبورت تو ماه غزل های منی بی برو برگرد زیباست غزل با مدد گنج حضورت نازل شده ام حضرت معشوق که باشم یک عمر هوا خواه تو و سنگ صبورت آورده لب سرخ...
-
تو نیامدی که فقط خودت زیبا باشی
یکشنبه 19 بهمن 1404 12:18
تو نیامدی که فقط خودت زیبا باشی تو آمدی تا زیبایی را از نو اختراع کنی ناگهان پوست خیس پنجره نور شکستهی غروب روی لیوان آب خطوط دستِ کسی که دارد موهایش را میبندد حتی صدای چرخیدن قاشق در فنجان چای تلخ همهشان شروع کردند به نفس کشیدن تو رفتی و زیبایی هم با تو نرفت او ماند اما دیگر خودش نبود او شد سایهی تو شد انعکاسِ تو...
-
بده ساقی می باقی که مستی شاهد مرده
شنبه 18 بهمن 1404 12:34
بده ساقی می باقی که مستی شاهد مرده تو این قصه برای ما فقط پاییز پر درده غزل گفتی و من گفتم که شاعر صادق و نابه جواب اعتماد من حدیث مرد شبگرده دع الدنیا و اهملها نشون عشق مجنون بود تو این دنیای واروونه دلا رو پول برده تو بدکردی رفاقت رو لجنزار هوس کردی و این تنهای دیوونه به دنبال "تو" می گرده دعای این زن ساده...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 18 بهمن 1404 12:33
-
چه زیبا رونقـی از نور داری
شنبه 18 بهمن 1404 12:32
چه زیبا رونقـی از نور داری که در هر جلوهات صد شور داری به چشمت نقشِ لطف و ناز و لبخند به دل، صد فتنهی مستور داری گهی آهستــه و شیرین بگویی گهی تلخندهی مغرور داری به جانِ عاشقان، در هر نگاهت هزاران وعدهی معذور داری نه باغ از نرگس و نسرین بمانَد که در مویت نسیمِ حور داری به هر مژگانِ تو باران مهر است به لب شیر و...
-
شد چرخ گردون روانه از این یگانگی
شنبه 18 بهمن 1404 12:31
شد چرخ گردون روانه از این یگانگی رمز بقا گشت و شد جاودانه، یگانگی گر آسمان صاف و زمین آرام یافت جز این نبودش به جهان نشانه، یگانگی دره اگر پر شد و جان گر زنده گشت خواند به گوش همه این ترانه، یگانگی شاهی که شد محور این کون و مکان بوسه زند بر در آن آستانه، یگانگی پستی اگر پایهٔ والایی نبود عالم هستی همه شد فسانه، یگانگی...
-
عاشق شده ام ، چاره ی ابراز ندارم
شنبه 18 بهمن 1404 12:28
عاشق شده ام ، چاره ی ابراز ندارم دل رفته ز دست ، زین همه آواز ندارم گفتم به چشمانِ گنه کار، که بگذار ببینم کز هجرِ پری رویِ رخ ماه تو دمساز ندارم نالیده ام از درد فراقِ تو که آمد به سراغم کز عشقِ تو چون سوخت جگر، طاقت فریاد ندارم باید بپذیری که مرا خام و پریشان تو نمودی در محکمه عشق اسیرم، ولی جرات ابراز ندارم ره بسته...
-
زیر باران تا شدم دلتنگ تو
شنبه 18 بهمن 1404 12:26
زیر باران تا شدم دلتنگ تو ذهن پر شد از همان آهنگ تو آن نوای دوستت میدارمت آن که میگفتی منم در چنگ تو عشق پروردم ز رویت در دلم کو؟ که من هستم تماما لنگ تو؟! من که یک رنگی به تو دادم فقط بی خبر از حال رنگارنگ تو کاش من هرگز نمیدیدم تورا کاین زمان دیگر نبودم تنگ تو قلب من بعد از تو با هر قطره آب سوخت ست از آن دل بی برگ...
-
حالا که نشد از که بگیرم طلبم را
شنبه 18 بهمن 1404 12:23
حالا که نشد از که بگیرم طلبم را تاوان تبم دلهره در نیمه شبم را دردی که سرازیر شد از شدت گریه خونابه ی خشکیده ی تا پشت لبم را بی رحم و خطاکار دلم را که ربودی قلبم به قفس میزد و بیدار نبودی آن کس که مرا تا بغلش برد و رها کرد بیگانه تر از دشمن و قطعا که تو بودی یک لحظه نماندی که ببندم جگرم را دستان حدیث غلط از پشت سرم را...
-
هویت
شنبه 18 بهمن 1404 12:21
هویت بازیِ گمشدن و یافتن در آغوشِ تو، هویتِ خود را گم میکنم نامم محو میشود، شغلم فراموش میگردد فقط بدنی باقی میماند که میفهمد و در همین گمشدن هویتِ تازهای مییابم معشوقِ تو بودن که از همهی عنوانهای جهان والاتر است حسین گودرزی
-
کاش بعد از تو تمام میشدم..
شنبه 18 بهمن 1404 12:18
کاش بعد از تو تمام میشدم.. نه اینهمه ناتمام..... خواب را از چشمانم ربودی، انقدر که شبها با خودم تنها میمانم و با تو درد میکشم.... پاشنه ی آشیل من بودی و خدا برای امتحانم دقیقا دستش را روی تو گذاشت... از من بگو، حالم چطور است؟ منی که سالها در تو جا ماندهام؛ زمان از کنارم گذشت و من در همان لحظهای ایستادهام که...
-
چند وقتیست حس میکنم حالم خوب است
شنبه 18 بهمن 1404 12:14
چند وقتیست حس میکنم حالم خوب است روزها بلندتر شبها تیرهتر و خوابها کوتاهتر گویی زمانم بیشتر شده خمیازه جای عصبانیت را گرفته اما قه قهه جایش را داده به نگاههای خیره و بی هدف فکرم گز گز میکند خواب نیامده میرود گوشهایم زنگ نمیزنند بوق ممتد است زخم زیر زبان با نجنبیدن هم درد میگیرد خوشبختی این نبود چیزی که...