-
در فکر و خیالِ تو ،دگر تاب ندارم
سهشنبه 9 دی 1404 13:36
در فکر و خیالِ تو ،دگر تاب ندارم دلتنگی ِ تو کشته مرا ،خواب ندارم من، شاعر ِ آشفته ی دربار ِ تو هستم غیر از دو سه سطر شعر ،تحفه ی ارزنده ندارم در بازیِ احساسِ به تو مفتخرم من اینگونه به اینجا رسیدم ، عشقِ تو بازنده ندارد هر بار یکی دور ِ تو چرخید و ُ نگفتم این کعبه ی عشاق دوتا بنده ندارد در حسرت ِ دیدار ِ تو جانم به...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 9 دی 1404 13:35
-
آخر بگو دیوانه تر می شد؟
سهشنبه 9 دی 1404 13:35
آخر بگو دیوانه تر می شد؟ ای تکه ی پر برق پر الماس طوفانیِ درگیر آرامش ای شاخه ی پر برگِ پر احساس طوفان چه فرقی با شما دارد؟ قلبم مثال غنچه می لرزد آخر بیا مهمانیِ امید شعر است نگاه تو که می ارزد من تشنه ام من تشنه ام هربار دریای دیدار تو کافی نیست دیوانه تر عاشق تر از من کو؟ زنجیریِ عشق نگاهت کیست؟ من دفتری پر رمز و...
-
به چشم و منظرِ من، رویِ روزگار خوش است
سهشنبه 9 دی 1404 13:34
به چشم و منظرِ من، رویِ روزگار خوش است کنارِ خندهٔ تو، عطر و بویِ بهار خوش است نسیمِ صبح میدهد هزار پیامِ روزِ امید برای دل منتظر، طعمِ انتظار خوش است دلم چو شاخهٔ خشکیده، سبز خواهد شد اگرچه راه دراز است، شوقِ بهار خوش است بهار، مرا ز رنجِ زمستانی رها می سازد سکوتِ باغ، کنارِ صدایِ جویبار خوش است چو آدمی دل بسپارد به...
-
و اینک این بادِ سرد،
سهشنبه 9 دی 1404 13:34
و اینک این بادِ سرد، که از کوهسار نیست. این سکوتِ عمیق که در سینه میتپد. آخرین جرعه، تلخِ خودخواهیِ ناخورده. زمان این ریگِ روان اکنون در گلویم خشکید. چرا نپنداشتم که شامگاهانِ زندگی به یکباره چراغِ باغ را خاموش میکند؟ گمان بردم فرداها بیپایاناند، مانَد مروارید در صدفِ فردا. و امروز را به سنگدلیِ نابجا هدر دادم....
-
شب وروزم گرفته خیالِ خمارت
سهشنبه 9 دی 1404 13:33
شب وروزم گرفته خیالِ خمارت چون ماه در محاق غروب به یادم می آوری شفق آن سحری که مستی چشمانت از زیر نقاب بهشت را به خانه من می خوانَد ونم باران رنگین کمانی از مهر وسفری عاشقانه دستم برای خلق این مسیحانه دستانت را کم دارد پرشده هوا از عطر تنت وصدای قدمهایت سوی تو بی مرا بی اراده می کشاند نزدیک و نزدیکتر طپش قلبم از سرعت...
-
دهنت بویِ خـدا میداد،
سهشنبه 9 دی 1404 13:30
دهنت بویِ خـدا میداد، هر بار که نـامم از مـعبرِ لبانت، عبور میکرد. سیدمجتبی حسینی
-
پنجره باز است و اینجا هیچ جز دیوار نیست
سهشنبه 9 دی 1404 13:29
پنجره باز است و اینجا هیچ جز دیوار نیست چون در این بن بست وحشی هیچ کس بیدار نیست جز غم و ماتم که سایه گسترانده روی ما گفت افلاطون به من چیزی میان غار نیست تکیه گاه تلخ کامی های ما را برده اند در میان کوچه ها جز یک تن تبدار نیست در سکوت و سایه وحشت میان این جهان از خوشی ها خاطراتی زیر این آوار نیست ما عبور از خویش را...
-
دل آرامم.........
سهشنبه 9 دی 1404 13:27
دل آرامم......... این فاصله ها به من می اموزد تا بفهمم عبادت درنبودن چگونه است تو کلیسای ممنوعه ی منی که دروازه هایت را به روی ایمانِ من بسته اند من با چراغِ دزدانه ی نگاه درِشب های روشن در خلوتِ نمازِ تو را می خوانم عشقِ ما کلمه ای ست که زبانِ روز تلفظش نمی کند فقط شب وقتی که ماه محرابِ مهتاب را می گشاید در گوشِ باد...
-
هِزار دیده گُشودم، رخِ نِگار بِبینم
سهشنبه 9 دی 1404 13:26
هِزار دیده گُشودم، رخِ نِگار بِبینم نَرفت پَردهٔ اشکم، دَمی کنار بِبینم خِجل زِ روی تو هستم، بیا بَرَم این بار سِرشکِ دیده بشویم، تو گلعذار بِبینم شاهد روحانی
-
من کوچکم حقیرم ، خشکیده چون کویرم
دوشنبه 8 دی 1404 12:46
در دام دیدگانت عمری بُوَد اسیرم آیا شود که روزی در پای تو بمیرم؟ آرزوی من نباشد جز لحظه ای تماشا یک لمحه از نگاهت آن دم که پر بگیرم من کوچکم حقیرم ، خشکیده چون کویرم کی می کنی تو رحمی دریای بی نظیرم؟ در حسرتم که روزی نامم به لب بدوزی آنگه بُوَد که گویم بر این جهان امیرم با دست چون حریرت نازم بکن صنم جان تا قیمتی بگردم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 8 دی 1404 12:45
-
دربرهوتِ دهر،
دوشنبه 8 دی 1404 12:43
دربرهوتِ دهر، و از عمیق ترین دره های بیقراری، چشم گشوده ام به آسمانِ تقویم های معطلِ جوانی. خسته و بی رمق، چون پروانه ای شکسته بال که در تاریکی مردد، هم آوا با جراحتِ ابرها به شیشه می کوبد. دریغ... جای خالی ات، باعریانیِ این فصل، ازمیانِ تصاویرِساکن محو می شود کریمی مژگان
-
عشق من،
دوشنبه 8 دی 1404 12:42
عشق من، بیا... تا هنوز نفس می کشم تا هنوز بودنم به نام توست بیا، پیش از آن که زمان میان من و رویاهایم دیوار بکشد اگر روزی مرگ نام مرا از جهان پاک کند روح من باز هم تو را دوست خواهد داشت بیا، که دستان گرمم هنوز مهر تو را می طلبد بیا، که قلبم سال هاست به نام تو می تپد حتی اگر هرگز نامت را ندانم تو همیشه عشق من خواهی...
-
هوای تو ز دل شور برآید هر شب
دوشنبه 8 دی 1404 12:39
هوای تو ز دل شور برآید هر شب نغمهای از لبِ مستور برآید هر شب شعله از عشق تو در جانِ جهان افتادهست نور از آتشِ منصور برآید هر شب ساقیا باده بده، بادهی آن مستی ناب کز نگاهش رگِ انگور برآید هر شب دل به آیینه تو بند، که با مهرِ تو رونقی تازه زِ هر دور برآید هر شب عاشقی نیست به جز سوختن از چشمِ تو ز آتشی، سبزه و بلور...
-
دم صبح است به لب ذکر دعایی دارم
دوشنبه 8 دی 1404 12:36
کنج تنهایی شب ،بزم صفایی دارم با خودم دلخوشم و ساز و نوایی دارم عطر یاس خوش و شب بو همه پیچیده به هم من به تاریکی شب،حال و هوایی دارم ساز شهناز به گوش آید و آواز بنان رقص پروانه و خوش منظره جایی دارم سینی چای درخشنده به فنجان بلور شادمانم که ز خود مهر و وفایی دارم من که بیگانه ام از هر غم دنیا و خوشم دم صبح است به لب...
-
سایه ات را از روی سرم بردار ای سرو
دوشنبه 8 دی 1404 12:35
سایه ات را از روی سرم بردار ای سرو بگذار آفتاب را در آغوش بگیرم شاید تَرَکهای شب دردم داغ و بیحس و کمی التیام یافت مگر نمی دانی زمستان است ابراهیم آروین
-
زلفِ در باد رها، طعنه به رفتن باشی
دوشنبه 8 دی 1404 12:34
زلفِ در باد رها، طعنه به رفتن باشی محرمِ دست، کجایی که به دامن باشی ای زره سخت وجودی و گرفتار بلا راحتی با تو همان است که در تن باشی حلقه بر آتشی و بیخبر از آنکه نبود خاطری رفته در آشوب، که روشن باشی زخمی نوبت از آنم که بر حلقهی دوست چون نیفتاد تو در هیبت دشمن باشی تا کجا میبُری ای تیغ که در چنگ منی بیم تو میرود...
-
چو زین سواری
دوشنبه 8 دی 1404 12:33
چو زین سواری سرگردان روزگارم اما در خود بمانم بسی شرف دارد که دردم را ،بداند رقیبانم پوران گشولی
-
شبیه پادشاهی که رها کرد سرزمینش را
دوشنبه 8 دی 1404 12:32
شبیه پادشاهی که رها کرد سرزمینش را و یا فرمانده جنگی که ترک کرده کمینش را چنان آشفته احوالم شبیه حال حوّاری که دیده معجزِ عیسی و گم کرده یقینش را نه پای رفتنی دارم نه راه ماندنی دیگر نمیدانم چطور سر میکند حال غمینش را به مرگم اعتنایی نیست از سوی اَجَل اِی کاش فرستد این روزها سوی من روح الامینش را بگویم با امینش رازِ...
-
من با سکوتت موقع رفتن شکستم
یکشنبه 7 دی 1404 13:02
من با سکوتت موقع رفتن شکستم نادیده بگرفتی مرا عمداً شکستم وقتی که از من رد شدی راحت و گفتی دیگر نمی خواهم تورا قلباً شکستم آنجا که بر روی دل من پانهادی پیش غریب و آشنا رسماً شکستم گفتی همیشه بوده ام باری اضافی باشد برو من را نبین اصلاً شکستم گفتی برو بعدا بیا اما نگفتی هرگز نمی آید همین بعداً شکستم رفتی و برگشتی و...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 7 دی 1404 13:02
-
آرام دل.........
یکشنبه 7 دی 1404 13:01
آرام دل......... چشمانت تشخیص نور در تاریکیِ من لبهایت استعاره ی زندگی در شعرِمرگ دستانت ایهام امنیت در بیپناهیِ شب و ما تناقضنمای زیبایی در این جهانِ منطق در این وزنِ شکسته ی زمان من مصرعِ ناتمام تو شاه بیتِ غزل و عشق آن ردیف پنهان که پیوندمان میدهد به ابدیت و اگر روزی این دفتر بسته شود بدان من در هر سطر تو را...
-
یک من در من است
یکشنبه 7 دی 1404 12:58
یک من در من است که هرگز به آینه نمیرسد. همان که تمامِ دیوارها را میبیند بیآنکه دستهایش لمسِ آجری کرده باشد. در او سکوتی هست، از جنسِ لحظهی انتقالِ نور از یک ستارهی مرده به چشمِ یک کودک. و یک آگاهی که از جنسِ فراموشی است؛ فراموشیِ ریشهها، برای بار دادنِ میوهای نو. او میداند که فکر کردن تنها صدایِ سایهی خویش...
-
من مرد تر از علی ندیدم
یکشنبه 7 دی 1404 12:57
من مرد تر از علی ندیدم از چهره او چو غنچه چیدم صد بیت برای او سرودم لیکن ارنی ز او شنیدم گفتا که خودت به من نشان ده گویا که خدا ز او چشیدم در کعبه کسی که پا گذار من سنگ بنا ز او کشیدم معبود و عدم نبوده مولا لیکن به ولای او رسیدم در حج و طواف خانه او حیدر شده خانه امیدم گر تیغ زند بجان مستم از هر دو جهان او بریدم همچون...
-
در شبی بنشسته بودم در کنار جوی آب
یکشنبه 7 دی 1404 12:55
در شبی بنشسته بودم در کنار جوی آب تا در آن بینم کمی از انعکاس ماهتاب در هوا و حال خود بودم که دیدم آن زمان ناگهان برقی درخشید از زمین بر آسمان سر بچرخواندم که بینم آذرخش از بهر چیست ؟ وان درخشش در کنار نور ماه از آن کیست ؟ تا که برگشتم بدیدم صاحب آن آذرخش آن که با برق نگاهش برد روحم تا به عرش در همان اول نگاهم عاشق و...
-
به خون دل گرفتم رشتهٔ تدبیر و حکمت را
یکشنبه 7 دی 1404 12:54
به خون دل گرفتم رشتهٔ تدبیر و حکمت را چگونه واگذارم یک نفس دامان فرصت را من اما دل بریدم از جهان و آنچه بی مهری است به آسانی چرا از دست بگذارم همه دامان فرصت را که عمرم همچو یوسف در کمین چاه غفلت شد و من آسان رها کردم همه غم ها،مصیبت را به عشق تو نگه دارم چراغ آرزو هر شب مبادا باد غفلت دور سازد نورهای معرفت را به خوبی...
-
شب…چگونه باور کنم
یکشنبه 7 دی 1404 12:53
شب…چگونه باور کنم نبودنت را؟ باید عادت کرد به جای خالیِ صدا به دستی که از هوا برنمیگردد به نگاهی که شب در آن گیر میکند کاش میشد تمامِ شب من میسرودم و تو میخواندی و گاه رقصکنان میانِ ساعتهای خسته شب را به روز وصل میکردیم اما جهان بیتفاوت چرخید و من ماندم با شبی که هیچ صدایی جرأتِ صبح شدن نداشت طیبه ایرانیان
-
حسرت دنیا را نخور ای خلق بهر چه درجوشی
یکشنبه 7 دی 1404 12:52
حسرت دنیا را نخور ای خلق بهر چه درجوشی چرا دنیا را اینگونه گرفته ای در آغوشی چشم بر هم بزنی این عمر گران هم گذرد میبینی که نزدیک است آن صبح خموشی رزق امروز بهر امروز است و فردا راکه دیده سزاوار نیست بهر فردا امروز نخوری ونپوشی بعد مرگ تو عزیزان غمین اند مه وسالی بعد از آن گرد عزیزی دگر اند و تو فراموشی برخیز و وا کن...
-
در هزارتوی رؤیا
یکشنبه 7 دی 1404 12:45
در هزارتوی رؤیا شاخههای خیال چشمانت درخشان کرده است شبم را درباور پیچک های بنفش آغوشت آن هنگام که ستاره آویزهای نورانی نگاهت تلألؤ دارند و محو میشود سیاهی شامگاهم مهتاب درخشانم بیا ... تا در چرخه بافندگی دقایقم خیال ها ببافیم مانند رقص پرستوهای عاشق به دور شقایق های سرخ صبا حاجی بابایی