-
عطر تو بوی بهاری، تو گل یاس سپیدی
یکشنبه 26 بهمن 1404 12:56
عطر تو بوی بهاری، تو گل یاس سپیدی همه جا روشنی از تو، ای که تو نور امیدی سر نهادی به بیابان، پی مجنون غریبی هرچه گشتی چو منی زار و دیوانه ندیدی همچو آهوان خسته در کنار تخته سنگی منتظر نشسته بودی، تا مرا دیدی رمیدی در فرارت صد بهانه پی دیدار و سلامی بَهر آزارِ مَنَت بود، اگر آنگونه دویدی پشت آن پنجره دیدم من تو را...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 26 بهمن 1404 12:55
-
کاش می شد در کنارت باشم و شادم کنی
یکشنبه 26 بهمن 1404 12:54
کاش می شد در کنارت باشم و شادم کنی چون نباشم در خیال خود شبی یادم کنی همچو مرغ فاخته ام در لحظه های بی کسی در هوای تازه ای ای کاش آزادم کنی گه نوازش کن مرا با گرمی دستان خود تا ابد آرام می مانم که فریادم کنی از چه می خواهی جدا باشی زمن ای بی خبر کاشکی بودم کنارت تا که دلشادم کنی روشنی بخشی به شبها چون غزل خوانم شوی با...
-
دلم گرفت به وسعت شبها نیامدی
یکشنبه 26 بهمن 1404 12:54
دلم گرفت به وسعت شبها نیامدی چشمها شد از فراقت . همه دریا نیامدی لاله خشکید ز داغ سیاه انتظار فسرده باغ ز فتنه ی سرما نیامدی سوخت پیکر عریان بنفشه از گرما به جانب ما . نسیم جان افزا نیامدی کوبیده اهریمن به طبل قیل و قال خویش ای حقیقت گمگشته ی پیدا نیامدی کشید تیغ عربده آن بدسگال مست تو ای باغبان . به یاری گلها نیامدی...
-
دختری با موی بلند
یکشنبه 26 بهمن 1404 12:53
دختری با موی بلند افشان در باد ایستاده در میان طناز ورعنا قد فریاد می زند درد مرا حق مرا می گذرم از او می دوم سوی دگر به میانِ میدانی دگر رنگ چشم هایش روشن خشم در آن ، آتشین پسر کرد نشین ورزیده از کوه های بلند رقصیده در دشت و دمن فریاد می زند درد مرا حق مرا می گذرم اینبار هم از او روبرویم برق آتشینِ لوله ای پشت سر...
-
نمودی سد معبر با نگاه خود تو راهم را
یکشنبه 26 بهمن 1404 12:53
نمودی سد معبر با نگاه خود تو راهم را چگونه من ز چشمانت بدزدم پس نگاهم را اسیر حیله ی چشم فریبای تو شد چشمم چگونه می پذیری بار سنگین گناهم را شبم را روز روشن ساختی با نور چشمانت به طوری که نمی خواهم دگر بینم پگاهم را شدم آلوده ی چشمان مست مهربان تو عجب روشن نمودی شام چشمان سیاهم را مرا که معتکف بودم برای توبه و زاری...
-
من هنوز دوستت دارم،
یکشنبه 26 بهمن 1404 12:50
اندکی قلب برایم مانده، با حرفهایت نشکن. اندکی حال برایم مانده، خرابش مکن. مرا بیش از این، مریض و دردمند نکن. من هنوز دوستت دارم، با کارهایت، مجنونم مکن. زینب رمضانی
-
قاصدی با یک خبر احوال ما پرسید و رفت
یکشنبه 26 بهمن 1404 12:49
قاصدی با یک خبر احوال ما پرسید و رفت اشک شد چشمان او دور وبرش گل چید ورفت کوچه ها بی نام تو بن بست خاموشی شدند عطر نامت در هوای شهرمان پیچید ورفت ابرها هم گریه را از چشم ما آموختند بر سر این دشت بی باران نٓمی، بارید ورفت شبنم صبحی که بر روی شقایق مانده بود چون حبابی لحظه ای روی چمن لغزید ورفت ما به امید وفا ،پل بسته...
-
مکن در این خرابآباد منزل
یکشنبه 26 بهمن 1404 12:48
مکن در این خرابآباد منزل که در آخر ندارد هیچ حاصل مده آزار مردم را که فردا شود جایت در آن سفل اسافل ز مشکل های مردم گر نکاهی مباش اندر پی ایجاد مشکل مبر از یاد خود این رمز خوش را که تو بس کمتری از خاک و از گل مثال موج باش اندر ره علم خروشان و مشو ساکن چو ساحل به مال خود مناز و کبر بس کن که این است از صفات مرد جاهل...
-
عاشقی دیدم و او نکتهسنج و هوشیار است
یکشنبه 26 بهمن 1404 12:47
عاشقی دیدم و او نکتهسنج و هوشیار است لیک در کویِ جنون، مست و مستِ دلدار است ز آتشِ عشق، دلش پختهتر ز صد عاقل زانکه دیوانهصفت، در میانِ اسرار است لب فروبسته ز منطق، دلِ او پر غوغاست زانکه خاموشتر آن است، کاندر آتش یار است نه به افسونِ حکیمان دلش فریبد کس نه به فتوای خرد سر نهد، که بیدار است گفت: «عقل آمد و گفتی...
-
سرنوشت
شنبه 25 بهمن 1404 12:21
رفته بودم که دگر بازنگردم اما راه نام تو را زیر لب زمزمه میکرد رفته بودم با چمدانی پر از خداحافظی و قلبی که خودش را جا گذاشته بود گفتم اگر بمانم عادت میشود دلتنگی اگر بروم فراموشی اما هیچکدام اتفاق نیفتاد تو مثل نور از لای پلکهای بسته عبور کردی و شب دیگر شب نماند من رفته بودم اما جهان اصرار داشت که بعضی رفتنها...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 25 بهمن 1404 12:20
-
زندگی گاهی شبیه راهی بیانتهاست،
شنبه 25 بهمن 1404 12:20
زندگی گاهی شبیه راهی بیانتهاست، پر از سنگ و خار و خاشاک. غم از دل عبور میکند همانطور که باد از کوه میگذرد بیآنکه اجازه بخواهد. درد، مهمان ناخواندهایست که در شانههایمان مینشیند و یادمان میآورد هنوز زندهایم. دلتنگی، نام دیگر عشق است وقتی فاصله میان دو دل زیاد میشود. شبها، آسمان شاهد سکوت بغضهاییست که گفته...
-
خواستم فریاد بزنم
شنبه 25 بهمن 1404 12:20
خواستم فریاد بزنم ببین! چه زیباست: گردش آب در بیشه سبز خنکای آبشار بلند آفتاب زیر ابر اما چه سود قلبم ایستاد، سخن کوته نمود گفت: آسمان چه تاریک است باران، سیاه چشمانت را بنگر به دنبال آرامشی لحظه ای دو دو می زند ریه هایت نفس نمیکشند انان که هر دمشان ممد حیات هر بازدمشان مفرح ذات بود اکنون هردم، به تاریکی و سیاهی سلام...
-
فراموشم می کنی .
شنبه 25 بهمن 1404 12:19
فراموشم می کنی . نام مرا از سطر به سطر برگه دلت خط می زنی . به قلبت می سپاری که یاد مرا از گلچین روزگار پرتم کند . غروب ، تنهایی ام را به رخم می کشد . باران پلی می شود به تنگه قلبت برای شکافتن زخم من برای جریحه دار کردن لحظه های ابری شکسته خلوتم برای حجامت زخم های کهنه ام از تو . شب، سفر به انتهای خلوت خود خواسته ام...
-
تو هر جا می روی یک شهر عاشق میکنی و من
شنبه 25 بهمن 1404 12:18
تو هر جا می روی یک شهر عاشق میکنی و من تماشا میکنم از دور،غمگین است این دیدن نمی دانم که کار حمله ی گرگی است یا چشمی که هم من خسته و زخمی و هم بیچاره پیراهن قطار شهر من !جای تو،مسدود است میدانم ولی هرروز میشینم سر سکوی راه آهن که در ضرب المثل داریم مرد از گریه بیزار است و من نادیده میگیرم مثل ها را کمی،گاها از آنجایی...
-
در باغ خاطرات،
شنبه 25 بهمن 1404 12:18
در باغ خاطرات، زمان کودکی، گلهایی میرویند که هرگز نمیمیرند. آن روزها، مانند پرندههایی سبکبال، در آسمان بیپایان رویاها پرواز میکردند. زمان، در آن لحظات، چون رودی آرام میگذشت، و هر ثانیه، گنجینهای بود از شگفتیها. کودکی، ای سرزمین بیمرز خیال، تو را در آینههای شکستهام میبینم. در چشمانت، ستارههایی بودند که...
-
قطره ای آب به چهار گوشه حیاط چکید.
شنبه 25 بهمن 1404 12:17
قطره ای آب به چهار گوشه حیاط چکید. قُمری دل در منقار پرید. زمان دید تکان نخورد. آرزوهای من بر لبِ حوض نشسته اند، موهای سپید. قطره از کجا آمد؟ پیامش در دل من ریخت. کسی در زد و رفت. قُمری برگشت، اما شب فرا رسید. انتظار جایی ست لب حوض. دکتر محمد گروکان
-
باید که ز مشق و مدرسه بگریزم
شنبه 25 بهمن 1404 12:16
باید که ز مشق و مدرسه بگریزم از بحث و جدال و فلسفه بگریزم منبعد به حرف دل خود گوش کنم از جبر و حساب و هندسه بگریزم نعمت الله احسانی بنافتی
-
کنجِ همین اتاق کوچک
شنبه 25 بهمن 1404 12:16
کنجِ همین اتاق کوچک چایِ تلخ شیرین میشود نه با قند که با لرزشِ صدایی که بلد است سکوت را از جایِ درستی بشکند. اینجا ساعتها دروغ میگویند زمان را باید با تلاقیِ نگاه اندازه گرفت وقتی که مکث میکنی و دنیا پشتِ پلکهایت متوقف میشود. مینشینی و تازه میفهمی بزرگی همیشه به هیاهو نیست گاهی فقط طمانینهایست که قلبت را سُر...
-
عاشقی از من کنون یک مرد دیگر ساخته است
جمعه 24 بهمن 1404 12:33
عاشقی از من کنون یک مرد دیگر ساخته است عشق از یک آدم بی دین پیمبر ساخته است در دلم جز حسرت چشمان زیبای تو نیست درد هجرانت مرا ای گل مکدر ساخته است روزگارم را ببین از پشت خنجر می زند آنکه خود با خشت جانم قصر مرمر ساخته است زخم هایی را که من از نارفیقان خورده ام ای بسا از تکه سنگی سخت گوهر ساخته است گفت ساقی می پرستی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 24 بهمن 1404 12:32
-
پروانهها پروازشان کوتاه بود.
جمعه 24 بهمن 1404 12:31
پروانهها پروازشان کوتاه بود. شرم بر من که هنوز بر پشت خود بال دارم. دیانا نوری
-
یا رب از تو وجمالت گفتن کار من است
جمعه 24 بهمن 1404 12:30
یا رب از تو وجمالت گفتن کار من است ز کنجی رفتن و جزتو نشنیدن در جان من است دلخوشیم و سر خوش ز بهارانی که از تو است هر لحظه و هر جا همه آیینه جمال تو است شهرزاد هر ساله در فکر بهارانی است که از تو است بهارانم را بیارا که می دانم همه از لطف تو است وگر گل میخندد وگر فرش سفید می گستراند همه از یک نگاه تو است فاطمه رضائی...
-
زنجیرم در افکاری
جمعه 24 بهمن 1404 12:30
زنجیرم در افکاری که قبل از من به دنیا آمده اند و مرا به دنبال خود می کشند در گیرند با خیالی بی مقصد در این جهان پر هیاهو چهار ستون تنم زخمی دروغی که راستی را فریاد می زند شاید زنده بمانم با نفس های پر تکرار رو در روی تو در آینه نگاه می کنم چشمانم فرو رفته اند در حدقه ی زمان کسی را نمی بینند روحم سرگردان و بهانه ی فردا...
-
دل از نخست، اسیرِ کمندِ زلفِ تو شد
جمعه 24 بهمن 1404 12:28
دل از نخست، اسیرِ کمندِ زلفِ تو شد جهان ز خویش تهی، پر ز رنگِ تو شد نگاه کردی و آتش فتاد در جانم چه فتنهها که ز نرگسفریبِ تو شد به بوسهای دل و دین رفت و خنده بر لب ماند که هر چه بود، فدایِ نگاهِ تو شد شکسته شد دلِ من، لیک خوشتر از پیش است که هر شکست، به یُمنِ غمِ تو شد به ناز میگذری، لیک در پسِ هر ناز هزار وعده...
-
بیدار شدن غم انگیز است
جمعه 24 بهمن 1404 12:27
بیدار شدن غم انگیز است در هیاهویی که درآن گنجشگها مرده اند تا دوردستها صدای خش خش برگ ها شنیده نمی شود و ورق پاره های خاطراتم لابلای انگشتان تاول زده ای دود می شوند و باران گاهی غبار رهگذران را از سقف خانه ام پاک می کند... معصومه صادقی
-
در این یگانگی شورانگیز
جمعه 24 بهمن 1404 12:27
در این یگانگی شورانگیز از خود می گذرم و مدام هوای تو را می نوشم تمام من در تبادلی مجهول حل می شود آینه ای در برابر آینه که دیگری را جز خویش نمی بیند این جا، در این نقطه نهایی نه من مانده ام، نه تو تنها تنفسی واحد در یک ریتم ابدی می تپد دو روح در یک جسم و دو سکوت در یک آرامش ابدی جای گرفته است جهان، در این یگانگی ما...
-
ای پرده نشینی که چو خوشید عیانی
جمعه 24 بهمن 1404 12:25
ای پرده نشینی که چو خوشید عیانی ای مهر رخت شمع فروزنده دلها در میکده و دیر همه وصف تو گویند در وصف نگنجد صنم و ساقی یکتا گلزارجنان شد ز نسیمت همه خشبو از باغ جهان نغمهی جان گشته هویدا ای مهر رخت شمع فروزنده فطرت پروانه شد ازعشق رخت واله و شیدا عالم همه در حیرت ازآن جاه و جلالت عاقل به خرد جست ولی عمربه یغما بیگانه هم...
-
دلبندم من هنوز همانم
جمعه 24 بهمن 1404 12:23
دلبندم من هنوز همانم هوارِ بی هوا خواه تو ، نبض سردم در دستان بی دستگیرت ، آخرین رمقم در پاهای بی تمکینت ، همانم ، آهی بی پناه در پستویِ سینه که جرم است اگر بگویم از اندوه درون ، مشتی خاک عزا و فریادی بی فریاد رس آنگاه که به فلک می رسد فغانم بی آنکه بشنود پژواکم را کسی در زمین.... علیزمان خانمحمدی