روزی آتش زد بر جانم عشق و

روزی آتش زد بر جانم عشق و
داغی آن خاطرات امروزم را سوزاند
این روزها
سرازیر شده‌اند اشک‌های دلتنگی و
گونه‌هایم به یاد شب‌های ساحل عشق خیس شده‌اند
ای آوازخوان سوته‌دل
از مرگ یک احساس
در غروب بهار با چشمان خیس بخوان
دور از من جوانی می‌کند آن یار زیبا و
من اینجا با دلی شکسته احساس پیری می‌کنم
در گذر زمان فراموش شده‌ام با نگاهی تازه و
در کوچه تنهایی به یاد آن روزها باج میدهم
مرا از جام بی‌خیالی سیراب کن ساقی
در روزگار چهره‌های پرفریب
از مسیر نگاه‌ها باید مست گذشت
گرچه ترک کرده دل سوخته‌ام را
ولی هنوز هم با داغی آغوش دیروزها
خودم را گرم می‌کنم.

عبدالله خسروی

پوستِ شب را می‌درّم

پوستِ شب را می‌درّم
تا طلوعِ تنِ تو را ببینم
مهتاب بر شانه‌هایت می‌رقصد
و من تشنه‌تر از همیشه
در ژرفای چشمانت غرق می‌شوم


حسین گودرزی

ای شبنم رخِ آشکارِ شب!

ای شبنم رخِ آشکارِ شب!
تا کی بر برگ خزان‌زدهٔ خاطرات می‌غلتی؟
می‌دانم ـ
هر قطره‌ات دریایی‌ست از ناگفته‌ها.
اما قلبم طاقت این همه درد ندارد.

به من بگو ـ
این همه استعفا برای استعیفا بهر چیست؟

نفسی بودی
که از ژرفای سینه برآمدی
چون مهتابی
بر دیوار فرسودهٔ وجود
و سایه‌ی محوی ـ
که روزگاری یکی بودی.
این همه بریدن برای رسیدن بهر چیست؟

نگاه آخرت،
چون کسوفی در قلبم نشست
می‌گویند: تا قیامت
زمهریری آمده است؛
قلبم قطب جنوب،
سوز سرمایی در شریان تنهایی‌ام می‌تپد.
این همه مهنت برای عزت بهر چیست؟

کولاک بی‌امان خاطرات
برف‌دانه‌های حسرتند؛
آب نمی‌شوند،
جواهر یخ‌زده‌اند
بر تاج تلخ گذشته.
این همه بهمن برای آرمیدن بهر چیست؟

کتاب زندگی…
چه بی‌رحم ورق می‌خورد!
به من نگفتی ورق برمی‌گردد؟
باد، برگ‌هایم را ربود
من با قایقی شکسته،
گرفتار در دریایی بی‌ساحل.
این همه توفان برای آرمش بهر چیست؟

طلوع می‌آید،
نه برای شستن سپیدی شب
که برای نشاندن زخمی تازه
بر پیکر بی‌جان امید.
این همه سوختن برای نورافشانی بهر چیست؟

سکوت ستاره‌های فراموشی
نغمه‌ای‌ست
همنوا با سمفونی قلبِ شکسته‌ام.
و شبنم‌های سحرگاه
اشک‌های بی‌صدای این ترانه‌اند.

بارها فریاد زدم:
«دنیا بس است!»
اما صدا،در گلویم مُرده بود.
اکنون، در فلات بی‌انتهای سکوت...
بر پُستُچی مه‌آلودۀ خیال،
برای آوازی که هرگز نامه نشد؛
نه پروازی مانده
نه فریاد فرودی؛
تنها زمزمه‌ای‌ست
مثل صدای پای رهگذری
در کوچه‌ای بارانی
که محو می‌شود
در انبار کهنهٔ فراموشی.

و من،
پشت پنجره‌ای سرد و مه‌آلود
با بوی نمِ بارانِ خاطرات در مشام
به صدای پای زمان گوش می‌سپارم؛
ثانیه‌ها
همچون مورچگان، تنم را می‌جوند.
و سینه‌ای پر غبار دارم
برای آوازی
که هرگز سروده نشد.

ای رفیق بی‌کلام شب‌هایم!
گریزت چه سود؟
ما همه مسافران ابری گذراییم،
رنگِ غروبی خاموشیم
که در دل تاریکی محو می‌شویم.
این همه گریختن برای رسیدن بهر چیست؟

اما همین نعمتِ گذرا بودن است
که هر زخمِ روزگار را
چون لمحه‌ای می‌کند؛
جرقه‌ای در تاریکی،
جوانه‌ای سبز
در شکاف سنگی ایام.

باشد شاید که این کورسوی امید
راه قاصدک‌های بی‌نوازش را روشن کند
که هنوز
در جست‌وجوی چشمان تو
پرواز می‌کنند.

نعمت طرهانی

ما دو همزادیم،

ما دو همزادیم،
هر دو از پیوند زر افشان صبح
خط گرفته‌ایم؛

اما خط‌ها
هیچ‌گاه به هم نرسیدند،
چون رودهایی
که در نقشه‌ی تقدیر
به دریاهای جدا ریخته‌اند

چه سود از همزاد بودن،
وقتی جهان
در سکوت بی‌پایانش
مرز می‌کشد
میان دو آینه‌ی یکی؟

و شاید راز همزاد بودن همین است،
که هرگز به هم نمی‌رسیم؛

ما دو خط موازی‌ایم
در کتابی که نام ندارد،
جاودانه کشیده شده‌ایم
بی‌آن‌که هرگز
نقطه‌ی تلاقی‌مان
بر صفحه‌ی هستی نوشته شود

و جهان،
فقط گورستانی‌ست
برای رؤیای دیدار ما

نازنین رجبی

شب و دلتنگی و خاطره

شب و دلتنگی و خاطره
دست به دست هم داده اند
دودمان دلم را به باد دهند

دلتنگی ات را چه کار کنم
به کدام رودخانه بریزم
که ماهیان را روی آب نبینم
از کدام کوه پرت کنم
که ندانم بر سر کدام خانه خرابی بیافتد
چگونه بسوزانمش
که دودش به چشم هیچ مادر مرده ای نرود

من، فقط مشتاقم
اندکی بوی موی تو
لحظه ای لمس دست تو

بخواب دیدم
با همان چشم با همان مو با همان دست
تو، می روی
به آب بیاندازی سبزه تمام رویاهایمان را
و دور کنی از خودت
تمام مرا

من اما، گره زدم سبزه دلم را
و نگاهم را
به آسمان
به نیت تو
و تمام آرزوهایت
هر چه که هست...


علی بهلولی

رفته‌ای و مانده‌ام با سایه‌ی بی‌جانِ تو

رفته‌ای و مانده‌ام با سایه‌ی بی‌جانِ تو
در دلِ شب می‌تپد آوارِ بی‌پایانِ تو

هر چه گفتم با دلم آرام می‌گیرد، نشد
زخمِ من تازه‌ست از یادِ دل‌سوزانِ تو

کوچه‌ها بی‌نور شد، وقتی که رفتی بی‌صدا
مانده‌ام در حسرتِ آن خنده‌ی پنهانِ تو

باورم نیست این جهان بی‌تو چنین خاموش شد
هر نفس می‌خواندم نامِ تو ای جانانِ تو

کاش می‌شد خواب دیدم باز می‌آیی، ولی
خواب‌ها هم خسته‌اند از وعده‌ی بی‌جانِ تو

هر چه کردم تا دلم از غصه‌ها بیرون شود
باز می‌افتد به یادِ لحظه‌ی پایانِ تو

سایه‌ات افتاده بر دیوارِ این تنهایی‌ام
می‌نوازد خاطرم با نغمه‌ی گریانِ تو

در دلِ من مانده‌ای بی‌آن‌که باشی در کنار
می‌تراود اشکِ من از مهرِ بی‌ پایان تو

کاش می‌شد لحظه‌ای از نو ببینم روی تو
تا بگویم با دلم: آرام شد مهمانِ تو


محمد مهدی آشناگر

بیا مرا بخوان

بیا مرا بخوان
دست مرا بگیر
با من نفس بکش
جای مرا بگیر
با من دمی بمان
شعر و غزل بخوان
یکدم مرا ببین
بوسی ز من بچین
در کوچه ی دلم
یک شب قدم بزن
آیین غصه را
امشب به هم بزن
بزمی به پاس عشق
اینجا رقم بزن
خورشید را فرا بخوان
راز مرا بدان
باد را گو که نشنود
آب را گو که نگذرد
ماه را گو که بگذرد
خواب را گو که نگذرد
غم را ز جا بکن
درد را ز پا فکن
در قاب سینه ام
نقشی ز خود بزن
بر بام شهر عشق
ماهی ز نو بکش
دیو کینه را
امشب زمین بزن
فریاد سینه را
بر گوش جان بکش
بر بتها تبر بزن
معبود را صدا بزن
در قعر آتشت
در کام آن نهنگ
هنگامه ی عبور
از نیل بی عبور
در گاه سجده ات
در محضر خدا
معبود را صدا بزن
در قاب سینه ام
نقشی ز خود بزن
آیین غصه را
امشب به هم بزن
بر بام شهر عشق
ماهی ز نو بکش


نادر خدابنده لویی

دل آینه‌ست، اگرچه در غبار افتاد

دل آینه‌ست، اگرچه در غبار افتاد
نور از درون طلوع کند، اگرجهان بیداد.

هر ذرّه از وجودِ ما، راهی‌ست
تا سرّ خویش، پیش از سخنِ فریاد.

کارِ جهان، به نرمیِ یک نسیم است
اما چه سخت می‌نشیند این بنیاد.

در هر قدم، نشانِ خودِ ما پیداست
ما سایه‌ایم و سایهٔ ما، همزاد.

هر کس ز خویش می‌گریزد، اما آه
راه از درون گذر کند، نه از برِ باد.

گر دل صفا پذیرد از دمِ عشق
لبریزِ نور شود شبان و روزاد.

ای جان، به خود نظر کن و خاموش باش
آنجا خداست، آنگه که دل افتاد.


سید یحیی حسینی امیرآباد

می توان ، باحسِ لامسه رقصید

می توان ، باحسِ لامسه رقصید

دراعتدال و ، خرّم و دل شاد

معشوق ما

ندایی جاودانی است

وهم وخیال و رویا نیست

و شقاوت و ، زمختی یِ مرسوم

ضمیمه ها

لایه های مضرند

بقای همیشه ی قدرت

تپانچه یِ مرگ

بامحوِ اکسیرِ جان نوازِ ...

صفحه های پلاستیکی

قطارهای حمل اجساد

بارگه های تعبدو تسلیم

شاپرک ، حزین و بی تاب است ....
عشق ، هضم لایه های ماست

تارسیدن به یگانگی یِ معبود

ساده باش و صمیمی و یک دست

مثل کودک

که آینه و آب است...


ناظمی معزآبادی اصغر