-
آن هیولای گمشده درونم را پیدا نمیکنم؛
سهشنبه 5 اسفند 1404 11:47
آن هیولای گمشده درونم را پیدا نمیکنم؛ نمیدانم از کدام قرنها، با خودم حملش میکنم، و از کدامین خاطرات و احساساتِ گذشتهام. عجیب است که او همیشه و همهجا همراهِ من است؛ آنقدر که تمامِ روحِ مرا در تاریکی فرو برده است. حتی نمیتوانم کلمهای دربارهاش بنویسم… هر جا که تنها میشوم، انگار صدایِ پوچِ او را میشنوم؛ انگار...
-
عاشقان قصه ی شیدایی من گوش کنید
سهشنبه 5 اسفند 1404 11:46
عاشقان قصه ی شیدایی من گوش کنید شرحِ بدنامی ورسوایی من گوش کنید. یار با برقِ نگه شعله به جانم ریزد فکرِ خونریزیِ آن تیغِ دو ابروش کنید. مُشتعل گشته وجودم رفقا مرحمتی آتشِ عشق ز جانم همه خاموش کنید. خونِ من ریخته امشب به دو مژگانِ سیاه تا سحر وِلولهِ بر خونِ سیاووش کنید. من نگویم که برای منِ عاشق هرگز زانوی غم چو مصیبت...
-
دلتنگم…
دوشنبه 4 اسفند 1404 12:53
دلتنگم… برای نجوای پرمِهرت، برای خطوط پیشانیات که قصههای سالیان را بیصدا روایت میکردند، برای دستان گرمت که جهان را برایم امنتر از هر پناهی میساخت، برای چشمانی که معنای زندگی را در سکوتشان میدیدم. دلتنگم… برای نفسهایت که ریتم آرامش من بودند، برای آغوشت که جهان در آن کوچک میشد و من بزرگ، برای حسِ بودنت که مثل...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 4 اسفند 1404 12:52
-
خدا رسید و مرا راهِ آسمان بخشید
دوشنبه 4 اسفند 1404 12:52
طلبکار خلق و طلب یار آنکه جان بخشید و آنچه محال نمودند، ناگهان بخشید همه درِ لطف به روی من بستند خدا رسید و مرا راهِ آسمان بخشید اگرچه دوست نماند و آشنا برگشت نگاهم از کرمِ او یقین و امان بخشید به سنگِ طعنه زدندم، شکست باورها خدا به صبرِ دلم قوتِ نهان بخشید مرا به وقتِ سقوط، خندههاشان میدرید تبسمش بر شبِ تردید،...
-
صدای پای بهار از ترانه میآید!
دوشنبه 4 اسفند 1404 12:49
صدای پای بهار از ترانه میآید! دوباره غنچه به لبهای خانه میآید! دلم اسیر زمستان و مرگ رویا بود ولی دوباره امیدم به لانه میآید! حضور آتش تو در نهاد من پیدا است! و نام قدسی تو بیبهانه میآید! اگرچه مهر تو را با نشاط میگویم سکوت بی هدفی هر شبانه میآید! تصوّرم شده فرمانروای ثروتمند که عکس روشن تو در خزانه میآید! به...
-
اگر می خواهید زنده بمانید
دوشنبه 4 اسفند 1404 12:48
اگر می خواهید زنده بمانید کار کنید اگر می خواهید زندگی کنید مطالعه کنید و سفر بروید بهمن نوری قاضی کند
-
در دلِ خیابان،
دوشنبه 4 اسفند 1404 12:46
در دلِ خیابان، آدمها مثل موج میآیند و میروند، بیآنکه حتی یک نگاه بمانَد. من اما میان اینهمه سلام و خداحافظ، جای خالی کسی را دست میکشم. تنهایی همیشه گوشهگیر و ساکت نیست، گاهی در دلِ ازدحام، با صدای بلند اسمت را صدا میزند و تو به پشت سرت نگاه میکنی، بیآنکه کسی باشد... ابوفاضل اکبری
-
هجوم آوردی و مثل قوم مغول غارت م کردی
دوشنبه 4 اسفند 1404 12:46
هجوم آوردی و مثل قوم مغول غارت م کردی به همین سادگی ثریا امانیان
-
به لب خندم، به دل طوفان، به ظاهرسخت آرام
دوشنبه 4 اسفند 1404 12:44
به لب خندم، به دل طوفان، به ظاهرسخت آرام که جانم غرق توحید است، نه دربندسرانجام مرادرخویش بردی، زخودیکباره افتادم فناگشتم، بقا دیدم، وویران شد بنای وهم واوهام دلم گاهی ست درکعبه، گهی دیرمحبت هرآنجا شمع افروختی، من آن سو رونهاده نمازم نه درتسبیح، نه درمحراب وسجاده دلم افتاد پیش تو، همین افتادنم احرام اگرگفتم منم گم شد،...
-
نامت مرا جان می دهد هم دین و ایمان می دهد
دوشنبه 4 اسفند 1404 12:44
نامت مرا جان می دهد هم دین و ایمان می دهد ای از نظر پنهان زمن ای کفر وُ ای ایمان من در خَلوتم مأوی تویی درجَلوتم غوغا تویی من بی تو فارغ از خودم هم واجد و امکان من من عاشق روی توأم گم گشته کوی توأم آلاله زیبای من سرو سرابُستان من 1 دارد شمیم روی تو آن راهِ سوی کوی تو ای با قدم هایت عجین وی سرمه ی چشمان من مصر است گویا...
-
من اَز تمام شاعران شهر سر بودم ،
دوشنبه 4 اسفند 1404 12:43
من اَز تمام شاعران شهر سر بودم ، شاعری بودم که بی تو ؛ بی هنر بودم . اَز کتاب هایی که روی میز کارت بود ، هر چند شاعر تر نبودم ؛ ساده تر بودم . هر جا کم آوردی برایت شعر می خواندم ، با اینکه اَخم دیگری بودم ولی لبخند تو بودم . هر جا یکی کم بود که تو فوری خشمت را ، روی او خالی کنی ؛ آن دور و بر بودم ! اَز دور میفهمم...
-
نقاش نیستم
یکشنبه 3 اسفند 1404 13:01
نقاش نیستم ولی... انتظار تو را می کشم لذت دیدار تو را می کشم بهمن نوری قاضی کند
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 3 اسفند 1404 13:00
-
تو را نمیخوانم،
یکشنبه 3 اسفند 1404 13:00
تو را نمیخوانم، میسوزم. نگاهت شبیه واژهایست که از دهانم فرار میکند. سیدحسن نبی پور
-
دگر مرا باده ساده ندهید
یکشنبه 3 اسفند 1404 12:59
دگر مرا باده ساده ندهید به زور مرا به خمخانه نبرید سرم گرم به سودایست دگر مرا شفا نکنید دگر دوا مکنید مرا صبر نگه دارید از این خانه مرا به خمخانه نشوید من از این پنجره ای فولادی میترسم دگر مرا به دیگ بسر ندهید دگر برایم لا لایی نخوانید من از لا اوبالی ها بیزارم من از این ژرژ خوایدن ها بیزارم من از این نیوشیدن ها...
-
گلهابه ترنم شاخه زسوی ویران باد
یکشنبه 3 اسفند 1404 12:58
گلهابه ترنم شاخه زسوی ویران باد چسبیده به گلبرگ های خودش ندهد بر باد گلدان گل به لب قرنیز ایوان ،آویزان ترسان زتندی و بلای این طوفان ایوان فتاده به گرداب گرد وخاک ، سرگردان فرمان به پنجرهِ بازِبرخودش لرزان قاب تصویر نشسته در طاقچه به پنجره هشدار که گرد وخاک قاتلیست بیدار نفس بریده زتصویر مالک گریان ببند پنجره را تا...
-
قلم برایم شعری بنویس
یکشنبه 3 اسفند 1404 12:57
قلم برایم شعری بنویس بگذار در این غروب تار تنهایی کلمات بر این آشوب دل مرهمی باشند بنویس که در این شلوغی دنیا من تو را و تو ستاره ها را در چیدمان واژه ها داری بنویس بگذار آسمان تار امشب را با نور ستاره ها روشن کنیم بنویس بگذار نسیم خوش این باد از کوچه های شعرمان گذر کند بنویس تویی چوب دستی جادویی مان بیا تا با هم به...
-
گفته بودم زندگی را من تنها با تو میخواهم
یکشنبه 3 اسفند 1404 12:56
گفته بودم زندگی را من تنها با تو میخواهم گفتند راه سختیست تا رسیدن ؛ گفتم میدانم گفته بودم جز تو با کسی از عشق نخواهم گفت گفتند ؛ روزی میمانی تنها ؛ بی یار و بی جفت گفته بودم تو که باشی چیزی در این عالم کم ندارم گفتند عشق نابودت میکند ؛ گفتم چه کنم چاره ندارم گفته بودم شعر خواهم نوشت تا تن دیوانِ من جا دارد نمی دانید...
-
عشق آمد ودر زدو من جوابش کردم
یکشنبه 3 اسفند 1404 12:55
عشق آمد ودر زدو من جوابش کردم آنگونه که روایش بود خطابش کردم مار گزیده بودم وترسیدم ازحیبت عشق چنان که هر چه خواست عطایش کردم معشوقه ی ما که آن ره (عشق)به خطارفت من همه هستی ام را تاوان خطایش کردم دیرزمانیست قفل دل ما گم کرده کلیدش را عشق ز سینه مرد وهر آنم را لقایش کردم عشق در دلم زمیان خاکستر سر بر آورده بود که از...
-
مَن از تو تا تو در حالِ سفر بودم
یکشنبه 3 اسفند 1404 12:54
مَن از تو تا تو در حالِ سفر بودم وقتی که از اغیار در رنج و حذر بودم وسعت نداشت، حوضِ خشک و بیلعابِ تو وقتی که بر امواجِ دریا در خطر بودم وقتی که شاکی بودی و کج شد کلاهِ تو مَن در دهانِ شیرها دنبالِ سر بودم ابری اگر میشد هوایِ خانهات هر روز مَن زیرِ باران، گمشده، بیبال و پر بودم وقتی که شمعِ بیفروغت پشتِ شب گم شد...
-
در پردۀ خاموشِ عدم، آینهای میرویید
یکشنبه 3 اسفند 1404 12:53
در پردۀ خاموشِ عدم، آینهای میرویید از نقطۀ بیرنگِ عدم، قصهٔ من میرویید باد آمد و از چاکِ سکوت، چرخِ جهان وا شد راز از دلِ تاریکِ مهآلودۀ بیچون میرویید آتش به لبِ کوهِ کهن، روشنیِ نو افشاند بر دامنِ این خاکِ قدیم، نغمهٔ افزون میرویید از چاهِ عمیقِ حقیقت، سایۀ نور آمیخت در چشمۀ خاموشِ دهر، چشمهٔ مدفون میرویید...
-
به موجبِ مادهی دل،
شنبه 2 اسفند 1404 12:43
به موجبِ مادهی دل، تو مالکِ رسمیِ تپشهای منی. این عشق بینیاز از ثبتِ اسناد است، اما اگر بخواهی حاضرم در دفترخانهی نگاهت امضا کنم اقرارنامهی دوستداشتن را. میان من و تو هیچ شرطِ فسخی جاری نیست؛ این عقد لازم است و خیارت از من سلب شده است. هر بار که دور میشوی دادخواستِ دلتنگی علیه نبودنت تنظیم میشود و محکمهی اشک...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 2 اسفند 1404 12:42
-
اگرچه نیستی، با چشمهایت گفتگو دارم
شنبه 2 اسفند 1404 12:41
اگرچه نیستی، با چشمهایت گفتگو دارم مرورت میکنم شبها و بغضی در گلو دارم شب از دست من دیوانه، کفری می شود وقتی مرا میبیند از بس با خیالت گفتگو دارم "نگاهت"، "رفتنت"، "باغیر بودنهای بعد از من" حساب زخمهایی را که خوردم موبهمو دارم به دریا از تو گفتم، اشکهایش رو به بالا رفت اگر ابری...
-
شب تا گلو بالا آمده
شنبه 2 اسفند 1404 12:37
شب تا گلو بالا آمده می آید صبح یا که تاریکی مرا می بلعد مروت خیری
-
و من هر شب تو را در خواب می بینم
شنبه 2 اسفند 1404 12:36
و من هر شب تو را در خواب می بینم خدا میداند آری هر شب و هر شب . تمام اینهمه شب های طولانی که از آن تیره شب (شام سیاه رفتنت ) بگذ شت . هزاران و هزاران شام محنت بار ودرد آلود که چشمانم دگر از نور سیمای تو روشن نیست ، و عطر ناب اندامت نمی پیچد در این محنت سرا دیگر ، و تکرار نفس هایت هوای زندگی در جان محزونم نمی ریزد ، به...
-
منم آن صیدِ پریشان که به دامِ تو خوشم
شنبه 2 اسفند 1404 12:34
منم آن صیدِ پریشان که به دامِ تو خوشم قدحی درد کشیدم و به جامِ تو خوشم چو همان شمع که سر رفت و زبانش نگرفت به همین سوختنِ بیسرانجامِ تو خوشم قدِ تو فتنهی دوران، لبت اکسیرِ حیات من به لبتشنهگیِ بر لبِ بامِ تو خوشم شبِ گیسوی تو غارتگرِ آیینِ من است به پریشانیِ این جان و به شامِ تو خوشم دلِ من شیشه و لعلِ تو یکی...
-
درهای خانه را طوری بستی که هوا
شنبه 2 اسفند 1404 12:18
درهای خانه را طوری بستی که هوا از باز کردن پنجره شرم دارد خانه انگار طنابی است دور گردنم. چشمهام از در عبور میکنند، پاهایم از رد پایت، و دستهایم از شانهات چمدانت که سنگینی قلب مرا می برد . چهار حرف نامت در گلوم جیغ میکشد. صحنه کات می شود و من به پیراهن تو به پوست تنم که روی تخت خوابیده، برمیگردم. حالا دیگر تنها...
-
در دل غم زده ام جای دلت بود.. نبود؟
شنبه 2 اسفند 1404 12:17
در دل غم زده ام جای دلت بود.. نبود؟ کرده ای شعله ورم زد به سرت! زود نبود؟ آتش عشق تو در سینه من جا خوش کرد که شدم شعله ور! از هر طرفت دود نبود؟ کاشکی زاغ نجابت ز سرت پر نکشد این همه پر زدن از خواهش کمبود نبود؟ راستی سینه ی فرسوده ی من سوخت ببین پر پروانه در این پیله گلآلود! نبود؟ کاشکی با غمت آنقدر نمیگفتم شعر که...