-
دل آینهست، اگرچه در غبار افتاد
چهارشنبه 29 بهمن 1404 12:26
دل آینهست، اگرچه در غبار افتاد نور از درون طلوع کند، اگرجهان بیداد. هر ذرّه از وجودِ ما، راهیست تا سرّ خویش، پیش از سخنِ فریاد. کارِ جهان، به نرمیِ یک نسیم است اما چه سخت مینشیند این بنیاد. در هر قدم، نشانِ خودِ ما پیداست ما سایهایم و سایهٔ ما، همزاد. هر کس ز خویش میگریزد، اما آه راه از درون گذر کند، نه از برِ...
-
می توان ، باحسِ لامسه رقصید
چهارشنبه 29 بهمن 1404 12:25
می توان ، باحسِ لامسه رقصید دراعتدال و ، خرّم و دل شاد معشوق ما ندایی جاودانی است وهم وخیال و رویا نیست و شقاوت و ، زمختی یِ مرسوم ضمیمه ها لایه های مضرند بقای همیشه ی قدرت تپانچه یِ مرگ بامحوِ اکسیرِ جان نوازِ ... صفحه های پلاستیکی قطارهای حمل اجساد بارگه های تعبدو تسلیم شاپرک ، حزین و بی تاب است .... عشق ، هضم لایه...
-
لبخند بــزن جانا
سهشنبه 28 بهمن 1404 12:36
لبخند بــزن جانا یک شور و نوا از تو صبح است بیا بنشین صبحانه و چای از من دیوانگی بـی مـرز وُ بی حد و حساب از من موسیقی بـَربط و آواز بـَنان از تو احوال دو چشمانت رسوای جهانم کرد ساز و دَف و نی رو کن آن بـزم سماع از تو صدیقه_جـُر
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 28 بهمن 1404 12:36
-
من آفریده ی توام ، تو آفریدگار ِ من
سهشنبه 28 بهمن 1404 12:35
من آفریده ی توام ، تو آفریدگار ِ من به دست ِ چشم های توست عنان و اختیار من تمام رونق غزل رهین چشم های توست کساد گشته بی رخت تمام کسب و کار من گرفته بغض سرکشی گلوی زخمی مرا بیا که در می آورد دمی دگر دمار من زمین به حول ِ دلهره به چرخش و زمانه هم بیا که نیست بی تو این زمانه بر مدار من نشسته مرگ رو به من مدام و خنده می...
-
و زندگی چون معشوقهای
سهشنبه 28 بهمن 1404 12:35
و زندگی چون معشوقهای دیگر مرا نمیخواهد دست از دستانم کشیده است و من ایستادهام لبِ رها کردن مروت خیری
-
آنقدر رفتم
سهشنبه 28 بهمن 1404 12:34
آنقدر رفتم که صدا در گلویم ترک برداشت و قدمهایم پشتِ سکوت جا ماند آنقدر رفتم که جاده نامم را از بر شد و باد، مرا به حافظهی غبار سپرد آنقدر صدا زدم که کوه، صدایم را پس نداد و واژهها در گلویم به سنگ بدل شدند اما ردّ قدمهایم روی دلِ خاک آهسته میتپد شاید کسی روزی از کنار این تپش بگذرد و بفهمد کسی اینجا خیلی راه...
-
ای پیش از ابتدا، پس از انتهای ما
سهشنبه 28 بهمن 1404 12:34
ای پیش از ابتدا، پس از انتهای ما گم شد در آینه نفَسِ ردّ پای ما از تابِ بینقاب تو، ای آفتابِ محض خاکستر است سایهٔ خود در هوای ما در هر تپش که نام تو پیچید در رگم فرو ریخت استخوانِ «من» از صدای ما دریا تویی نه آنکه به ساحل رسد ز موج ما موجِ وهم بودیم بر ابتدای ما یک «هو» وزید و شهرِ دوگانگی آتش گرفت ریخت از هم آن...
-
تمنای بودنم افتاد درهوای تو
سهشنبه 28 بهمن 1404 12:33
تمنای بودنم افتاد درهوای تو که جان گرفت عدم ازاشارت پای تو نه آمدن هوسم بود نه ماندن اختیار مراکشاند به هستی، نگاه ناآشنای تو جهان اگرهمه فانی ست من به عشق خوشم که جاودانه شوم لحظه ای برای تو زعقل پرسیدم این راه گفت بی بازگشت دل آمدوگفت بهشت است اگربه سوی تو خراب صومعه کردم به باده نامت نمازعشق چه خوش شد شکسته درپای...
-
قلب من از ارتفاع بلند
سهشنبه 28 بهمن 1404 12:32
قلب من از ارتفاع بلند قله ای سر در کلاف ابر می تپد . در رنگین کمان واژه ام بالای سرِ گله های وحشی اسب دشتها از نگاه تو شلاق فرود می آید بدوز بر کلماتم چشمت را تا فروپاشی قلب یخی ام را باز دارم در فصل تو نسیم آغشته به بوی موهایت می وزد بر زنبق های وحشی و بومادرانِ زرد با لذت بنوش چشمه سار طبیعت مرا بر عرق جنون زده تا...
-
پس از تو دنیا برایم یک نگاه اَست
سهشنبه 28 بهمن 1404 12:31
پس از تو دنیا برایم یک نگاه اَست نگاه کردن فقط به درگاه خدا است، بنالم زین جدایی ،شد نصیبم..! تمام لحظه ها،شبُ روزم سیاه است، اَلا ای روزگار با ما چه کردی! جوانی را به پیری هدیه کردی مرا عهدی بود با یار جانی که هرگز او نبیند بی وفایی به یک لحظه فتاد اتفاقی! خدا از ما گرفتُ شدجدایی پس از تو، باران نمی آید صدای بلبل...
-
چه دوایست به در لحظه نبودن!؟
سهشنبه 28 بهمن 1404 12:30
چه دوایست به در لحظه نبودن!؟ وقتی روز به روز بیشتر با آن همزادپنداری میکنم! اصلا همین در لحظه نبودن من را نجات داده... از غم ،درد، از مرگ... اگر قرار بر قبول حقیقت بود و چارهاندیشی تابهحال هفت کفن را پوسانده بودم. من غرقِ در حالِ خودم با خیالاتِ خودم زندگانی دارم... خانه ای هست پر از سرسبزی پای آن کوه بلند رو به آن...
-
قاصدک، به کجا خواهی رفت؟
دوشنبه 27 بهمن 1404 13:15
قاصدک، به کجا خواهی رفت؟ اندر آن سرای دور ، کس تورا منتظریست؟ رفتهای از یاد ها؟! آیا در قلب کسی برای تو جایی نیست؟ چون منی؟ بی کس و کار افتادی؟ قاصدک جان، سفرت خوش بادا تو برو نگران منِ دلخسته رنجور مباش بشتاب که دگر یاری نیست اندر این کویِ خرابانه ما قاصدک در راهت اگر آن خمیده مجنون دیدی با فرح گوی به او که منم بی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 27 بهمن 1404 13:14
-
به تو می اندیشم
دوشنبه 27 بهمن 1404 13:13
به تو می اندیشم! به تو ای دورترین خاطره ام. چه سخت، چه طاقت فرسا، سپری شد؛ لمس نگاه تو، در کوچه ی ما و دویدن پیِ تو تا خانه ی عشق چه شیرین نشست؛ آنجا لب و لبخند تو بر چهره ی ماه و من خیره به تو تو خیره به ماه چه شبی شد آن شب هنوز به تو می اندیشم،اما تلخ! این سوالم باقیست از چه گذر کردی؟! بر من بر ماه و فرو رفتی در...
-
سخت دلتنگم و این بار به آخر برسان
دوشنبه 27 بهمن 1404 13:13
سخت دلتنگم و این بار به آخر برسان جانِ لرزانِ مرا هم به برابر برسان خستهام، خسته از این زندگیِ تکراری تیغِ تقدیرِ مرا تیز و مکرر برسان همه رفتند و کسی پشتِ سرم هیچ نماند شوکتی تازه به این قلبِ مکدر برسان دردِ من درمان ندارد، گلهای هم نیست، نه مرهمِ مرگ به این زخمِ سراسر برسان بختِ من تیره شد و راه به جایی که نبرد...
-
دنیا به کام دیگران شد مرهمی بر جانشان
دوشنبه 27 بهمن 1404 13:12
دنیا به کام دیگران شد مرهمی بر جانشان اما برای قلبِ من تاریکی از زندانشان خندیده بر لبهایشان،خورشید شادی،صبحِ نو اما شبم تیره تر از آهِ دلِ نالانشان قلبم شکست از بی کسی،چون شیشه ای در بادِ سرد آخر به خون آغشته شد،پاکیِ آن دستانشان یک عمر در حسرت نشستم بهرِ روز دیدنش اما نصیبِ دیگری شد چشمِ مهربانشان گفتند با من وعده...
-
دلدارم، نمیدانم کیستم
دوشنبه 27 بهمن 1404 13:11
دلدارم، نمیدانم کیستم وقتی هر راه به نام من تمام میشود. پرسیدم: از کجا آمدهام؟ گفتی: از جایی که سؤال زودتر از آدم متولد میشود. پرسیدم: به کجا میروم؟ خندیدی و گفتی: بچه اینجایی، آخر به کجا میروی؟ دلم را جلوتر فرستادی، عقلم را در میانهی راه زمین گذاشتی. ایمان مثل کفشی خیس به پاهایم چسبید. گفتی: زیاد فکر نکن. جهان...
-
با من اما غزلی از تو به جا مانده هنوز
دوشنبه 27 بهمن 1404 13:10
با من اما غزلی از تو به جا مانده هنوز بوی عطر بغلی از تو به جا مانده هنوز مومنان نام تو بر مأذنه ها می خوانند بانگ خیرالعملی از تو به جا مانده هنوز همه ابیات تو بیت الغزل معرفتند و چه شهد و عسلی از تو به جا مانده هنوز از ازل تا به ابد فرصت عاشق شدن است و ابد تا ازلی از تو به جا مانده هنوز خانه بی یاد تو در استرس...
-
کاش که دل وصل به یک آیه ی بهتر بشود
دوشنبه 27 بهمن 1404 13:10
کاش که دل وصل به یک آیه ی بهتر بشود سوره ای نذر به احساس کبوتر بشود موج در موج، دعایی بغل پنجره ها آسمانی تر و زیباتر و سرتر بشود فاطمی تر سر گلدسته ی آبادیمان چشم در چشم حرم، عاشق کفتر بشود پر کشد ثانیه ها را به هوای گنبد آه در آه، دعا حضرت مادر بشود آمدم رسم ارادت به پابوس رضا(ع) اشک می جوشد؛ که یک آیه ی کوثر بشود...
-
اینجا دلی پشت زمانها گوش خوابانده
دوشنبه 27 بهمن 1404 13:09
اینجا دلی پشت زمانها گوش خوابانده پا در گلِ یک راه نامعلوم وامانده شعری که باید خوانده میشد پیشازاینها؛ در قلب سپیدِ برگههای خیس جامانده کابوس پرتکرار دردی آشنا دیگر دست مرا در بیقراریهای شب خوانده که اینچنین آیینهی خورشید را هر صبح پشت غبار ابرهای تیره پوشانده قهرند با دستان سردم غنچههای ناز سرمایهی باغ...
-
بیصدا افتادهام در گردبادی بیخبر
دوشنبه 27 بهمن 1404 13:07
بیصدا افتادهام در گردبادی بیخبر در نگاه گرم تو گم گشتهام چون رهگذر چشمهای تو نشان از شعلههای زندگی در دلت طوفان نبود و در دلم آتش، شرر دل سپردی بر من و با روزهای روشنم ماندهام درسایهات در سایۀ شب تا سحر گاه گاهی ردّ پایت را به چشمانم بنه من نمی خواهم کنی از قلب پاک من سفر بیتفاوت نیستی بر دیدگان خسته ام ای که...
-
عطر تو بوی بهاری، تو گل یاس سپیدی
یکشنبه 26 بهمن 1404 12:56
عطر تو بوی بهاری، تو گل یاس سپیدی همه جا روشنی از تو، ای که تو نور امیدی سر نهادی به بیابان، پی مجنون غریبی هرچه گشتی چو منی زار و دیوانه ندیدی همچو آهوان خسته در کنار تخته سنگی منتظر نشسته بودی، تا مرا دیدی رمیدی در فرارت صد بهانه پی دیدار و سلامی بَهر آزارِ مَنَت بود، اگر آنگونه دویدی پشت آن پنجره دیدم من تو را...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 26 بهمن 1404 12:55
-
کاش می شد در کنارت باشم و شادم کنی
یکشنبه 26 بهمن 1404 12:54
کاش می شد در کنارت باشم و شادم کنی چون نباشم در خیال خود شبی یادم کنی همچو مرغ فاخته ام در لحظه های بی کسی در هوای تازه ای ای کاش آزادم کنی گه نوازش کن مرا با گرمی دستان خود تا ابد آرام می مانم که فریادم کنی از چه می خواهی جدا باشی زمن ای بی خبر کاشکی بودم کنارت تا که دلشادم کنی روشنی بخشی به شبها چون غزل خوانم شوی با...
-
دلم گرفت به وسعت شبها نیامدی
یکشنبه 26 بهمن 1404 12:54
دلم گرفت به وسعت شبها نیامدی چشمها شد از فراقت . همه دریا نیامدی لاله خشکید ز داغ سیاه انتظار فسرده باغ ز فتنه ی سرما نیامدی سوخت پیکر عریان بنفشه از گرما به جانب ما . نسیم جان افزا نیامدی کوبیده اهریمن به طبل قیل و قال خویش ای حقیقت گمگشته ی پیدا نیامدی کشید تیغ عربده آن بدسگال مست تو ای باغبان . به یاری گلها نیامدی...
-
دختری با موی بلند
یکشنبه 26 بهمن 1404 12:53
دختری با موی بلند افشان در باد ایستاده در میان طناز ورعنا قد فریاد می زند درد مرا حق مرا می گذرم از او می دوم سوی دگر به میانِ میدانی دگر رنگ چشم هایش روشن خشم در آن ، آتشین پسر کرد نشین ورزیده از کوه های بلند رقصیده در دشت و دمن فریاد می زند درد مرا حق مرا می گذرم اینبار هم از او روبرویم برق آتشینِ لوله ای پشت سر...
-
نمودی سد معبر با نگاه خود تو راهم را
یکشنبه 26 بهمن 1404 12:53
نمودی سد معبر با نگاه خود تو راهم را چگونه من ز چشمانت بدزدم پس نگاهم را اسیر حیله ی چشم فریبای تو شد چشمم چگونه می پذیری بار سنگین گناهم را شبم را روز روشن ساختی با نور چشمانت به طوری که نمی خواهم دگر بینم پگاهم را شدم آلوده ی چشمان مست مهربان تو عجب روشن نمودی شام چشمان سیاهم را مرا که معتکف بودم برای توبه و زاری...
-
من هنوز دوستت دارم،
یکشنبه 26 بهمن 1404 12:50
اندکی قلب برایم مانده، با حرفهایت نشکن. اندکی حال برایم مانده، خرابش مکن. مرا بیش از این، مریض و دردمند نکن. من هنوز دوستت دارم، با کارهایت، مجنونم مکن. زینب رمضانی
-
قاصدی با یک خبر احوال ما پرسید و رفت
یکشنبه 26 بهمن 1404 12:49
قاصدی با یک خبر احوال ما پرسید و رفت اشک شد چشمان او دور وبرش گل چید ورفت کوچه ها بی نام تو بن بست خاموشی شدند عطر نامت در هوای شهرمان پیچید ورفت ابرها هم گریه را از چشم ما آموختند بر سر این دشت بی باران نٓمی، بارید ورفت شبنم صبحی که بر روی شقایق مانده بود چون حبابی لحظه ای روی چمن لغزید ورفت ما به امید وفا ،پل بسته...