خانه عناوین مطالب تماس با من

♡عاشقانه آرام♡

زندگی

♡عاشقانه آرام♡

زندگی

درباره من

حوصله ام سر میرود از این فرداهایی که هنوز نیامده دیروز میشوند! ادامه...

پیوندها

  • Glarisha گلاریشا نام یک رمان فانتزی به قلم محمد حسین داودی می باشد

برچسب

اللهم عجل لولیک الفرج مینیمال هایی برای زندگی تکست تفکر خدا عکس نوشته عشق مثبت پاییز محرم حال خوب دلتنگی زندگی پرویزصادقی دوست داشتن

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • ماه از شب عبور می‌کند،
  • السلام علیک یا صاحب الزمان
  • پدر؛
  • عاشق دیوونگی هاتم که حتی توی برف
  • اعتبار
  • پرنده‌ها کوچ کرده‌اند
  • بر زبان بستم که نامت لحظه ای بر لب نزد
  • غم آمد و تِکیِه زد به دیوار دلم
  • رودخانه‌ها یخ بسته‌اند
  • مهتاب زمستانی

بایگانی

  • دی 1404 120
  • آذر 1404 310
  • آبان 1404 300
  • مهر 1404 300
  • شهریور 1404 310
  • مرداد 1404 320
  • تیر 1404 312
  • خرداد 1404 301
  • اردیبهشت 1404 310
  • فروردین 1404 310
  • اسفند 1403 280
  • بهمن 1403 300
  • دی 1403 270
  • آذر 1403 300
  • آبان 1403 299
  • مهر 1403 300
  • شهریور 1403 310
  • مرداد 1403 310
  • تیر 1403 310
  • خرداد 1403 269
  • اردیبهشت 1403 310
  • فروردین 1403 311
  • اسفند 1402 289
  • بهمن 1402 301
  • دی 1402 310
  • آذر 1402 302
  • آبان 1402 309
  • مهر 1402 310
  • شهریور 1402 370
  • مرداد 1402 320
  • تیر 1402 331
  • خرداد 1402 309
  • اردیبهشت 1402 312
  • فروردین 1402 325
  • اسفند 1401 321
  • بهمن 1401 361
  • دی 1401 358
  • آذر 1401 335
  • آبان 1401 324
  • مهر 1401 330
  • شهریور 1401 324
  • مرداد 1401 330
  • تیر 1401 318
  • خرداد 1401 321
  • اردیبهشت 1401 313
  • فروردین 1401 315
  • اسفند 1400 290
  • بهمن 1400 301
  • دی 1400 325
  • آذر 1400 310
  • آبان 1400 314
  • مهر 1400 306
  • شهریور 1400 320
  • مرداد 1400 320
  • تیر 1400 300
  • خرداد 1400 240
  • اردیبهشت 1400 200
  • فروردین 1400 209
  • اسفند 1399 172
  • بهمن 1399 220
  • دی 1399 295
  • آذر 1399 284
  • آبان 1399 306
  • مهر 1399 320
  • شهریور 1399 312
  • مرداد 1399 222
  • تیر 1399 170
  • خرداد 1399 150
  • اردیبهشت 1399 100
  • فروردین 1399 70
  • اسفند 1398 56
  • بهمن 1398 2
  • دی 1398 6
  • آذر 1398 6
  • آبان 1398 4
  • بهمن 1397 36
  • دی 1397 150
  • آذر 1397 290
  • آبان 1397 305
  • مهر 1397 183
  • شهریور 1397 180
  • مرداد 1397 80
  • تیر 1397 56
  • خرداد 1397 60
  • اردیبهشت 1397 63
  • فروردین 1397 62
  • اسفند 1396 60
  • بهمن 1396 58
  • دی 1396 59
  • آذر 1396 60
  • آبان 1396 58
  • مهر 1396 57
  • شهریور 1396 63
  • مرداد 1396 61
  • تیر 1396 62
  • خرداد 1396 61
  • اردیبهشت 1396 62
  • فروردین 1396 58
  • اسفند 1395 58
  • بهمن 1395 58
  • دی 1395 60
  • آذر 1395 58
  • آبان 1395 59
  • مهر 1395 52
  • شهریور 1395 62
  • مرداد 1395 62
  • تیر 1395 62
  • خرداد 1395 62
  • اردیبهشت 1395 62
  • فروردین 1395 62
  • اسفند 1394 58
  • بهمن 1394 60
  • دی 1394 60
  • آذر 1394 62
  • آبان 1394 41
  • مهر 1394 31
  • شهریور 1394 32
  • مرداد 1394 29
  • تیر 1394 40
  • خرداد 1394 58
  • اردیبهشت 1394 29
  • فروردین 1394 8
  • اسفند 1393 5
  • بهمن 1393 7
  • دی 1393 8
  • آذر 1393 9
  • آبان 1393 5

تقویم

دی 1404
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30

جستجو


آمار : 1512970 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • خود را به آغوش کشیدم آه از نهاد خود شنیدم سه‌شنبه 25 آذر 1404 12:05
    خود را به آغوش کشیدم آه از نهاد خود شنیدم انگار هرگز پیش چشمم، آینه را روشن ندیدم رفتم، در خواب عمیقی گویا که من،من را ندیده اینگونه شد خود را ندیدم از دیگران رویا خریدم رویایی خوبی بود در من اما مرا از خود ربودم دیشب در آن خواب عمیقم تا اوج تنهایی پریدم اصلا به فکر خود نبودم ،من بودم و اما من نبودم چشمم نمی دید چشم...
  • السلام علیک یا صاحب الزمان سه‌شنبه 25 آذر 1404 12:04
  • به دنیا دل مبند،که دنیا جای ماندن نیست سه‌شنبه 25 آذر 1404 12:03
    به دنیا دل مبند،که دنیا جای ماندن نیست سردرگیج و گُمم ،دانم جای جانان نیست به هیچکس دل نبند، دنیا پوچ و پوچه تو دانی که دنیاجای هیچ، مهمان نیست آمدند وکاشتند ،اما نخورده رفتند دانی بادست خالی ، جایِ کتمان نیست هرکه آمد دوسه روزی، بود ورفت همه دانند که اینجا، جای میزبان نیست هی طمع کردی درحقِ این وآن اما هرجایی ! که...
  • یاد دیدار رخت خاطره ای سیال است سه‌شنبه 25 آذر 1404 12:02
    یاد دیدار رخت خاطره ای سیال است که چنین خاطره ای در گرو اقبال است شاعر از دوری معشوق بنالد و من از دوری تو که مثالش اختلاف صد من و مثقال است همه روزم به تو مشغول و شب تاریکم شده کابوس و تمام لب من تبخال است لحظه ی وصل به یک چشم زدن میگذرد این فراق است که هر ثانیه اش یکسال است محمود گوهردهی بهروز
  • مادرم دردامن‌ خود گل فراوان دارد سه‌شنبه 25 آذر 1404 12:01
    مادرم دردامن‌ خود گل فراوان دارد او که می خنددبرایم عطر باران دارد می کنم سجده به روی چادرگلدارش چون بهشتی را درون خود که پنهان دارد دل سپردم به دعاوذکرهای برلبش قلب من ازمهراو باشد که ضربان دارد کودکی هایم چه شیرین بوددرآغوشش توببین چشمان من حال پریشان دارد بعدتو شادی نیامددردلم مهمانی بلکه امواجی پرازغم چونکه طغیان...
  • در خلوتِ تنهاییِ دیوارها تَرَک برمی‌داریم سه‌شنبه 25 آذر 1404 12:00
    در خلوتِ تنهاییِ دیوارها تَرَک برمی‌داریم و چشم می‌دوزیم به کورسویِ روشنِ چراغ گاهی باید باختن را بُرد گاهی باید وطن را جُست اینجا غربت است! اینجا برای پنجره‌ها قفل می‌سازند اینجا کوه رویِ شانه‌ی صبرِ چندهزارساله خوابش می‌بَرَد فصل‌ها پنهان شده‌اند و باران جایِ خود را خالی کرده از مِهر رَد شدیم و در آبان بُریدیم و آذر...
  • در دیاری که لباس شعر بر تن سه‌شنبه 25 آذر 1404 11:59
    در دیاری که لباس شعر بر تن یاوه ها می دوزند ترانه را به مسلخ می کشانند در میان همهمه ی هجاهای پر تکرار و دگربار هر قافیه را در خیابان ردیف کرده گردن میزنند و مرغ شب خوان در قفس واژه ی مرگ را هجی میکند... شعر سپید کفن پوش راهی جز قیام ندارد... معصومه داداش بهمنی
  • تمـامِ عمـر پایت سوختم، امّا ندیـدی تو سه‌شنبه 25 آذر 1404 11:56
    تمـامِ عمـر پایت سوختم، امّا ندیـدی تو بـرای خستگی‌هایت شـدم مأوا، ندیـدی تو جوانـی را بـه پـایِ آرزوهـایِ تـو دادم ،رفت خزان شـد بـاغِ سبـزِ چهـرهٔ زیبـا، ندیـدی تو دلم می خواست هر لحظه کنارت بودم و باشم ولـی تنهـایـی‌ام را در دلِ شب هـا، ندیـدی تو بـرایِ خـانه‌ات خورشید بـودم، گرم و نـورانی یخِ سـردِ نگـاهت ، کُشـت...
  • ببار ای ابرِ رحمت زا، بـریـز از لطفِ احسان سه‌شنبه 25 آذر 1404 11:56
    ببار ای ابرِ رحمت زا، بـریـز از لطفِ احسان بده بر زخمِ صحرا مرهمی از قطره ی جان ببار از باده ی شیرینِ خود بر سینه ی خاک که خاکِ تَـر شود از عطرِ تو پُـرنور و افلاک بـبَـر گـردِ غـم از رخـسـار گل هـای شکیـبـا که بلبل نغمـه ی شادی زنـد در سازِ صحـرا بـرون ریـز از دلـت هر غصـه ،ای ابـرِ الـهـی بزن باران رها کن دشتِ...
  • باورش سخت نیست سه‌شنبه 25 آذر 1404 11:55
    باورش سخت نیست هر دری که باز کنی پشت آن ایستاده‌ام شبیه عکسی تمام قد در آلبومی قدیمی عزیزم نترس زیر تمام درخت‌های کاج پشت تمام پنجره‌ها... همیشه آخرین تماس از من است و هر صبح که بیدار می‌شوی کنار من بخواب رفته‌ای و در آینه... فرقی نمی‌کند اتاق هفده هتل فردوسی یا مسافرخانه‌ای در جنوب کوبا به تو فکر می‌کنم شبیه قطاری که...
  • باز من را وسط زندگی ات گم کردی دوشنبه 24 آذر 1404 12:34
    باز من را وسط زندگی ات گم کردی باز من را وسط قافیه ها گم کردی بی خبر بودی زعشق من نمی‌دانستی بی خبر بودی ز قلب من نمی‌دانستی بی صدا مُردم و چشمان مرا بوسیدی بی‌صدا خرد شدم ، درد مرا بوسیدی درد بودی ،اشک بودی ، تورا بوسیدم بیت بودی ،شعر بودی ، تورا بوسیدم خون قلبم رنگ زد پیراهنم را ، دیدم عشق من را تو ندیدی‌‌ و ولی من،...
  • السلام علیک یا صاحب الزمان دوشنبه 24 آذر 1404 12:34
  • به دعای صبحِ سحر ، ای حضورِ پنهانی، دوشنبه 24 آذر 1404 12:33
    به دعای صبحِ سحر ، ای حضورِ پنهانی، به امیدِ قلبِ شکسته ، نور برگردد. سپرده‌ام به خدا تا به شور برگردد، به نسیمِ صبحِ محبت، عبور برگردد. دلم به کوچِ پرستو امید بسته هنوز، که از دیارِ غربت با ، سُرور برگردد. اگر نسیمِ دعایم وزد زِ سویِ حرم، بهار می‌رسد و، آن ظهور برگردد. به شوقِ خنده‌ی او، شب چراغ افروزد، که با نگاهِ...
  • شب بود دوشنبه 24 آذر 1404 12:32
    شب بود و شهر پوشیده در ردای نقره ای مه او ایستاده بود پشت پنجره ی آپارتمان کوچکش چشمانش دو قاصدک گم کرده در بیابان برجها نگاهش روی نورهای نئون خیابان می لغزید و در میان هزاران پنجره ی روشن هیچ چراغی پاسخگوی تاریکی دلش نبود عشق برای او شده بود مثل تاکسی های شبانه که بی اعتنا از کنار ایستگاه تنهایی اش می گذشتند و سوت...
  • باشهدا دوشنبه 24 آذر 1404 12:28
  • زن دوشنبه 24 آذر 1404 12:26
    زن پنجکِ پیاله‌ی پنجاه زمستان که نورِ خورشید را به وقارِ کهن می‌گرداند میانِ جمع گل‌های دامنش در چادر شب چون شهابِ آرام می‌لغزد ردّش خطّ نازکی از ماه‌تاب می‌‌کشد بر زمین نفس عطرینش بادِ عصر نیست جان طبیعت‌است بر پوستِ جهان قطره‌ای بر گونه‌اش باران نیست ابرِ رهاشده‌ای‌ست که سبزینه‌ها را بیدار می‌کند. زن لحظه‌ای‌ست که...
  • دیگر کافیست ، دوشنبه 24 آذر 1404 12:23
    دیگر کافیست ، سنگینی برق شمشیر نگاهت را از روی من بردار، من مقهور تیزی نگاهت شده ام، غرورم را می شکنم، در برابر الهه ی عشقت سر تعظیم فرودمی آورم، من شکست خورده ام !!! شکست در برابر نگاهی که درجانم رخنه کرده است، جنگی میان عمق نگاه تو و اندیشه بی دفاع من، من شکست خورده ام دربرابر ستیزی که یک طرف آن تویی ، وسوی دیگر...
  • «تجربه‌های عمیق نام ندارند؛ دوشنبه 24 آذر 1404 12:21
    «تجربه‌های عمیق نام ندارند؛ فقط به یاد می‌مانند و شب همیشه پیش از خواب آغاز می‌شود.» " تجربه‌ی مشترکِ تاریکی " چه کسی به ما یاد داد شب جایی برای ایستادن نیست؟ وزنم پیش از تنم فروریخت و رختخواب آرام جای زمین را گرفت. پارچه دهان نداشت اما مرا صدا می‌زد به زبانی که فقط در آستانه‌ها شنیده می‌شود. نفس در سینه‌ام...
  • باران میبارد دوشنبه 24 آذر 1404 12:17
    باران میبارد نم نم، آرام آرام رد غم را از چهره ی باغ میشویَد جان تازه می دَمد بر اهل باغ اهل باغ، غرق سرور از تماشای باران و طلوع و من غرق خیال که تو ای بارانِ من چه زمانی به سراغِ باغِ خود می آیی ؟ فاطمه شعبانی
  • گاهی دل نه شانه می‌خواهد دوشنبه 24 آذر 1404 12:16
    گاهی دل نه شانه می‌خواهد نه راه‌حل فقط کسی که بگوید: «حق داری خسته باشی» ما در ازدحام نقش‌ها خودمان را گم کرده‌ایم میانِ بایدها و ترسِ دوست‌داشتنی نبودن کودکی درون ما هنوز با زانوهای زخمی منتظر است کسی دستش را بگیرد نه قضاوتش کند زندگی همیشه قهرمان نمی‌خواهد آدمی می‌خواهد که بماند نفس بکشد و از نو خودش را دوست بدارد...
  • تو رسیدی مثل شعله‌ای سوزان، یکشنبه 23 آذر 1404 12:26
    تو رسیدی مثل شعله‌ای سوزان، بی‌پایان، که در خلوتِ جان بادها را به رقص می‌آورد. اسمَت را گفتم آهسته، اما هر حرف، یک انفجارِ خاموش بود که صخره‌های سکوت را شکافت. نگاهت توفانی‌ست که در دل شب‌ها سنگ‌ها را به ناله می‌اندازد و من در این طوفانِ بی‌امان، خودم را به خاکسترِ پرتوهای تو سپردم و در شعله‌های تو، مرگ را به رقص...
  • السلام علیک یا صاحب الزمان یکشنبه 23 آذر 1404 12:25
  • خاکم قدمت که بر فلک رعنایی یکشنبه 23 آذر 1404 12:25
    خاکم قدمت که بر فلک رعنایی جز نشستنم بپای یاری نرود معنایی هم مقصد و مقصودی هم ناظر و منظور ترسم نرسد وصالم حاصل نشود تنهایی یک چشم به هم رفت و یکی وقف قمر گشت بی روی توام دیده نسازد سحر فردایی درمانده اگر ماندم در جام نظر خواندم درمانی و جانم به لبم که چون سخن از مایی رویای سرابیم و ز یک جرعه شرابی تو دستی که به مویت...
  • گذشته همواره در کار است یکشنبه 23 آذر 1404 12:24
    گذشته همواره در کار است آینده معلوم نیست به چه بار است گذشته وآینده واقعیت چرخش روزگار است اما زمان حال دروغی آشکار است احمد پویان فر
  • به تو مؤمن‌ترم از این‌که مسلمان بشوم یکشنبه 23 آذر 1404 12:22
    به تو مؤمن‌ترم از این‌که مسلمان بشوم زیستن، تجربه‌ای بود که انسان بشوم پای هر میوه‌ی ممنوعه که چیدم، ماندم چون مُقَدَّر نشد از کرده، پشیمان بشوم سازه‌ای سبز میان برهوتم؛ حیف است سرِ ناسازیِ یک زلزله، ویران بشوم ماه‌مَسلک‌تر از آنم که به ظلمت برسم مکتبِ اَبری‌ام‌ آموخته، پنهان بشوم من که در پرده‌نشینی یَدِطولا دارم پس...
  • گفته بودم با دلم آشنایت میکنم پیشم بمان یکشنبه 23 آذر 1404 12:21
    گفته بودم با دلم آشنایت میکنم پیشم بمان از غم و اندوه گفتم رهایت میکنم پیشم بمان گفته بودم چرخ گردون را بچرخانم بر مراد دلت از مصائب دنیا گفتم جدایت میکنم پیشم بمان گفته بودم مینشانم تاجی از یشم و زمرد بر سرت از قشنگی ها گفتم بی نیازت میکنم پیشم بمان گفته بودم پهن میکنم فرشهایی از گل را بر رهت از فکرهای بد گفتم بی...
  • فدای نگاهت، یکشنبه 23 آذر 1404 12:19
    فدای نگاهت، فدای خنده‌هایت به وجد می‌آیم وقتی چشمانم به تماشایت می‌‌نشینند و کلمات ذهنم را منوّر می‌کنند توصیف تو طرحی تازه به دنیای من می‌بخشد. تو دریایی، که موج‌موج روشنی از تو می‌تراود، تو باشکوهی مثلِ خودت. رویای دست‌نیافتنی، پادشاه من! گر چه دست‌نیافتنی تو را به دست خواهم آورد، شک نکن! این زن بلند پرواز است و عشق...
  • ​​​​​باران می بارد! یکشنبه 23 آذر 1404 12:19
    ​​​​​باران می بارد! نیلی میشوم همان آسمانی! پگاه عامری
  • پاییز، رویای رسیدنِ کدام عاشق است یکشنبه 23 آذر 1404 12:17
    پاییز، رویای رسیدنِ کدام عاشق است آنکه مرگِ برگ را به خش‌ خش کفش‌ها جشن می‌گیرد!؟ یا به التماس باد را دشنام برای غارت آخرین برگ! بی پژواکی فرو خواهم ریخت و منت هیچ دیواری را به شانه‌ام برنخواهم‌ تافت. بیهوده بر دیوار سیبل می‌کشی و فشنگ‌ها را صیقل، زمستان کار خود را بلد است. حسین محمدیان
  • تو سیبِ سرخِ شاخه‌ای یکشنبه 23 آذر 1404 12:16
    تو سیبِ سرخِ شاخه‌ای در آفتاب، آن‌قدر زیبا که سرخیت روی گونه‌ی باد می‌نشیند. و من همچون شاخه‌ای که زیرِ بارِ غمت خم می‌شود، هر بار برگ‌ها کنار می‌روند تا تو را بهتر ببینم. با تمام دلم می‌خواهم آرام، بی‌آن‌که آسمان بلرزد، ببویمت. اما هر چه نزدیک‌تر می‌آیم، عطرِ رسیدنت پاییز را در من بیدار می‌کند. می‌ترسم اگر لحظه‌ای...
  • 23773
  • 1
  • ...
  • 5
  • 6
  • صفحه 7
  • 8
  • 9
  • ...
  • 793