-
روزگاریست که سرد و بی حس شده ام
دوشنبه 27 اسفند 1403 13:00
روزگاریست که سرد و بی حس شده ام رنج دنیاست و دلشکستگی ها دل خسته شده ام چه شود در دنیا نباشد غمی و کلکی چو آشنا نقاب بردارد من موفق شده ام گوهر پاک و نیکی باشد یکسان مشکل پیر تا جوان حل معما شده ام هیچکس در دنیا دل سوز تو نیست جوان مرحبا بر کار من که الگو شده ام گر که وفادار باشی بی وفایی میکنند وقت ندارم در دنیا...
-
باشهدا
دوشنبه 27 اسفند 1403 12:58
-
دل من در دلِ تو بی دل و دلداده منم
دوشنبه 27 اسفند 1403 12:57
دل من در دلِ تو بی دل و دلداده منم شبِ من در شبِ تو بی شب و بی خانه منم تو شدی عاقل و پس جاهل و دیوانه که شد ؟ تو شدی راه و همان عاشق و بی راهه منم تو صدایی تو نوایی تو کلامی در من کفر گویم که خدایی ، ز تو بیگانه منم ز دلم با خبری دل به دلت راه نیافت تو نماندی و ندیدی ، آن که جامانده منم وَ اگر ماندم و گفتم زِ تو من...
-
من روح مقدسی هستم که
دوشنبه 27 اسفند 1403 12:56
من روح مقدسی هستم که تاریکی را در آغوش خواهد فشرد و در تن یأس، نور خواهد ریخت من آواز روشنی هستم که بر سپیدهدمان سروده خواهد شد و درخشانترین ستارگان را بر گیسوان شبها خواهد آویخت من آوای روشن رقصی هستم در رنگها و سازها من حقیقتی هستم خفته در جانها و نجوای ظریف زنجره ای بر مردابها درخشش صورتی نیلوفری شکفته بر...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 27 اسفند 1403 12:55
-
شاعری زاهدم و پرده نشین در خلوت
دوشنبه 27 اسفند 1403 12:54
من کجا عشق کجا بوسه و آغوش کجا به لب حسرتم آن رغبت خاموش کجا مثل فرهاد بریدند طمع از الهام بعد آن چهره ی شیرین بسرم هوش کجا شب عزا گیرد از ان رو که به تختش تنهاست گرمی سینه و آن شانه و بازوش کجا پیشکش می دهدم نوچه ی عطار عرق عرقیات کجا ، نفحه ی از بوش کجا دیده اش کو که به ستاری خود پوشد عیب عیبها دارم و چشمان خطا پوش...
-
کاش می شد شعر بودم ، تا تماشایم کنی
دوشنبه 27 اسفند 1403 12:53
کاش می شد شعر بودم ، تا تماشایم کنی خط به خط من را بخوانی تا که معنایم کنی کاش می شد واژه ای بودم شبیه " گم شدن " تا شبی در " واژگان عشق " ، پیدایم کنی علیرضا تندیسه
-
نه آه و ناله میخواهم
دوشنبه 27 اسفند 1403 12:51
نه آه و ناله میخواهم نه از شر پا گریز باشم چوشیر باشم چو شیر باشم غرورش را چه میباشد تو مهتر باش زان خر تو بهتر شو از شیر تو حق را گو اگر برمیخورد بر خویش نالان شو بشو غمگین که کارت زار میباشد. محسن گودرزی
-
دل که میگیرد،مجنون غزلخوان میشود
دوشنبه 27 اسفند 1403 12:49
دل که میگیرد،مجنون غزلخوان میشود در فراق لیلی اش، رسوا و حیران میشود میچکد حرفِ دل از چشمانِ او بی اختیار همچو موجی پرخروش، آغازِ طوفان میشود یاد آن چشمانِ جادو میرود در خاطرش یک نگاهِ ناز او ،صد شعر و دیوان میشود عشق دردیست از سویدای دل و دلدادگی لیک درمانیست که بر مبتلایان می شود شورِ عشقِ یوسف، آتش در دلِ...
-
وقتی بهم فکر می کنی
دوشنبه 27 اسفند 1403 12:48
وقتی بهم فکر می کنی چشمای مشکیت پُر از ستاره میشه چشمات برام همیشه انرژی مثبته قسم به چشمای مشکیت همیشه برات صدمُ میزارم چشمای مشکیت مثل آهن ربا تموم دوسِت دارمُ مال خودت می کنه دکتر محمد کیا
-
حقیقت مسیر را به کودکیم نگفته بودم؛
یکشنبه 26 اسفند 1403 12:56
حقیقت مسیر را به کودکیم نگفته بودم؛ دیشب در خواب، خواب مرا دید و جا خورد. چشمهایش در من دنبال رؤیاهایی گشت، که در دنیای او آسان بود، و در دنیای من، معامله. امید دهقانی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 26 اسفند 1403 12:55
-
دیرزمانیست که از اجتماع انسانها
یکشنبه 26 اسفند 1403 12:54
دیرزمانیست که از اجتماع انسانها به جمع های سبز درختان پناه بردم طبیعت جنگل و کوهستان پیوستن به فسفره های معلق در هوا و تلو تلو خوردن بر لایه های رقیق هنگامه ی وزش بادهای وحشی که از میان برگهای عطرآلود بسویم هجوم آوردند مثل قاصدکی نرم و سبک بسمت آسمانها سفر کردم تا به ابرهای درهم پیچیده ی خاکستری و انوار طلایی خورشید...
-
ز برزن، محلّه همی رَد شدم
یکشنبه 26 اسفند 1403 12:53
ز برزن، محلّه همی رَد شدم دل افسرده گفتم که من بَد شدم شد از خاطرم رَد همه خاطرات یکی مسجد و خنده ی کائنات من آن پاک کودک بُدم بر زمین سزایم ز نیکی بهشت برین اذانگو که الله و اکبر بگفت گل از صد گلم خنده ها می شکفت ز شوق خداوند مهر و کریم به پس کوچه های محلْ می زدیم چه شد آن همه شوق و ذوق نماز نبود آن مگر امر پیر حجاز...
-
عیدتون مبارک
یکشنبه 26 اسفند 1403 12:51
-
نه چون شمع فراق در یاد یارانم
یکشنبه 26 اسفند 1403 12:49
نه چون شمع فراق در یاد یارانم اسیر مهر ایام و زمستان و بهارانم دلت را خانهٔ حق کن، توکل کن، یگانه ساغرم باش و بخندان و برویانم فلق را در عمق چشم زیبای یار می بینم از آن پیمانه در جامم بریز و بگردانم طمع از شربت لبهای او گویی شفا هست محقق گر نگردد روزی ام؛حسرت کشانم همه گویند که در دیوان اقبال رفیقی هست که می گفت بی...
-
فصل پیشین بهــار آمـده از نــو
یکشنبه 26 اسفند 1403 12:49
فصل پیشین بهــار آمـده از نــو یـک دمـی نــو بهـار آمده از نــو بـر گل و بــر درخت و بــر شـاخه غنچه ای بــی قــرار آمــده از نـو لاله هـا سوی هـر طرف رقصان شــاپرک را نــگار آمــده از نــو فصــل روئیــدن زمیــن گشـته آهــوان را خمــار آمــده از نــو فرش سبزی به رخ کشیده دمن چون عروسی به ناز آمده از نو نهر آبی که آب...
-
خانه دلگیر است
یکشنبه 26 اسفند 1403 12:47
خانه دلگیر است مثل شبهای پر از سوز خزان مثل یک کافهی تنها که در آن خستگی روز دراز شده از چشم نهان خانه بد دلگیر است! چون کسی نیست که در آینهها یا که در خاطرهها چهرهاش با همهی قلب و توان میخندد! در دلم غوغاییست که چرا پر زدن و محو شدن این چنین آسان است؟! چون زمین زندان است؟! یا که بر حسب تصادف به نفس افتادیم؟!...
-
باد بر صورت من من سر به شیشه دارم
یکشنبه 26 اسفند 1403 12:46
باد بر صورت من من سر به شیشه دارم چاله دست انداخته ماشین را سرم پر درد شد اخ و اخی گفتم و خود را کشیدم بر عقب خاطر شیرین من کم رنگ و کم رنگ تر شد باز اما خودم را غرق رویا کرده ام در خیالم آسمان صورتی و خوش طعم شد اینقدر اسب دوبال را تند تند تر کرده ام سرعت طوفان و مانع ابر های سنگین شد اوج گرفته اینقدر تاختم نزدیک...
-
رفتی و اشک مرا دیدی ولی حالا چرا؟
یکشنبه 26 اسفند 1403 12:44
رفتی و اشک مرا دیدی ولی حالا چرا؟ شعله بر جانم کشیدی، بیصدا، حالا چرا؟ دل به عشقِ تو سپردم، تا ابد خواندی مرا عهد خود شکستی ز ما،ای بی وفا حالا چرا؟ شوق دیدار تو هر شب جان من را زنده کرد بیخبر رفتی و خاکستر شد دعا، حالا چرا؟ زلف تو شامِ جهان را نورِ جاویدان نمود روشنی رفتی و دل شد مبتلا، حالا چرا؟ عاشقِ چشمت شدم،...
-
چشم پر افسون تو با جان من بیگانه است
شنبه 25 اسفند 1403 12:33
چشم پر افسون تو با جان من بیگانه است آن دو چشم مست تو راز دل دیوانه است جان من انگار با چشمان تو افسون شده بی گمان چشمان تو آغاز یک افسانه است من ننوشیدم از آن چشمان پر شور و شراب بهترین می ، چشم تو اندر خُم میخانه است تو برافروختی به جانم آتشی از جنس غم آتشت بر جان من بوی خوش ریحانه است چشم تو سرمشق هر نقاش عاشق...
-
خیالش
شنبه 25 اسفند 1403 12:32
-
تا کی از سوال پنهان غم و اضطراب دل را
شنبه 25 اسفند 1403 12:31
تا کی از سوال پنهان غم و اضطراب دل را با که از کجا جستن حرف بی جواب دل را جای دم کشیدنم را هر دم اضطراب باشد با کدام پلک ببندم چشم پر ز خواب دل را در ندامت خانهای دل حس مردن هم نمانده تا کجا بهدوش کشانم کوهی از عذاب دل را فصل اندوهی که در من فصل پر بار و گران شد هر دم از خدا بخواهم آخرِ حساب دل را چونکه اوج برف و...
-
احسنت که دل دادی و دل برده ای از من
شنبه 25 اسفند 1403 12:30
احسنت که دل دادی و دل برده ای از من احسنت که جان دادی و جان کنده ای از تن احسنت به نامت که همه حسن و جمال است احسنت که دل کندنم از یار محال است احسنت ، ولی گر روی از دل چه کنم من ؟ ای جان بگو بی تو حیاتم ، چه کند تن ؟! گر حیله کنی جان مرا گیری و رفتی ؟؟ گر راست نباشد که چه گفتی چه نگفتی ؟ احسنت که دل دادن تو راهِ...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 25 اسفند 1403 12:28
-
شبانه رد شدم از مرزهای تنپوشت
شنبه 25 اسفند 1403 12:27
شبانه رد شدم از مرزهای تنپوشت به من اقامت دائم بده در آغوشت سیاه بخت تر از موی سربهزیر تو باد هرآن کسی که سرش را نهاد بر دوشت شبی ببوس در آیینه طلعت خود را که بیم روز مبادا شود فراموشت زمان خلق تو آهو بریده نافت را دو مرغ عشق اذان گفتهاند در گوشت دلی که میشکنی از کسان حلالت باد به شیشه خونجگرها که میکنی، نوشت!...
-
دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید
شنبه 25 اسفند 1403 12:26
دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید بـر حـال دلِ خـسته بخندد، خوشش آید هر کس که ز سودای جنون بویی دارد از صحبت دیوانه نرَنجد، خوشش آید زنجیر و قفس گرچه بُوَد سخت و گران دیوانه در آن باز بخندد، خوشش آید ما مستِ دل و بادهی عشقیم هنوز دیوانه ز دیوانه نپرسد که چه سود؟ مهدی رضاپور
-
گلوی دستان بزرگ باید گرفت و خورد کرد
شنبه 25 اسفند 1403 12:23
گلوی دستان بزرگ باید گرفت و خورد کرد آتش احترامشان باید بشه از دود سرد فنجان هر میخانهای باید گرفت و سر کشید باید لب پیمانهها را دلربای رود کرد باید که غرشِ عشق، بُرِش کیک را بشکند باید بگویی آفرین وقتی که صبرش میتَنَد شهریار وقف رحمانی
-
قصه شیرین است اما ، سوی ماتم میرود
شنبه 25 اسفند 1403 12:22
قصه شیرین است اما ، سوی ماتم میرود گویم از غم قصه اما ، سخت در غم میرود * هر شبم دنبال رخسارش ، به دریا میروم من ندانستم که او در ، آسمانم میرود * دیده ام از اشک نَه ، از اضطرابش کور شد در سحر ناگاه دیدم ، دیدگانم میرود * دردِ دل بسیار دارم گفتنش ، ما را چه سود؟ دیدم امروز از قضا دردم ! دوایم ! میرود * خیره سر بودم...
-
سر می نهم به پای تو جان می کنم فدای تو
شنبه 25 اسفند 1403 12:20
سر می نهم به پای تو جان می کنم فدای تو دست از جهان کشیده ام تا که رسم به پای تو روی ترا چو دیده دید روی تو شد بلای دل چاره ای نیست دگر مرا تا که کشم بلای تو بی تو غریب غربتم در همه جا و هر زمان گر برسم به پای تو میشوم اشنای تو ای مه مه لقای من عشق تو عشق جان من نغمه سرای عشق توست ایندل بینوای تو چشم امید من برات درشب...