-
تو رسیدی مثل شعلهای سوزان،
یکشنبه 23 آذر 1404 12:26
تو رسیدی مثل شعلهای سوزان، بیپایان، که در خلوتِ جان بادها را به رقص میآورد. اسمَت را گفتم آهسته، اما هر حرف، یک انفجارِ خاموش بود که صخرههای سکوت را شکافت. نگاهت توفانیست که در دل شبها سنگها را به ناله میاندازد و من در این طوفانِ بیامان، خودم را به خاکسترِ پرتوهای تو سپردم و در شعلههای تو، مرگ را به رقص...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 23 آذر 1404 12:25
-
خاکم قدمت که بر فلک رعنایی
یکشنبه 23 آذر 1404 12:25
خاکم قدمت که بر فلک رعنایی جز نشستنم بپای یاری نرود معنایی هم مقصد و مقصودی هم ناظر و منظور ترسم نرسد وصالم حاصل نشود تنهایی یک چشم به هم رفت و یکی وقف قمر گشت بی روی توام دیده نسازد سحر فردایی درمانده اگر ماندم در جام نظر خواندم درمانی و جانم به لبم که چون سخن از مایی رویای سرابیم و ز یک جرعه شرابی تو دستی که به مویت...
-
گذشته همواره در کار است
یکشنبه 23 آذر 1404 12:24
گذشته همواره در کار است آینده معلوم نیست به چه بار است گذشته وآینده واقعیت چرخش روزگار است اما زمان حال دروغی آشکار است احمد پویان فر
-
به تو مؤمنترم از اینکه مسلمان بشوم
یکشنبه 23 آذر 1404 12:22
به تو مؤمنترم از اینکه مسلمان بشوم زیستن، تجربهای بود که انسان بشوم پای هر میوهی ممنوعه که چیدم، ماندم چون مُقَدَّر نشد از کرده، پشیمان بشوم سازهای سبز میان برهوتم؛ حیف است سرِ ناسازیِ یک زلزله، ویران بشوم ماهمَسلکتر از آنم که به ظلمت برسم مکتبِ اَبریام آموخته، پنهان بشوم من که در پردهنشینی یَدِطولا دارم پس...
-
گفته بودم با دلم آشنایت میکنم پیشم بمان
یکشنبه 23 آذر 1404 12:21
گفته بودم با دلم آشنایت میکنم پیشم بمان از غم و اندوه گفتم رهایت میکنم پیشم بمان گفته بودم چرخ گردون را بچرخانم بر مراد دلت از مصائب دنیا گفتم جدایت میکنم پیشم بمان گفته بودم مینشانم تاجی از یشم و زمرد بر سرت از قشنگی ها گفتم بی نیازت میکنم پیشم بمان گفته بودم پهن میکنم فرشهایی از گل را بر رهت از فکرهای بد گفتم بی...
-
فدای نگاهت،
یکشنبه 23 آذر 1404 12:19
فدای نگاهت، فدای خندههایت به وجد میآیم وقتی چشمانم به تماشایت مینشینند و کلمات ذهنم را منوّر میکنند توصیف تو طرحی تازه به دنیای من میبخشد. تو دریایی، که موجموج روشنی از تو میتراود، تو باشکوهی مثلِ خودت. رویای دستنیافتنی، پادشاه من! گر چه دستنیافتنی تو را به دست خواهم آورد، شک نکن! این زن بلند پرواز است و عشق...
-
باران می بارد!
یکشنبه 23 آذر 1404 12:19
باران می بارد! نیلی میشوم همان آسمانی! پگاه عامری
-
پاییز، رویای رسیدنِ کدام عاشق است
یکشنبه 23 آذر 1404 12:17
پاییز، رویای رسیدنِ کدام عاشق است آنکه مرگِ برگ را به خش خش کفشها جشن میگیرد!؟ یا به التماس باد را دشنام برای غارت آخرین برگ! بی پژواکی فرو خواهم ریخت و منت هیچ دیواری را به شانهام برنخواهم تافت. بیهوده بر دیوار سیبل میکشی و فشنگها را صیقل، زمستان کار خود را بلد است. حسین محمدیان
-
تو سیبِ سرخِ شاخهای
یکشنبه 23 آذر 1404 12:16
تو سیبِ سرخِ شاخهای در آفتاب، آنقدر زیبا که سرخیت روی گونهی باد مینشیند. و من همچون شاخهای که زیرِ بارِ غمت خم میشود، هر بار برگها کنار میروند تا تو را بهتر ببینم. با تمام دلم میخواهم آرام، بیآنکه آسمان بلرزد، ببویمت. اما هر چه نزدیکتر میآیم، عطرِ رسیدنت پاییز را در من بیدار میکند. میترسم اگر لحظهای...
-
هر شب دلم آوارهای در روزگار است
شنبه 22 آذر 1404 12:18
هر شب دلم آوارهای در روزگار است حتی وجودم غیر این دل بی قرار است باید زمستان از جهانم دور باشد پس کِی در این تقدیرِ غمگینم بهار است خوشبختیام امکان نخواهد داشت شاید سهمم چرا دائم نگاهی خیس و تار است دیگر نمیخواهد دلم این زندگی را وقتی که حتی زنده بودن مرگبار است در لحظههایی نامنظم ماندهام باز دنیا برایم تا ابد بی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 22 آذر 1404 12:17
-
نشسته ام جای هر دو روی نیمکت
شنبه 22 آذر 1404 12:13
نشسته ام جای هر دو روی نیمکت گاهی به جای تو گاهی نیز خود می خندم از خنده های تو گاهی بی خود گاهی از خود دلیل می شود بودن علت می شود نبودن سؤال می شود بی جواب جنون می شود تکرار نفس می گیرد هوا عشق می شود عُمق این نیمکت. و چه زیبا من و تو با هم روی نیمکت برای تمام بود و نبودن ها برای رویا های نا تمام که چقدر زود گُذشت...
-
شاعری کوچک باشم به نام درکانی.
شنبه 22 آذر 1404 12:11
گاه در میان پریشانیهای دنیا دلم آرام میشود وقتی یاد تو چون نسیم نرم سحر بر جانم میوزد نه از جنس خیال است این محبت و نه شبیه دوستیهای خاکی این نور توست که در دل بندهات مینشیند و او را به راهی روشن میبرد هر زمان که از خود میگریزم به یاد تو برمیگردم به مهربانیای که بینیاز از واژههاست و بینیاز از توصیف...
-
فراموشی نمیدارد نهان در سینه غم را
شنبه 22 آذر 1404 12:10
فراموشی نمیدارد نهان در سینه غم را که نسیان مینماید بیشتر اندوه ما را چو دیوانه که خیره میشود بر نقطه ای بجوش میآورد هر نکته ای شور دل ما را امیرعلی مهدی پور
-
باز هم شب شد و شد، اولِ بیداریِ ما
شنبه 22 آذر 1404 12:09
باز هم شب شد و شد، اولِ بیداریِ ما خلقی اندر غم و رنج، از غم و از، زاریِ ما تا سحرگه من و دل، در تب و در سوز و گداز من پرستار دل و، دل به پرستاریِ ما مرغ شب هق هقِ خود گفت و شب از نیمه گذشت دیده، آبی بِفشان، بر تب و بیماریِ ما غیرِ پیمانه و داغِ دل و خونابِ جگر منّتی نیست ز کس، بر سرم از یاریِ ما آستانِ درِ میخانه...
-
چه زیبا در خیالم نشسته ای
شنبه 22 آذر 1404 12:08
چه زیبا در خیالم نشسته ای جه زیباتر . از من گذشته ای تو اصلا شبیه دیده هایم نیستی . نه شبیه شنیده ها ناشناسی . شبیه بر دل نشسته هایم نیستی راز سر به مهری رمز آلوده ای در کنارم نیستی می دانم تو هم مانند من خسته ای چشم به راهی بوده ای سالها منتظر به کنجی نشسته ای دعا می کنم انتظار تو پایان بگیرد شبی عشق در سینه ات جان...
-
بی توای ماهرخ خوب ودلآرا چکنم
شنبه 22 آذر 1404 12:05
بی توای ماهرخ خوب ودلآرا چکنم طاقتم رفت دراینکوی غم ازا چکنم ای رخت ماه ویاقوت بود لعل لبت در فراق رخ زیبای تو تنها چکنم گل به آن رنگ لطافت زتو خجلت دارد بی گل روی تو ای همدم گلها چکنم از فراق غم تو خشم به دل انگیزد من که مجنون صفتم با غم لیلا چکنم زتو گر مرحمتی بردل دیوانه رسد تو بگو بهر ندامت گل رعنا چکنم گر دعایم...
-
ای کاش دوباره می دیدمت
شنبه 22 آذر 1404 12:01
ای کاش خدا همه فاصله ها را بردارد همه کوهها دریاها همه ی دشتها را خدا کند که بیایی خدا کند که بمیرد تمام لحظه های غریبی میدیا جادری
-
لحظه ی دیدار ،نزدیک است اگر
شنبه 22 آذر 1404 11:59
میپرم از خواب ،با فریاد فکرت ،ناگهانی! طرحی از ناباوری ،بر چشمهایم مینشانی! از حقیقت،ناکجایی دور ،من تبعید بودم از نگاه عشق ،در این خشکسال مهربانی مقصد آخر ،تویی تنها برایم،خواب دیدم خستگی را از وجودم ،با نگاهت می تکانی عشق بارید و رسیده تا حریم ریشه هایم آسمان ،تا تو پلی رنگین کشیده ،آسمانی! میدوم در...
-
شعله در لفظ تو دیدم، آتشی در عمق جان
جمعه 21 آذر 1404 12:46
شعله در لفظ تو دیدم، آتشی در عمق جان آه دل در نغمه ات شد، پرده سوزِ آسمان جان من در سوز عشقت، محو شد در بیکران چشم دل در نور رویت، گم شد اندر لامکان عقل در حیرت فرو شد، از جمالت بی نشان روح من در موج عشقت، میرود دامن کشان بوی گل از زلف تو خیزد، ای بهار عاشقان خنده ات چون چشمه جوشد، میبرد غم از جهان هر نفس در یاد...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 21 آذر 1404 12:45
-
سایهبانی ساختهام از مهرِ تو
جمعه 21 آذر 1404 12:43
سایهبانی ساختهام از مهرِ تو نه بادِ پاییز ، نه تبِ خورشیدِ تابستان نه برفِ خاموشِ زمستان حریفش نمیشود. پناهیست که تنها دستِ خدا بر شانههایش ایستاده آنجا که دل ، از مهر میتپد و آرامش چون پرندهای سپید در شاخههایش مینشیند. سیدحسن نبی پور
-
شب که میرسد،
جمعه 21 آذر 1404 12:42
شب که میرسد، غروبِ رویاهاست اما تو را طلوعی پنهان است. سیدحسن نبی پور
-
به دنبال خیاطی هستم
جمعه 21 آذر 1404 12:41
به دنبال خیاطی هستم که بتواند لباسی از جنس شادی برای من بدوزد لباسی از جنس غم را می شود در همه جا پیدا کرد بهمن نوری قاضی کند
-
یاد باد آن روزگاران یاد باد
جمعه 21 آذر 1404 12:38
یاد باد آن روزگاران یاد باد شوق بی وصف سواران یاد باد تندر آتش فروز آن یلان در نسیم باد شبهای خزان رخش سر تا پا همه دلدادگی چون سپندی در هوای بندگی غرش و شوق سواران را نگر خاک پاک آن نگاران را نگر آن سواران آتشی افروختند زخمها بر تن چنان میسوختند سوختند اندر طواف لاله ها لالههای بی کفن آلاله ها با دلی آرام و سرشار از...
-
در انتظار نسیم قدمهایت
جمعه 21 آذر 1404 12:37
در انتظار نسیم قدمهایت چشمها نشسته در انحصار جاده و لحظهها ورق میزنند حسرت هوای حضورت را بر قامت نگاهی که سایههای سکوت بر سر ثانیهها آوار میشوند مجید رفیع زاد
-
ای مهربان خدا اینجاست،
جمعه 21 آذر 1404 12:36
ای مهربان خدا اینجاست، بنشین کنارش چای میریزد برایت، چای تلخ شیرین میشود به کامَت، دوستی دیرینه است، از اَزل تا بی نهایت، دست بر دستانت نهاد، چشم به راهِ تو ماند، تا کی تو می آیی دل میکَنی از روزگار، آه که دل میسوزد از دردِ فراغ، ای خدایِ خوبِ من ای نوبهار، تو را عاشقانه باید سُتود، تورا در تنهایی و غربتم باید...
-
زخمه ی تار
جمعه 21 آذر 1404 12:35
زخمه ی تار بر سیم سکوت میلغزد و لرزشی از موج در خون واژهها میدود چشمها بادهای پنهان بیتاباند واژهها آینههایی از نور چرخان بر پوست سایه خشم، شور، شادی نُتهای فراریاند که از صفحه ی بیرحم زمان میگریزند و در حضور نامرئی هر نفس میرقصند جایی که قصه در ریشههای خاکسترین جان آه میکشد دل، پیانوییست و انگشتان...
-
کاشکی از همه من را تو جدا میکردی
جمعه 21 آذر 1404 12:34
کاشکی از همه من را تو جدا میکردی نه که با یک دل وابسته رها میکردی به دلم آتش عشق تو فقط برپا بود کاشکی غیظِ جدایی به ادا میکردی به جفا عهد بجان بسته شِکَستی لیکن چه غمی بود شکستن به جزا میکردی اشک شد همدمم و خنده فراموشم شد که چرا با منِ دلداده چنین تا کردی رفتی وبعد توشب خیس قدمهایم گفت که اگر بود کنارت تو چه ها...