-
شعله در لفظ تو دیدم، آتشی در عمق جان
جمعه 21 آذر 1404 12:46
شعله در لفظ تو دیدم، آتشی در عمق جان آه دل در نغمه ات شد، پرده سوزِ آسمان جان من در سوز عشقت، محو شد در بیکران چشم دل در نور رویت، گم شد اندر لامکان عقل در حیرت فرو شد، از جمالت بی نشان روح من در موج عشقت، میرود دامن کشان بوی گل از زلف تو خیزد، ای بهار عاشقان خنده ات چون چشمه جوشد، میبرد غم از جهان هر نفس در یاد...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 21 آذر 1404 12:45
-
سایهبانی ساختهام از مهرِ تو
جمعه 21 آذر 1404 12:43
سایهبانی ساختهام از مهرِ تو نه بادِ پاییز ، نه تبِ خورشیدِ تابستان نه برفِ خاموشِ زمستان حریفش نمیشود. پناهیست که تنها دستِ خدا بر شانههایش ایستاده آنجا که دل ، از مهر میتپد و آرامش چون پرندهای سپید در شاخههایش مینشیند. سیدحسن نبی پور
-
شب که میرسد،
جمعه 21 آذر 1404 12:42
شب که میرسد، غروبِ رویاهاست اما تو را طلوعی پنهان است. سیدحسن نبی پور
-
به دنبال خیاطی هستم
جمعه 21 آذر 1404 12:41
به دنبال خیاطی هستم که بتواند لباسی از جنس شادی برای من بدوزد لباسی از جنس غم را می شود در همه جا پیدا کرد بهمن نوری قاضی کند
-
یاد باد آن روزگاران یاد باد
جمعه 21 آذر 1404 12:38
یاد باد آن روزگاران یاد باد شوق بی وصف سواران یاد باد تندر آتش فروز آن یلان در نسیم باد شبهای خزان رخش سر تا پا همه دلدادگی چون سپندی در هوای بندگی غرش و شوق سواران را نگر خاک پاک آن نگاران را نگر آن سواران آتشی افروختند زخمها بر تن چنان میسوختند سوختند اندر طواف لاله ها لالههای بی کفن آلاله ها با دلی آرام و سرشار از...
-
در انتظار نسیم قدمهایت
جمعه 21 آذر 1404 12:37
در انتظار نسیم قدمهایت چشمها نشسته در انحصار جاده و لحظهها ورق میزنند حسرت هوای حضورت را بر قامت نگاهی که سایههای سکوت بر سر ثانیهها آوار میشوند مجید رفیع زاد
-
ای مهربان خدا اینجاست،
جمعه 21 آذر 1404 12:36
ای مهربان خدا اینجاست، بنشین کنارش چای میریزد برایت، چای تلخ شیرین میشود به کامَت، دوستی دیرینه است، از اَزل تا بی نهایت، دست بر دستانت نهاد، چشم به راهِ تو ماند، تا کی تو می آیی دل میکَنی از روزگار، آه که دل میسوزد از دردِ فراغ، ای خدایِ خوبِ من ای نوبهار، تو را عاشقانه باید سُتود، تورا در تنهایی و غربتم باید...
-
زخمه ی تار
جمعه 21 آذر 1404 12:35
زخمه ی تار بر سیم سکوت میلغزد و لرزشی از موج در خون واژهها میدود چشمها بادهای پنهان بیتاباند واژهها آینههایی از نور چرخان بر پوست سایه خشم، شور، شادی نُتهای فراریاند که از صفحه ی بیرحم زمان میگریزند و در حضور نامرئی هر نفس میرقصند جایی که قصه در ریشههای خاکسترین جان آه میکشد دل، پیانوییست و انگشتان...
-
کاشکی از همه من را تو جدا میکردی
جمعه 21 آذر 1404 12:34
کاشکی از همه من را تو جدا میکردی نه که با یک دل وابسته رها میکردی به دلم آتش عشق تو فقط برپا بود کاشکی غیظِ جدایی به ادا میکردی به جفا عهد بجان بسته شِکَستی لیکن چه غمی بود شکستن به جزا میکردی اشک شد همدمم و خنده فراموشم شد که چرا با منِ دلداده چنین تا کردی رفتی وبعد توشب خیس قدمهایم گفت که اگر بود کنارت تو چه ها...
-
تمام قطر عشق را
پنجشنبه 20 آذر 1404 12:56
تمام قطر عشق را خندهها دویدند، شعاعش را نفسها کشیدند، دور از شمردگی مساحت نگاهها، ما در کوچکی شیرینی بزرگترین اتفاق هم شدیم اتفاقی که در هیچ محاسبهای نمیگنجید؛ نه در جمع فاصلهها، نه در تفریق روزها، نه در ضرب تپشها بعضی نزدیکیها از جنس عدد نیستند، از جنس کشفاند مثل عشق که خارج از هر فرمولی با لمس کوتاهی در...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 20 آذر 1404 12:55
-
تا نگفتهام دوستت دارم... بایست!
پنجشنبه 20 آذر 1404 12:54
تا نگفتهام دوستت دارم... بایست! شاید این آخرین پنجرهایست که به سمتِ من باز است. تو نمیدانی، گاهی یک نگاه یک واژه یک لبخند میتواند کسی را از پرتگاهِ ناامیدی پس بکشد. آدمها میمیرند نه از مرگ، از نگفتن. از سکوتِ بینِ دو ضربان. از "کاش گفته بودم"هایی که شبیه غروب در دل میمانند و هیچوقت طلوع نمیکنند....
-
اگر آن ترک تبریزی به دست آرد دلِ ما را
پنجشنبه 20 آذر 1404 12:53
اگر آن ترک تبریزی به دست آرد دلِ ما را فدایِ خندهاش سازم صفایِ هر دو دنیا را درخشانتر زِ مهتاب است، و شیرینتر زِ گلچیدن به نازش میتوان بخشید جهانِ شور و غوغا را نه تبریز است در یادم، نه دنیا مانده در چشمم که او آموخت بر دلها رموزِ ترکِ دنیا را به خالِ هندویِ او ماند شبِ آرامِ دلداری که میبخشد به دلها، شکیبِ...
-
عیدتون مبارک
پنجشنبه 20 آذر 1404 12:52
-
دل به شوق تو زدم، تا به فروغ آیم باز
پنجشنبه 20 آذر 1404 12:51
دل به شوق تو زدم، تا به فروغ آیم باز با غزلهای پر از آتش و خون آیم باز سینهام سوخته از مهر تو، ای جانِ دلم بر بلندای قفس، چون به سرور آیم باز نام من گر نرسد بر لب اهل خرد با تو و عطر تو، ای عشق به سوی آیم باز در دل شب، به دعا زمزمهات میخوانم تا به صبح از دل شب، سوی قرار آیم باز گر چه بینام و نشانم، به تو دل...
-
دوست دارم که چو برگی به هوا سر بنهم
پنجشنبه 20 آذر 1404 12:48
دوست دارم که چو برگی به هوا سر بنهم خواهم از شاخه ی دنیا به نسیمی برهم یا چو ماهی بپرم رقص کنان بر سِنِ شن دوست دارم که ز دریای خود از تن بجهم سحرفهامی
-
رهایت میکنم
پنجشنبه 20 آذر 1404 12:45
رهایت میکنم قول میدهم به قلبم که بیشتر ناراحت نشود بیشتر نشکند بیشتر با مغزم کلنجار نرود به خاطرت و در آخر با بی اعتناییت از هم فروبپاشد. نرگس بهزادی
-
دلم آرامشی میخواهد از جنس رؤیاهای بیهیاهو،
پنجشنبه 20 آذر 1404 12:44
دلم آرامشی میخواهد از جنس رؤیاهای بیهیاهو، و شادیای از جنس لبخندهای بیدلیل… و دلیلی برای دوست داشتن آدمهایی که هنوز مهربانی را بلدند. دلم میخواهد مهربانی در قلب آدمها همیشه جاری باشد، و امید، در گلدانِ جانشان، شکوفا بماند. و این باشد آخرین نغمهی قلبم تا صبحِ آرامش... الناز شیروانی باغشاهی
-
من یک طرحِ کمرنگ بودم
پنجشنبه 20 آذر 1404 12:42
من یک طرحِ کمرنگ بودم از عشق فقط یک احتمالِ حاشیهنشین در زیرنویسِ کتابِ جهان تو آمدی و با مدادِنگاهت خطوطِ گمشدهام را پیوند زدی تا نقشه ی ناتمامِ وجودم ناگهان معنایِ مقصد را دریابد من یک نقطهچینِ تنها بودم در میانِ انباشتِ جملاتِ بیپایانِ روزمرگی تو آمدی و فاصلههایِ ترس را یکی یکی به نشانههایِ دعوت تبدیل کردی...
-
ز چشمت فتنه برخاسته، دل بیتاب میرقصد
چهارشنبه 19 آذر 1404 12:52
ز چشمت فتنه برخاسته، دل بیتاب میرقصد نسیم از عطر لبخندت، به هر محراب میرقصد نهان کردی دل از ما، لیک پیدا شد ز آوازت که شب با نغمهٔ چشم تو زیر مهتاب میرقصد تو مست از جام جانانی، جهان آیینهدار توست نگاهت میرسد از دور، و هر گرداب میرقصد در آن دم که نسیمی خاست از زلف رهایت باز غزل در شور افتادهست و شعر ناب میرقصد...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 19 آذر 1404 12:49
-
به جان از پولک عشقت نشاندی
چهارشنبه 19 آذر 1404 12:46
به جان از پولک عشقت نشاندی دل ما را به هر سویی کشاندی حریر عاطفه بر قامت دل گل خوبی به پای من فشاندی ولی افسوس و حسرت داد و بیداد که تنها ساعتی پیشم تو ماندی به چه خوش دل کنم بی تو عزیزم که خود را از حریم دل رهاندی فروغ قاسمی
-
پاییزِ است بعد از این همه وقت
چهارشنبه 19 آذر 1404 12:45
پاییزِ است بعد از این همه وقت هنوز مطلعِ تو...... مطلعِ شعرِ ناتمامی که هرگز بیت دومش را نسرودم تو را آن روزها ، شاید فقط دو بار ، دیدم اما هر بار فعلِ عشق را به زمانِ ماضیِ بعید صرف کردی چنان که بعد از این همه بهار هنوز مفعولِ نگاهت را بر پشتِ پلکهایم حمل میکنم تو ردیفی بیقافیه ماندی قافیهات را هرگز نیافتم نه در...
-
صبر من روزی سراید عاقبت
چهارشنبه 19 آذر 1404 12:44
صبر من روزی سراید عاقبت همچنانکه عمر من در اخرت می رود ایام ز دستم همچو باد دل غمینم من ازین بخت کباد روز روشن گشته چون لیل سیاه هر چه فکر کردم وگفتم شد گناه روزگار با ما نباشد سازگار جز غم و غصه ندارد روزگار شور و شادی رفته بر پای عدم با تب و لرز می شمارم چون قدم صبر خواهی هم چو دریا بایدت تا که بر خشم تو فایق ایدت...
-
وقتی بیایی در دلم خانه تکانی می کنم
چهارشنبه 19 آذر 1404 12:42
وقتی بیایی در دلم خانه تکانی می کنم رنگِ تمامِ دیوار ِ قلبم را،ارغوانی میکنم وقتی بیایی کودکی نوپام که با ذوق پس از دیدار باتو شیرین زبانی میکنم آنقدر شب ها ، خیره به عکس های کهنه ام احساس کردم که قاب هاراهم روانی کرده ام طاقت نمیارم کسی با لحن بد، فریادِ نامَت را زَنَد باهر چه قیل و قال دنیاست من ،مهربانی میکنم من با...
-
هر گاه به تو اندیشم در ذهن غزل چینم
چهارشنبه 19 آذر 1404 12:40
هر گاه به تو اندیشم در ذهن غزل چینم از دل وفا بینم با اشک عسل چینم با درد عدم بینم تصویر بغل چینم از چشم فزع بینم از پلک اجل چینم در رخ کویر بینم از آن حبل چینم در لب شرر بینم گاهی علل چینم با ترس قمر بینم معشوق عسل چینم با لرز ثمر بینم از اشک جدل چینم در شب فلق بینم افسانه ازل چینم در روز شفق بینم از دور اجل چینم از...
-
چقدر زیبا، پنهان میشوم
چهارشنبه 19 آذر 1404 12:39
چقدر زیبا، پنهان میشوم پشتِ ترسهای آلودۀ خشم چشمهایم را میبندم تا دور شوند از ذهنم، از هیاهوی افکارم طیبه ایرانیان
-
پرم از حسرت های دیروز و امروز
چهارشنبه 19 آذر 1404 12:38
پرم از حسرت های دیروز و امروز حسرت هر روز آینده لبخندی که دیگر نیست ،صدای که خاموش شد و تاریکی چشمانش که دنیای مرا به آتش کشید بود و هر روز لمس کردم خوشبختی را بود و من تجربه کردم حس یک همبازی را بودم هر روز ترسیدم از تنهایی ام زمزمه کردم برایش تو نباشی من میمیرم امروز او نیست ولی من هنوز نتوانسته ام که بمیرم! مصطفی...
-
نگاه آبی
چهارشنبه 19 آذر 1404 12:37
نگاه آبی تو نگاهت آبی ست ژرف چون اقیانوس همچنان دشت وسیع مثل دریا موّاج گرم مانند کویر مهربان مثل نسیم و پُر از لطف چو باران بهار گِل و آب تو کجاست؟ باغبان تو که بود؟ که چنین ناز تو پرورده شدی چیست در چشم تو که ؟ با نگاهت نه که تنها دل من که دل خلق خدا فتح تو شد قبلهی تازهی مخلوق خدا گردیدی کعبه با جلوهی تو گشته...