-
باز من را وسط زندگی ات گم کردی
دوشنبه 24 آذر 1404 12:34
باز من را وسط زندگی ات گم کردی باز من را وسط قافیه ها گم کردی بی خبر بودی زعشق من نمیدانستی بی خبر بودی ز قلب من نمیدانستی بی صدا مُردم و چشمان مرا بوسیدی بیصدا خرد شدم ، درد مرا بوسیدی درد بودی ،اشک بودی ، تورا بوسیدم بیت بودی ،شعر بودی ، تورا بوسیدم خون قلبم رنگ زد پیراهنم را ، دیدم عشق من را تو ندیدی و ولی من،...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 24 آذر 1404 12:34
-
به دعای صبحِ سحر ، ای حضورِ پنهانی،
دوشنبه 24 آذر 1404 12:33
به دعای صبحِ سحر ، ای حضورِ پنهانی، به امیدِ قلبِ شکسته ، نور برگردد. سپردهام به خدا تا به شور برگردد، به نسیمِ صبحِ محبت، عبور برگردد. دلم به کوچِ پرستو امید بسته هنوز، که از دیارِ غربت با ، سُرور برگردد. اگر نسیمِ دعایم وزد زِ سویِ حرم، بهار میرسد و، آن ظهور برگردد. به شوقِ خندهی او، شب چراغ افروزد، که با نگاهِ...
-
شب بود
دوشنبه 24 آذر 1404 12:32
شب بود و شهر پوشیده در ردای نقره ای مه او ایستاده بود پشت پنجره ی آپارتمان کوچکش چشمانش دو قاصدک گم کرده در بیابان برجها نگاهش روی نورهای نئون خیابان می لغزید و در میان هزاران پنجره ی روشن هیچ چراغی پاسخگوی تاریکی دلش نبود عشق برای او شده بود مثل تاکسی های شبانه که بی اعتنا از کنار ایستگاه تنهایی اش می گذشتند و سوت...
-
باشهدا
دوشنبه 24 آذر 1404 12:28
-
زن
دوشنبه 24 آذر 1404 12:26
زن پنجکِ پیالهی پنجاه زمستان که نورِ خورشید را به وقارِ کهن میگرداند میانِ جمع گلهای دامنش در چادر شب چون شهابِ آرام میلغزد ردّش خطّ نازکی از ماهتاب میکشد بر زمین نفس عطرینش بادِ عصر نیست جان طبیعتاست بر پوستِ جهان قطرهای بر گونهاش باران نیست ابرِ رهاشدهایست که سبزینهها را بیدار میکند. زن لحظهایست که...
-
دیگر کافیست ،
دوشنبه 24 آذر 1404 12:23
دیگر کافیست ، سنگینی برق شمشیر نگاهت را از روی من بردار، من مقهور تیزی نگاهت شده ام، غرورم را می شکنم، در برابر الهه ی عشقت سر تعظیم فرودمی آورم، من شکست خورده ام !!! شکست در برابر نگاهی که درجانم رخنه کرده است، جنگی میان عمق نگاه تو و اندیشه بی دفاع من، من شکست خورده ام دربرابر ستیزی که یک طرف آن تویی ، وسوی دیگر...
-
«تجربههای عمیق نام ندارند؛
دوشنبه 24 آذر 1404 12:21
«تجربههای عمیق نام ندارند؛ فقط به یاد میمانند و شب همیشه پیش از خواب آغاز میشود.» " تجربهی مشترکِ تاریکی " چه کسی به ما یاد داد شب جایی برای ایستادن نیست؟ وزنم پیش از تنم فروریخت و رختخواب آرام جای زمین را گرفت. پارچه دهان نداشت اما مرا صدا میزد به زبانی که فقط در آستانهها شنیده میشود. نفس در سینهام...
-
باران میبارد
دوشنبه 24 آذر 1404 12:17
باران میبارد نم نم، آرام آرام رد غم را از چهره ی باغ میشویَد جان تازه می دَمد بر اهل باغ اهل باغ، غرق سرور از تماشای باران و طلوع و من غرق خیال که تو ای بارانِ من چه زمانی به سراغِ باغِ خود می آیی ؟ فاطمه شعبانی
-
گاهی دل نه شانه میخواهد
دوشنبه 24 آذر 1404 12:16
گاهی دل نه شانه میخواهد نه راهحل فقط کسی که بگوید: «حق داری خسته باشی» ما در ازدحام نقشها خودمان را گم کردهایم میانِ بایدها و ترسِ دوستداشتنی نبودن کودکی درون ما هنوز با زانوهای زخمی منتظر است کسی دستش را بگیرد نه قضاوتش کند زندگی همیشه قهرمان نمیخواهد آدمی میخواهد که بماند نفس بکشد و از نو خودش را دوست بدارد...
-
تو رسیدی مثل شعلهای سوزان،
یکشنبه 23 آذر 1404 12:26
تو رسیدی مثل شعلهای سوزان، بیپایان، که در خلوتِ جان بادها را به رقص میآورد. اسمَت را گفتم آهسته، اما هر حرف، یک انفجارِ خاموش بود که صخرههای سکوت را شکافت. نگاهت توفانیست که در دل شبها سنگها را به ناله میاندازد و من در این طوفانِ بیامان، خودم را به خاکسترِ پرتوهای تو سپردم و در شعلههای تو، مرگ را به رقص...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 23 آذر 1404 12:25
-
خاکم قدمت که بر فلک رعنایی
یکشنبه 23 آذر 1404 12:25
خاکم قدمت که بر فلک رعنایی جز نشستنم بپای یاری نرود معنایی هم مقصد و مقصودی هم ناظر و منظور ترسم نرسد وصالم حاصل نشود تنهایی یک چشم به هم رفت و یکی وقف قمر گشت بی روی توام دیده نسازد سحر فردایی درمانده اگر ماندم در جام نظر خواندم درمانی و جانم به لبم که چون سخن از مایی رویای سرابیم و ز یک جرعه شرابی تو دستی که به مویت...
-
گذشته همواره در کار است
یکشنبه 23 آذر 1404 12:24
گذشته همواره در کار است آینده معلوم نیست به چه بار است گذشته وآینده واقعیت چرخش روزگار است اما زمان حال دروغی آشکار است احمد پویان فر
-
به تو مؤمنترم از اینکه مسلمان بشوم
یکشنبه 23 آذر 1404 12:22
به تو مؤمنترم از اینکه مسلمان بشوم زیستن، تجربهای بود که انسان بشوم پای هر میوهی ممنوعه که چیدم، ماندم چون مُقَدَّر نشد از کرده، پشیمان بشوم سازهای سبز میان برهوتم؛ حیف است سرِ ناسازیِ یک زلزله، ویران بشوم ماهمَسلکتر از آنم که به ظلمت برسم مکتبِ اَبریام آموخته، پنهان بشوم من که در پردهنشینی یَدِطولا دارم پس...
-
گفته بودم با دلم آشنایت میکنم پیشم بمان
یکشنبه 23 آذر 1404 12:21
گفته بودم با دلم آشنایت میکنم پیشم بمان از غم و اندوه گفتم رهایت میکنم پیشم بمان گفته بودم چرخ گردون را بچرخانم بر مراد دلت از مصائب دنیا گفتم جدایت میکنم پیشم بمان گفته بودم مینشانم تاجی از یشم و زمرد بر سرت از قشنگی ها گفتم بی نیازت میکنم پیشم بمان گفته بودم پهن میکنم فرشهایی از گل را بر رهت از فکرهای بد گفتم بی...
-
فدای نگاهت،
یکشنبه 23 آذر 1404 12:19
فدای نگاهت، فدای خندههایت به وجد میآیم وقتی چشمانم به تماشایت مینشینند و کلمات ذهنم را منوّر میکنند توصیف تو طرحی تازه به دنیای من میبخشد. تو دریایی، که موجموج روشنی از تو میتراود، تو باشکوهی مثلِ خودت. رویای دستنیافتنی، پادشاه من! گر چه دستنیافتنی تو را به دست خواهم آورد، شک نکن! این زن بلند پرواز است و عشق...
-
باران می بارد!
یکشنبه 23 آذر 1404 12:19
باران می بارد! نیلی میشوم همان آسمانی! پگاه عامری
-
پاییز، رویای رسیدنِ کدام عاشق است
یکشنبه 23 آذر 1404 12:17
پاییز، رویای رسیدنِ کدام عاشق است آنکه مرگِ برگ را به خش خش کفشها جشن میگیرد!؟ یا به التماس باد را دشنام برای غارت آخرین برگ! بی پژواکی فرو خواهم ریخت و منت هیچ دیواری را به شانهام برنخواهم تافت. بیهوده بر دیوار سیبل میکشی و فشنگها را صیقل، زمستان کار خود را بلد است. حسین محمدیان
-
تو سیبِ سرخِ شاخهای
یکشنبه 23 آذر 1404 12:16
تو سیبِ سرخِ شاخهای در آفتاب، آنقدر زیبا که سرخیت روی گونهی باد مینشیند. و من همچون شاخهای که زیرِ بارِ غمت خم میشود، هر بار برگها کنار میروند تا تو را بهتر ببینم. با تمام دلم میخواهم آرام، بیآنکه آسمان بلرزد، ببویمت. اما هر چه نزدیکتر میآیم، عطرِ رسیدنت پاییز را در من بیدار میکند. میترسم اگر لحظهای...
-
هر شب دلم آوارهای در روزگار است
شنبه 22 آذر 1404 12:18
هر شب دلم آوارهای در روزگار است حتی وجودم غیر این دل بی قرار است باید زمستان از جهانم دور باشد پس کِی در این تقدیرِ غمگینم بهار است خوشبختیام امکان نخواهد داشت شاید سهمم چرا دائم نگاهی خیس و تار است دیگر نمیخواهد دلم این زندگی را وقتی که حتی زنده بودن مرگبار است در لحظههایی نامنظم ماندهام باز دنیا برایم تا ابد بی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 22 آذر 1404 12:17
-
نشسته ام جای هر دو روی نیمکت
شنبه 22 آذر 1404 12:13
نشسته ام جای هر دو روی نیمکت گاهی به جای تو گاهی نیز خود می خندم از خنده های تو گاهی بی خود گاهی از خود دلیل می شود بودن علت می شود نبودن سؤال می شود بی جواب جنون می شود تکرار نفس می گیرد هوا عشق می شود عُمق این نیمکت. و چه زیبا من و تو با هم روی نیمکت برای تمام بود و نبودن ها برای رویا های نا تمام که چقدر زود گُذشت...
-
شاعری کوچک باشم به نام درکانی.
شنبه 22 آذر 1404 12:11
گاه در میان پریشانیهای دنیا دلم آرام میشود وقتی یاد تو چون نسیم نرم سحر بر جانم میوزد نه از جنس خیال است این محبت و نه شبیه دوستیهای خاکی این نور توست که در دل بندهات مینشیند و او را به راهی روشن میبرد هر زمان که از خود میگریزم به یاد تو برمیگردم به مهربانیای که بینیاز از واژههاست و بینیاز از توصیف...
-
فراموشی نمیدارد نهان در سینه غم را
شنبه 22 آذر 1404 12:10
فراموشی نمیدارد نهان در سینه غم را که نسیان مینماید بیشتر اندوه ما را چو دیوانه که خیره میشود بر نقطه ای بجوش میآورد هر نکته ای شور دل ما را امیرعلی مهدی پور
-
باز هم شب شد و شد، اولِ بیداریِ ما
شنبه 22 آذر 1404 12:09
باز هم شب شد و شد، اولِ بیداریِ ما خلقی اندر غم و رنج، از غم و از، زاریِ ما تا سحرگه من و دل، در تب و در سوز و گداز من پرستار دل و، دل به پرستاریِ ما مرغ شب هق هقِ خود گفت و شب از نیمه گذشت دیده، آبی بِفشان، بر تب و بیماریِ ما غیرِ پیمانه و داغِ دل و خونابِ جگر منّتی نیست ز کس، بر سرم از یاریِ ما آستانِ درِ میخانه...
-
چه زیبا در خیالم نشسته ای
شنبه 22 آذر 1404 12:08
چه زیبا در خیالم نشسته ای جه زیباتر . از من گذشته ای تو اصلا شبیه دیده هایم نیستی . نه شبیه شنیده ها ناشناسی . شبیه بر دل نشسته هایم نیستی راز سر به مهری رمز آلوده ای در کنارم نیستی می دانم تو هم مانند من خسته ای چشم به راهی بوده ای سالها منتظر به کنجی نشسته ای دعا می کنم انتظار تو پایان بگیرد شبی عشق در سینه ات جان...
-
بی توای ماهرخ خوب ودلآرا چکنم
شنبه 22 آذر 1404 12:05
بی توای ماهرخ خوب ودلآرا چکنم طاقتم رفت دراینکوی غم ازا چکنم ای رخت ماه ویاقوت بود لعل لبت در فراق رخ زیبای تو تنها چکنم گل به آن رنگ لطافت زتو خجلت دارد بی گل روی تو ای همدم گلها چکنم از فراق غم تو خشم به دل انگیزد من که مجنون صفتم با غم لیلا چکنم زتو گر مرحمتی بردل دیوانه رسد تو بگو بهر ندامت گل رعنا چکنم گر دعایم...
-
ای کاش دوباره می دیدمت
شنبه 22 آذر 1404 12:01
ای کاش خدا همه فاصله ها را بردارد همه کوهها دریاها همه ی دشتها را خدا کند که بیایی خدا کند که بمیرد تمام لحظه های غریبی میدیا جادری
-
لحظه ی دیدار ،نزدیک است اگر
شنبه 22 آذر 1404 11:59
میپرم از خواب ،با فریاد فکرت ،ناگهانی! طرحی از ناباوری ،بر چشمهایم مینشانی! از حقیقت،ناکجایی دور ،من تبعید بودم از نگاه عشق ،در این خشکسال مهربانی مقصد آخر ،تویی تنها برایم،خواب دیدم خستگی را از وجودم ،با نگاهت می تکانی عشق بارید و رسیده تا حریم ریشه هایم آسمان ،تا تو پلی رنگین کشیده ،آسمانی! میدوم در...